تبليغاتX
دیانت بهائی

جنسیت و زن -


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حب در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 16:42 |

اعتراض تعدادی از نفوس عالی‌رتبه هند به بازداشت بهائیان در ایران

تعدادی از نفوس عالی‌رتبه نامهء سرگشاده‌ای را امضاء کردند که بهائیان هندوستان در اعتراض به بازداشت خودسرانهء شش تن از مدیران جامعهء بهائیان ایران توسّط حکومت این کشور روز 14 مه سال جاری صورت گرفته، تنظیم کرده‌اند.

امضاء کنندگان این نامه عبارتند از قضّات بازنشسته کریشنا آیر، ج.اس ورما و راجیندر ساکار، دادستان کلّ سابق سولی سورابجی، وکیل دعاوی ماجا دارووالا، فعّالان اجتماعی موهینی گیری و سوامی آگنیوش، رئیس سابق کمیسیون اقلّیت‌ها طاهر محمود، عضو کمیسیون برنامه‌ریزی سیدا حمید، آرون بارات رام از صاحبان صنایع و جرج ورگیز و کولدیپ نایار از روزنامه‌نگاران

در این نامه آمده است که شش تن از مدیران بهائی، اعضاء هیأت ملّی هماهنگ ‌کننده، که به تأمین حدّاقل نیازهای بهائیان ایران مساعدت می‌کرد، دستگیر شدند. مدیر هفتم در ماه مارس دستگیر شده بود. از محل نگهداری آنها خبری در دست نیست و هیچ اتّهام رسمی نیز علیه آنها اعلام نشده است.

"این دستگیری‌ها به نحو تکان‌دهنده‌ای مشابه آدم‌ربایی‌ها و اعدام‌های مدیران جامعه در اوایل دههء 1980 است. در اوت 1980، تمامی نـُه عضو شورای حاکمهء ملّی بهائی دستگیر شدند و بدون آن که اثری از آنها به جای بماند ناپدید گشتند. مسلّم است که آنها اعدام شده‌اند. در دسامبر 1981، هشت تن از اعضاء جدیدالانتخاب شورای جدید نیز اعدام شدند. از انقلاب اسلامی در سال 1979 تا کنون، بیش از 200 تن از بهائیان صرفاً بر مبنای باورهای دینی خود اعدام شده‌اند."

این نامه به ایران توصیه می‌کند تابع میثاق بین‌المللی حقوق بشر باشد که خودش بر آن صحّه گذاشته و بازداشت شدگان را آزاد کند. در این نامه نسبت به "پیش‌نویس قانون جزای جدید که در پارلمان ایران در دست بررسی است" شدیداً ابراز نگرانی شده و اظهار شده است، "بخش پنج آن شدیداً هشدار دهنده است. زیرا برای هر کسی که از اسلام به دیانت دیگری روی آورد (ارتداد) مجازات مرگ در نظر گرفته شده است، یعنی مادّهای که بهائیان، مسیحیان، یهودیان، و سایر گروه‌های مذهبی را در بر می‌گیرد."

تلاش‌های مکرّر برای تماس با اولیاء حکومت ایران در سفارت این کشور در دهلی نو بی‌نتیجه مانده است.

منبع:

http://www.hindustantimes.com/StoryPage/StoryPage.aspx?id=dd711376-dc51-406d-b926-4711c77

 

+ نوشته شده توسط حب در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 11:20 |

محبت واتحاد؛ شعار يا آرمان؟

 

 

 

نگارش: مژگان م   

 

روزي كه فرزندم را به دنيا آوردم مانند هر مادر بهايي براي اوآرزوي حيات روحاني ومؤثر در اين عالم كردم .هميشه دلم مي خواست او انساني شريف شود كه بر طبق بيان حضرت عبدالبهاء« خير خواه همة عالم باشد وبه جميع بشر مهربان.» وقتي يكي از دوستان قديمي غير بهايي من اين موضوع را شنيد، خنديد وگفت :« عزيز دلم اينها همه شعار است. انسان تا زماني كسي را دوست دارد كه محبت ببيند،‌اما واي به روزي كه شاهد بغض و دشمني ديگران در بارة خودش باشد، آن وقت است كه همة‌اسباب را به كمك مي گيرد تا او را خرد نمايد وخودش بر قلة فتح وظفر نشيند. شما نيز چند صباحي حرفهاي قشنگ مي زنيد تا آن كه خسته مي شويد و خودتان در فرصت مناسب همان رفتار ظالمانه را نسبت به ديگران روا مي داريد. صبر كن وببين! »

از اين جملات پشتم لرزيد. نمي خواستم فرزندم در جريان حقير اين تفكرات اسير وغرق شود؛ اما چه مي توانستم بكنم كه حال وهواي ايران و دشمني بر عليه بهائيان از هر گوشه آشكار بود ومستعد اين جريان . فكر مي كردم:« فرزندم هنوز كوچك است وضعيف. چگونه مي تواند بيگانگي ببيند وآشنا باشد؟ چگونه مي تواند ستم ببيند ومهرباني كند؟ اعتقاد به اين امر احتياج به مطالعه دارد وزمان. بايد بزرگ شود؛ عاقل شود تا بتواند عميقاً فكر كند وراه را از چاه تشخيص دهد.»‌كاري از دستم بر نمي آمد مگر آنكه دعا كنم و هرروز راجع به آرمان « صلح و اتحاد» در ديانت بهايي ونحوة رسيدن به آن در محيط خانواده صحبت نمايم. اما از حرف تا عمل دنيايي فاصله است وامتحان شدن بسيار سخت...

تا اينكه چند روز پيش فرزندم با چشم گريان از مدرسه آمد وبدون احوالپرسي مستقيم به اطاقش رفت. دل نگران به نزدش رفتم وكم كم او را راضي كردم تا ماجرا را برايم تعريف كند.

 قضيه از اين قرار بود كه معلم پرورشي به كلاس آنان رفته ودر مذمت بهائيان نيم ساعت صحبت كرده بود. داستا نهاي پر از دروغ وتهمت آميز گذشته باز تكرار شده بود. ايشان براي بچه ها گفته بود كه بهائيان به خداوند اعتقادي ندارند؛ قرآن را رد مي كنند؛ كافرند ونجس؛ مي توانند به طرفه العين افراد را به شيطان تبديل نمايند و آنها را به كارهاي زشت ومنافي عفت وادارند...

خلاصه بچه هاي كلاس نيز باعلم به اينكه فرزندم بهايي است در عرض چند دقيقه او را طرد مي كنند واز ترس نجس شدن از او فاصله مي گيرند. زنگ تفريح بنا به گفتة‌ كودكم سخت ترين لحظات عمرش بوده است. دوستانش را در عرض چند دقيقه از دست مي دهد وزنگ بازي علي مي ماند وحوضش!! مي گفت: « هر كسي از كنارم رد مي شد،پچ پچ مي كرد وبا نفرت سر تا پايم را بر انداز مي نمود ومن نمي دانستم به كه پناه ببرم. به مدير، به ناظم ويا به معلميني كه بر عليه من بودند؟»