|
خاتميت وديدگاه بهائيان
در صفحات 1و 9 عمدتأ و اكثر صفحات ديگر اشاراتي به اينكه ديانت بهايي مخالف خاتميت حضرت رسول اكرم است عنوان شده است.
يكي از موضوعاتي كه صحنه تصادم افكار بهاييان و مسلمانان گشته موضوع خاتميت است. علما 4 مورد را موجب كفر و ارتداد مي شمرند:
1- انكار خدا
2- انكار پيامبران
3- سبّ و لعن به ائمه اطهار
4- انكار ضروريات دين
چون خاتميت را جزء ضروريات دين مي شمارند و بهاييان را به زعم خودمنكر خاتميت حضرت رسول مي دانند حكم كفر و الحاد مي دهند.
اما بهاييان خود را منكر ضروريات دين اسلام نمي دانند ، بلكه آنان در مورد مسأله خاتميت ، برداشت علما را از خاتميت انكار مي نمايند و اين انكار به هيچ وجه معادل و به معني انكار اسلام نيست. در يك صورت است كه انكار اعتقاد علما مساوي انكار اسلام مي شود ، وآن وقتي است كه واقعيت ديانت اسلام با ديدگاه علما در همة زمان ها منطبق و متّحد باشد. كه اين امر با واقعيت فاصله زيادي دارد. نه فقط اسلام بلكه هيچ ديانتي تا كنون نبوده كه ديدگاه واقعي آن دين در همه مواضيع با ديد پيروانش منطبق باشد . بنابراين احزاب مختلفه در اسلام ، نمي توانند بگويند اسلام و عقايدش تنها با عقايد ما منطبق است و هر كس مخالف عقايد ما عقيده اي داشته باشد با اسلام مخالفت نموده است . اين اگر درست باشد در وقتي است كه در دين فقط يك حزب باشد نه احزاب مختلف. اگر بخواهيم اينگونه فكر كنيم تمام گروهها و احزاب و فرقه هاي اسلامي همه بايد مخالف اسلام محسوب شوند و كافر قلمداد شوند ؛ زيرا همة احزاب با عقايد احزاب ديگر مخالفند و هيچ كدام عقيده ديگري را چه در اصول و چه در فروع نمي پذيرند؛ در حالي كه حقيقت اسلام يكي است و تعدّد نمي پذيرد.
اعتقاد بهاييان در مورد مسئله خاتميت از جهتي يك عقيده اسلامي محسوب است؛ زيرا درست است كه ديانت بهايي استقلال دارد و شريعتي جديد است ، امّا پايه گذاران اوّليه اين دين همه از علماي اسلام بوده اند و تفحص و تحقيق در معاني آيات قرآن آن ها را به اين ديانت كشانده است . اعتقاد و برداشت اين علماي بزرگ از آيه قرآن در مورد خاتميت مانند برداشت كشيشاني است كه مسلمان شده اند و برداشتي غير از برداشت كليسا از نوشته هاي انجيل در مورد خاتميت مسيح داشته اند . همانطور كه نمي توان چنين دانشمنداني را كه عقيده شان با عقايد علماي مسيحي كه خاتميت مسيح را از ضروريات دين مسيح مي دانند، مخالف با حضرت مسيح قلمداد نمود ، به همين دليل هم نمي توان علمايي كه در جامعه اسلامي بوده اند و بهايي شده اند و عقايدشان با عقايد مجتهدين و فقها در مسأله خاتميت تفاوت دارد ، مخالف حضرت رسول و اسلام دانست و آن ها را از معاندين دين اسلام محسوب نمود و يا بهايياني راكه با اين عقيده موافقند ، منكر ضروريات اسلام دانست؛ زيرا حكم ضرورت دين در وقتي است كه متفق به همة علماي دين باشد و با ظهور عقيده اي جديد كه از درون همان دين و از بعضي از علماي آن دين جوشيده، اين ضرورت از بين مي رود و ديگر نمي توان آن را به عنوان ضروريات دين به حساب آورد . اعتقاد بهاييان در مورد مفهوم خاتميت نه فقط از اين جهت كه اين اعتقاد چون از جانب علماي اسلام كه بهايي شده اند مطرح شده يك عقيده اسلامي است؛ بلكه از اين جهت كه با همّت و فداكاري و استقامت و جانبازي همراه بوده، طبعأ از اعتبار ويژه اي بيش از اعتقادات قديمي بر خوردار است .
بهاييان آيه مباركه ( ولكن رسول الله و خاتم النبيين) را كلام خدا مي دانند و قبول دارند . اما آن را به گونه اي معني مي كنند كه با ديدگاه ائمه و تفسيرهايي كه امامان شيعه فرموده اند تطابق دارد. بهاييان معتقدند انبياء همه مأمور بشارت مردم به روز واپسين و روز داوري و روز اخذ ثمره از دين بوده اند و به همين سبب اين فرستادگان را انبياء گفته اند كه در لغت به معني خبر دهنده و بشارت دهنده است. انتظار چنين روزي در همه اديان آمده است و همه اقوام و ملل در آرزوي آنند و حضرت بهاءالله خود را صاحب اين يوم مبارك و بر پا كننده اين روز داوري و حامل وحي الهي و موعود كل ملل معرفي فرمودند و چون ظهور حضرت بهاءالله بعد از ظهور حضرت رسول اكرم بوده است طبعأ حضرت رسول اكرم در مقطعي از زمان قرار گرفته اند كه آخرين بشارت دهنده به اين يوم عظيم گشته اند و پس از ظهور ايشان دوره بشارت به پايان مي رسدو دوره تحقق و ظهور يوم عظيم، يوم يقوم الناس لرب العالمين و استقرار ملكوت الهي بر بسيط غبراء كه وعده همه انبياء است؛ فرا مي رسد. بنابراين ختم در اين آيه مباركه به معني انسداد باب رحمت و قطع مطلق فيض الوهيت نيست بلكه بر عكس، نويد تحقق وعده هاي انبياء و يوم الله است كه با صراحت تام تحقق و ظهور آن در قرآن به نام لقاءالله آمده است و ائمه اسلامي آن را به معني لقاء انبياء و مظاهر مقدسه دانسته اند.
موضوع خاتميت حضرت محمد
ثانی آنکه پیروان همه ادیان الهی متاسفانه دیانت خود را بر اساس برداشت های اشتباهی که از بعضی آیات الهی مندرج در کتب مقدسه اشان می نمودند آخرین دیانت و پیغمبر خود را ختم پیامبران محسوب می نمودند و بر آن باورند که اگر پیامبری هم ظهور نماید باید همان پیامبر خودشان باشد . چنانچه مسیحیان هنوز منتظر رجوع حضرت مسیحند که از آسمان فرود آید و هدایت قوم مسیح را بعهده گیرد. پیروان دیانت حضرت موسی بر اساس آنکه حضرت مسیح یوم سبت و طلاق را شکست او را قبول نکردند و می گفتند اگر این مسیح همان مسیح موعود در کتاب تورات است پس چرا علائم ظاهره هنگام ظهورش ظاهر نشده است و چون این علائم در عالم ظاهر ، ظاهر نشده است پس این مسیح آن مسیح نیست. لذا او را نپذیرفتند و به انواع عذاب و بلا مبتلایش نمودند. پیروان دیانت حضرت مسیح نیز بر اساس آیه مبارکه انجیل که میفرمایند آسمان وزمین ممکن است زائل شود اما کلام پسر انسان زائل نشود دیانت خود را آخرین دیانت دانسته و هنوز پیروان آن منتظر ظهور مجدد حضرت مسیح می باشند .
متاسفانه ذکر کلمه خاتم النبیین در قران مجید نیز پیروان این دیانت را دچار اشتباهی همانند ادیان سلف نمود. و آنان نیز دیانت خود را آخرین دین و حضرت محمد (ص) را آخرین پیامبر الهی می دانند . باید خاطر نشان نمود که تنها دیانتی که دیانت خود را آخرین دین و پیامبر خود را آخرین پیامبر و فرستاده الهی نمی داند دیانت مقدس بهائی است . چرا که معتقد است که استمرار فیض الهی لازمه بقای حیات حقیقی و معنوی ابنا بشر است و انسان بدون هدایت وراهنمائی مظاهرالهیه تشخیص درست از نادرست ندهد.
ثالثا لازم می دانیم توضیحی در خصوص دو مقام مظاهر مقدسه الهیه ذکر نمائیم که در دیانت مقدس بهائی به تصریح و در قران مجید به تلویح بدان اشاره شده است. زیرا فهم و درک این دو مقام مظاهر الهیه در درک مسئله خاتم النبیین بسیار موثر است و به نظر حقیر ضروری است که برای فهم خاتم النبیین و همه عباراتی که در کتب مقدسه قبل نیز آمده و پیروان آنها برداشتی نادرست از آن داشته اند و به ختمیت دیانت خود معتقدند درکی عمیق و درست از این دو مقام مظاهر الهیه داشته باشیم.
مظاهر مقدسه الهیه دارای دو مقامند ؛ مقام توحید و مقام تحدید . در دیانت مقدس بهائی این دو مقام تحت عنوان های دیگری مثل تفریق و تفصیل و فرق که همان مقام تحدید است و تفرید و جمع که همان مقام توحید است نیز آمده است. مقام تحدید مقام حدودات بشریه است . د راین مقام مظاهر الهیه را هر کدام هیکلی معین و امری مقرر و ظهوری معین و حدودی مخصوص است. چنانچه هر کدام به اسمی مرسوم و بوصفی موصوف و به امری بدیع و شرعی جدید مامورند د راین مقام است که در قران مجید فضلنا بعضهم علی بعض فرموده اند. زیرا هر یک به مقتضیات زمان و عصر خود و حدودات بشریه برترند از مظاهر مقدسه قبل به اختلاف همین مقامات و مراتب است که بیانات و کلمات مختلفه از آن مظاهر الیه ظاهر شود یکی خود را حضرت موسی نامید و دیگری حضرت مسیح و آن دیگری حضرت محمد و دیگری حضرت بهاءالله در همین مقام است که حضرت محمد فرمودند انی عبدالله. و نیز ما انا الا بشر مثلکم . اما مقام دیگر مقام توحید است در این مقام مظاهر مقدسه حقیقت واحدند . اطلاق الوهیت و ربوبیت و احدیت صرفه و هویت بحته در این مقام بر آن مظاهر مقدسه می شود مثل شمس که دارای حقیقت واحد است اگر از برجهای متفاوت طلوع نماید . شمس ظاهر نیز در هر فصل از محلی طلوع می نماید غیر از محل قبل اما حقیقتش واحد است . خورشید تابستان همان خورشید بهار است و خورشید زمستان و پائیز نیز همان خورشید بهار و تابستان. اما محل طلوع آنها متفاوت است . در خورشید تغییری ایجاد نشده است بلکه در محل طلوع تفاوت و اختلاف حاصل شده است. باید ناظر به حقیقت خورشید بود نه به محل طلوع . متاسفانه اکثر پیروان ادیان الهی توجه به محل طلوع مظاهر الهیه نموده اند و از حقیقت خورشید الهی دور مانده و از نور او مستضی نشدند . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است. در این مقام همه در صقع واحدند . موسی و عیسی و محمد و بهاءالله در کار نیست زیرا حقیقتشان یکی است . زیرا جمیع در این مقام بر عرش ظهورالله ساکنند و بر کرسی بطون الله واقف. یعنی ظهورالله به ظهورشان ظاهر و جمال الله از جمالشان باهر. در این مقام اگر کلمه انی اناالله از این مظاهر الهیه شنیده شود ریبی در آن نیست زیرا به ظهور و صفات و اسماء ایشان ظهورالله و اسم الله و صفت الله در ارض ظاهر شود . آیات مبارکه ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی و نیز ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله مثبت این حقیقت مقدسه . در قران مجید از این مقام تحت عنوان لا نقرق بین احد من رسله یاد شده است .در انجیل مقدس نیز آنجا که حضرت مسیح فرمود من میروم و بعد می آیم منظورشان اشاره به حقیقت همین مقام توحید مظاهر الهیه است. زیرا آنکه بعد از حضرت مسیح آمد یعنی حضرت محمد (ص) همان حقیقت حضرت مسیح بود ونیز وقتی حضرت مسیح فرمود من می روم و می آید دیگری تابگوید آنچه من نگفته ام و تمام نماید آنچه را که گفته ام ناظر به مقام تحدید خود بود و اشاره به ظهور حضرت محمد میفرمود . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است مقام حقیقت واحده مظاهر الهیه است .
واما مسئله خاتمیت :
دلیل اول – همچنانکه عرض شد مظاهر مقدسه در مقام توحید در صقع واحدند . هیچ تفاوت و اختلاف در این حقیقت واحده موجود نیست. مقام توحید را اول و آخری متصور نیست . زیرا که کل مظاهر الهیه بر امری واحد قیام می نمایند. یعنی حقیقت ظاهر شده از پیامبر آخر ، همان حقیقت ظاهر شده از پیامبر اول است. پس اگر مظهر امر آخری بگوید من همان مظهر امر اولم و نیز مظهر امر اوّلی بگوید من همان مظهر امر آخرم ، صحیح و درست است. مثل خورشید که اگر از اول لا اول الی آخر لا آخر طلوع نماید همان شمس است که طالع می شود . حال اگر گفته شود این شمس همان شمس اولیه است ، صحیح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ایضا صحیح است. مظاهر مقدسه نیز اولیت و آخریتشان مثل اوّلیت و آخریت همان شمس است . زیرا که حقیقتشان یکی است . به عبارتی همچنانکه ذکر ختمیت بر کلیه مظاهر مقدسه میتوان اطلاق کرد . ذکر اولیت نیز بر همه آنان صادق است . اولیت و آخریت مظاهر مقدسه را باید از دریچه مقام توحید آنان نگریست. وقتی حضرت محمد فرمود اما النبییون فانا از دریچه مقام توحید خود نگریستند و نیز وقتی فرمودند منم آدم و نوح و موسی و عیسی نیز از دریچه همین مقام به خود نگریستند و نیز وقتی ذکر ختمیت فرمودند نیز از دریچه مقام توحید به خود نگریستند . همچنانکه صادق است که حضرت محمد خود را آدم اوّل نامیدند ، صادق است که خود را آدم آخر نیز بنامند. زیرا در مقام توحید ، اوّل عین آخر است و آخر عین اوّل است. یعنی مظاهر مقدسه الهیه در این مقام هم بدءالنبیینند وهم ختم النبیین . همچنانکه اسم اولیت بر ایشان صادق است ، اسم آخریت نیز صادق است . زیرا درمقام توحید در همان حینی که بر سریر بدئیت جالسند همان حین نیز بر عرش ختمیت ساکن. در مقام توحید مظاهر الهیه مظهر اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت و بدئیت و ختمیت می باشند . به عبارتی در این مقام کل را بر یک بساط ساکن بینی و بر یک سریر جالس . فرقی در میان نیست و غیریتی در بین نه. پس اگر حضرت محمد (ص) را ختم النبیین نامیم و به ظهور پیامبری بعد از ایشان معتقد نگردیم چگونه او را بدء النبیین نیز بنامیم و اگر او را بدءالنبیین بنامیم پس چگونه او را ختم النبیین نیز نام نهیم . اگر او را آدم اول نامیم چگونه ذکر موسی و عیسی بر او نهیم. پس معلوم و واضح است که حضرت محمد (ص) و نیز همه مظاهر الهیه در مقام توحید هم بدء النبیینند و هم ختم النبیین. حضرت مسیح نیز وقتی فرمود من می روم و بعد می آیم از دریچه مقام توحید به خود نگریست . زیرا حقیقت کسی که بعد از او آمد یعنی حضرت محمد (ص) حقیقت همان حضرت مسیح بود.
حضرت بهاءالله نیز وقتی در بشارات ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین ( الصلوه و السلام علی سیدالعالم و مربی الامم الذی به انتهت الرساله و النبوه و علی آله و اصحابه دائما ابدا سرمدا ) نامیدند از دریچه مقام توحید به ایشان نگریستند . والّا همچنانکه حضرت بهاءالله ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین نامیده اند ، ایشان را بدءالنبیین نیز نامیده اند . در کتاب مستطاب ایقان حضرت بهاءالله ، حضرت محمد (ص) را هم بدءالنبیین و هم ختم النبیین می نامند. البته حضرت بهاءالله همه مظاهر مقدسه الهیه را دارای این مقام می دانند . وقتی حضرت بهاءالله فرمودند یک بار در آتشم افکندند و یک بار بر صلیبم زدند و یک بار درصحرای کربلا شربت شهادتم نوشاندند ناظر به همین مقام توحید خودشان بودند . پس معلوم و واضح شد که کلیه مظاهر مقدسه الهیه در مقام توحید هم بدءالنبیینند و هم ختم النبیین. لذا ذکر خاتم النبیین از لسان مطهر حضرت محمد(ص) دلیل بر ختمیت ایشان و به عبارتی عدم ارسال رسل بعد از ایشان از طرف خداوند نیست . زیرا در این صورت ، رحمت او را وسیع ندانسته و عنایتش را رفیع نمی دانیم و فیضش را مسدود پنداشته و فضلش را محدود انگاشته ایم.
دلیل دوم :
اما در کتاب مبین قران خداوند بعد از ذکر خاتم النبیین جمیع ناس را به لقای خود وعده فرمودند . چنانکه آیات ذیل ، کل دلالت بر وعده لقای الهی می نماید : والذین کفروا بآیات الله و لقائه اولئک یئسوا من رحمتی و اولئک لهم عذاب الیم.( سوره عنکبوت) و همچنین الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون ( سوره البقره ) و در مقام دیگر قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره ( سوره البقره ) و نیز فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ( آخر سوره کهف ) و نیز یدبر الامر یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون (سوره الرعد )
اجازه بدهید مقصود از لقاء الهی را که خداوند در قران وعده فرمودند توضیحی عرض نمائیم. می دانیم که مقصود از این لقاء ، لقاء نفس خداوند و ذات او نیست . زیرا که او غیب منیع لا یدرک است اذ انه لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار. اگر به لقای ذات او قائل شویم دچار شرک شده ایم. زیرا ذات او را کسی نه ادراک می کند نه می شناسد نه می بیند . پس مقصود از لقاء الهی باید مفهوم دیگری باشد . حتی اگر قائل به آن باشیم که این لقاء در قیامت اتفاق خواهد افتاد.
باید دانست که مظاهر مقدسه الهیه مظهر جمیع صفات و اسما الهیه اند. به ظهور آنان جمیع اسما و صفات و کمالات الهیه در عالم ظاهر می شود. به عبارتی مظاهر مقدسه الهیه آئینه تمام نمای خداوندند . همچنانکه اگر آئینه ای را در مقابل خورشید جهان افروز قرار دهیم ؛ خورشید به تمام صفات و نور و رنگ و هیئت در آن ظاهر می شود مظاهر مقدسه الهیه نیز همانند آئینه جمیع صفات و کمالات و اسما الهی را ظاهر و عیان می نمایند. حال اگر خورشید داخل آئینه بگوید من همان شمسم صحیح است زیرا که دارای جمیع صفات و خصوصیات آن خورشید است و اگر بگوید غیر آنم آن هم صحیح است . مظاهر الهیه نیز وقتی ندای ربوبیت و الوهیت سر میدهند منظور آن هیاکل مقدسه آنست که به جمیع صفات و کمالات و اسما الهیه ظاهر شده اند لذا ذکر ربوبیت و الوهیت آنان ذکر ربوبیت و الو هیت صفاتی است نه ذاتی والّا حتی مظاهر مقدسه الهیه نیز به ادراک ذات خداوند نائل نشوند واو را مشاهده نتوانند . خداوند منزهتر و مقدستر از آنست که حتی به ادراک و شناخت و مشاهده مظاهر الهیه اش نیز درآید . پس اگر بگوئیم این مظاهر مقدسه الهیه در مقام صفاتی همان خداوندند صحیح است. همچنانکه خورشید منعکس در آئینه را میتوان گفت که به لحاظ صفاتی همان خورشید جهان افروز است. مقصود آنکه مظاهر الهیه را بدین لحاظ که کلیه صفات و کمالات الهی را ظاهر و عیان می نمایند می توان مظهر اسما و صفات و کمالات الهی دانسته ، آنجا که خداوند در قران مجید ابنا بشر را به لقا الهی وعده فرموده منظور و مقصود لقا مظهر امر اوست . زیرا که در عالم خلق مظاهر مقدسه آئینه تمام نمای خداوند می باشند. پس لقا آنان لقاء خداوند است. من عرف نفسه فقد عرف ربه . من فاز بلقائه فقد فاز بلقاالله . یعنی از شناخت و عرفان مظاهر الهیه ، شناخت و عرفان الهی حاصل شود. و از لقاء او لقاء خداوند حاصل گردد. باید اذعان نمود که بهترین و صحیح ترین راه و روش عرفان خداوند همین عرفان مظاهر الهیه است. پس چون لقا خداوند ممتنع و محال است این لقا را باید در مظهر امر او جستجو کرد . و آنچه در قران وعده لقا داده شده است ، لقا مظهر امر است و اگر به قیامت نیز وعده داده شده است ، قیامت نیز قیام مظهر امر است در اظهار مظهریتش . یعنی ظهور هر مظهر امری عبارت از قیامت آن مظهر امر است . اذا قام القائم قامت القیامت. در قیامت است که مردگان زنده شوند . شقی از سعید تمیز داده شود. حساب خلائق کشیده شود. حشر بپا گردد. نشر حاصل شود. صراط ممدود گردد و به عبور از آن کل مامور شوند . کوران بینا گردند و کران شنوا شوند . در هنگام ظهور مظاهر الهیه ، کل این امور واقع گردد. به قیام آنان قیامت حاصل شود. مردگان زنده شوند. یعنی کسانی که به مظهر امر ایمان بیاورند از زندگان محسوب شوند و کسی که مومن به مظهر امر او در زمان ظهور نشود از اموات محسوب . این موت و حیات ، موت و حیات ایمانی است نه موت وحیات جسمانی . در قیامت که قیام مظهر امر اوست ، موت وحیات ایمانی و روحانی واقع شود نه موت و حیات جسمانی. کسانی که به مظهر امر در قیام او مومن شوند محشور گردند در ظل رحمت الهی در آیند ، از صراط بگذرندو در جنت الهی داخل گردند که همان ایمان به او و فراهم نمودن رضای اوست. در قیام مظهر امر است که حساب خلائق کشیده شود . زیرا به یک کلمه مظهر امر ، آنکه قلبش به نور ایمان منور گردد دفتر اعمالش پاک و منزه شود . به عبارتی حسابش تصفیه گردد و مطهّر و بی حساب شود و آماده دخول در ملکوت الهی گردد و آنکه مومن نشود به حسابش رسیدگی شود و از جنت الهی و دخول در ملکوت الهی که ایمان به مظهر امر است محروم شود. چه جنتی و چه ملکوتی اعظم تر و اکبرتر از ورود در جرگه مومنین و مقدسین مظهر امر خداوند.
هزاران سیاه دردوران حضرت محمد موجود بودند اما بلال از صراط گذشت ، به حسابش رسیدگی شد ، روسفید در نزد مظهر امرش وارد جنت الهی و ملکوت خداوند شد. مرده بود ، زنده شد. حیات ابدیه یافت . ملکوت سرمدیه جست. از مقربین الهی شد. و نامش الی الابد چون ستاره در آسمان امر الهی درخشیدن گرفت. پس همه این امور در قیامت واقع شود به قیام مظهر امر او . حال آنکه در یوم قیامت به لقاء او فائز شود و به او ایمان بیاورد به لقاءالله فائز شده است. حال اگر قائل به ختمیت مظهر امر او شویم و قائل به ظهور مظهر امری دیگر و به عبارتی پیامبری دیگر از طرف خداوند نباشیم ، چگونه به لقاء او که عین لقاءالله است فائز گردیم . مگر آنکه نعوذ بالله به نکار وعده لقای الهی در قران مجید قائل شویم. پس معلوم و محقق شد که نباید حضرت محمد را ختم پیامبران دانست و دست خداوند را مغلول انگاشت و رحمت او را محدود پنداشت و فضلش را مسدود شمرد.
بررسی مساله ی خاتمیت از رویکرد جامعه شناختی
بررسی مساله ی خاتمیت از رویکرد جامعه شناختی
اعترضاتی که بر آئین بهائی وارد می شود دارای ویژگی ها و مختصات خاصی می باشد. از نقطه نظر جامعه شناسی، این اعتراضات به چند دسته تقسیم می شوند که هر کدام از این دسته ها انعکاس بینشی می باشد، که بالمال ایران عزیز را از تکامل و پیشرفت ممنوع می سازد و از ارتفاع این تمدن شکوهمند ممانعت می کند. دسته ی زیادی از این اتهامات چیزی جز افتراء و دروغ نمی باشد و بسیاری از این اتهامات در دسته ی افتراء می باشد. یکی از این دسته اعتراضات مبتنی بر اصل سنت پرستی می باشد که این عامل را مورد بررسی قرار می دهیم. از مهمترین اعتراضاتی که بر آئین بهائی می شود و بواسطه ی آن دیانت بهائی نفی می شود، این عقیده می باشد که: " فیض الهی قطع شده است و پس از ظهور حضرت رسول اکرم دیگر وحی الهی بر این دنیا به شکل یک پیامبر و آئین جدید ظاهر نخواهد شد و بنابراین هر تعلیم و حکم و قانونی که توسط حضرت رسول اکرم به وحی الهی تشریع گردیده، تا به ابد معتبر می باشند و جامعه ی انسانی من الجمله ایران باید همواره بر اساس همان قانونها اداره بشود و هیچ گونه تخطی و تجاوزی از این قوانین و احکامی که 1400 سال پیش نازل شده و وضع شده امکان پذیر نمی باشد و کوچکترین تغییری در ساخت و بافت قانونی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه ی ایران نباید انجام بشود چون آنچه که کامل و صحیح بود همه قبلا به وحی الهی نازل شده وآن آخرین تجلی وحی الهی می باشد و آن احکام برای ابد واجب می باشد و هرگونه نسخ و فسخ و تغییری در آن امکان پذیر نمی باشد و بنا براین دیانت بهائی نمی تواند برحق باشد. "
از همین توصیف فوق متوجه می شویم که همین نفی آئین بهائی و اعتراض بر دیانت بهائی، مبتنی بر یک اندیشه ی سنت پرست می باشد. اندیشه ای که معتقد است فرهنگ باید یک چیز ایستا باشد و نه یک چیز پویا. فرهنگی است که مبتنی بر یک اصل زمان مندی و تاریخیت نمی باشد؛ متوجه این مسئله نمی باشد که انسان و جامعه ی بشری چیزی زنده و پویا می باشد و در طول تاریخ در تحول و تکامل می باشد و بنا براین آنچه که باقتضاء زمانی، شرایط اجتماعی، اقتصادی و تاریخی در یک زمان و یک مقطع از تحول و تکامل تاریخی مناسب و لازم و کامل می باشد، در یک مرحله ی دیگر از تحول و تکامل بشری، دیگر نامناسب خواهد بود. بنابراین وحی و علم و حکمت و رحمت و موهبت و عدالت الهی اقتضاء می کند که با تغییر شرایط اجتماعی و تاریخی آن وحی الهی نیز تجدید شود و تشریع جدیدی انجام شود و مناسب با احوال زمان و مکان و شرایط نوین تکامل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بشریت، احکام جدیدی از طرف خداوند بر جامعه ی بشری ارائه شود.
بزرگترین مانعی که در راه تجدد و تکامل وجود دارد فرهنگ سنت پرست می باشد. فرهنگ سنت پرستی بدین معنی می باشد که افراد بگویند ما باید دقیقا همان کاری را انجام دهیم و ساخت اجتماعی و قانونی ما باید همانی باشد که در گذشته بوده است. همانگونه که پدران و اخلاف ما رفتار کرده اند و پنداشته اند ماهم باید بپنداریم و عمل کنیم و بنابراین از هر گونه تغییر کیفی در ساختار فرهنگی و اجتماعی بر حذرباشند و هر گونه تغییر را امری پلید و کفر و بدعت بدانند. چنین اندیشه ای و تفکری، بزرگترین مانع برای تکامل و ترقی و پویایی فرهنگی و اجتماعی می باشد. جامعه شناس شهیر ماکس وبر در مورد این مسئله که چه عواملی باعث عقلانیت شد، تحقیقاتی زیادی را انجام داد و این فرهنگ تجدد را در مقابل فرهنگ سنت گرایی و سنت پرستی و تحجر می انگارد. مطلبی که ماکس وبر به آن توجه نمی کند این است که اگر سنت پرستی تنها یک عادت اجتماعی باشد، عوض کردن آن آسان است ولی موقعیکه سنت ها عادت اجتماعی نباشند بلکه از آن فراتر بروند و آن عادت ها و سنت ها تبدیل به اراده ی لم یتغییر خدا شوند –در ذهن و فرهنگ مردم کنون، آنچه که در گذشته بوده، به عنوان تنها چیز صحیح و اخلاقی و ارادی باشد و هر تغییری در مقابل آن امری کفر و شیطانی و خلاف اراده ی الهی و اصول تقدس و الهیات دیده شود -، در چنین تفکری است که سنت پرستی امری کاملا قدرتمند و بزرگترین مانع اساسی برای تکامل و پیشرفت و نوگرایی فکری و فرهنگی،خلاقیت و ابتکار اجتماعی و ... می شود.
بدین ترتیب می بینیم که نفس ظهور حضرت باب و بهاءالله در نیمه ی قرن 19، در نفی فرهنگی بود که نسبت به فرهنگ تجدد مغلوب شده بود. ظهور ایشان در جامعه ای بود که در ایستایی خودش قوطه می خورد و نیز به ایستایی خود افتخار می نمود. در چنین شرایطی بود که حضرت باب و بهاءالله آمدند و بیان داشتند که این اراده ی الهی است که باید مناسب با زمان و مکان، فرهنگ و ... بشود و باید دستخوش تحول بنیادین شود و قوانین و احکام وضع شوند. قوانین و احکامی که حضرت بهاءالله به بار آوردند، متناسب با روح زمان می باشد. یعنی منطبق است بر اصل برابری انسانها، برابری حقوق انسانها، تقدس همه ی انسانها، آزادی مذهب و عقیده و سخن، اصل دموکراسی سیاسی و اصولا فرهنگ معاشرت و الفت و محبت ، صلح، وداد، پیوستن قلب ها به یکدیگر و نفی خشونت. این فرهنگی است که به اراده ی الهی به عنوان وحی الهی برای بشریت به ارمغان آمد.
همانطور که مطرح شد، اعتراض بسیار متداولیکه نسبت به آئین بهائی شده است این است که آئین بهائی نمی تواند درست باشد و باید مورد نفی و نفرت قرار بگیرد؛ به این دلیل که دیگر فیض و رحمت الهی ابوابش بسته شده و دیگر آئین جدیدی توسط خداوند برای بشریت به ارمغان نخواهد آمد؛ در واقع این اندیشه، تبلور و انعکاس یک فرهنگ سنت گرایی می باشد، فرهنگی ایستا گرا، فرهنگی که عصاره و بزرگترین مانع تکامل و خلاقیت اجتماعی و اقتصادی می باشد و موجب نفرت و انزجار و ستیز با هر گونه نوآوری فرهنگی می شود. فرهنگی که در آن هر گونه نو آوری معادل با یک پدیده ی شریر و پلید و شیطانی می شود.
واضح است که ظهور امر بهائی و بیان این مسئله که اراده ی الهی پویا و مبتنی بر شرایط زمان و مکان و نیاز انسانها می باشد دست آوردی بسیار متعالی است. دیانت بهائی بیان می دارد که بخاطر پویا بودن انسانها و نیازها ی آنها، اراده ی الهی نیز که مبتنی بر تکامل و پیشرفت انسانها و جوامع بشری می باشد ، آن نیز خود را در هر عهد و عصری طوری ظاهر می کند که تطابق و تناسب با نیازهای زمان و مکان دارد . به همین علت است که، ظهور حضرت بهاءالله و فرهنگشان، ظهور فرهنگ تاریخیت است و اصل هوشیاری تاریخی را به بار می آورد. اصلی که پویایی فرهنگی را موجب می شود.
اصل تجدد در ایران بنیادا از حضرت باب در ایران آغاز می شود. اما تجددی که حضرت باب و بهاءالله به ارمغان می آورند با تجدد غربی متفاوت است. در تجدد غربی جنبه های مادی زندگی اجتماعی و فرهنگی مشمول تحول و تکامل می شوند اما آنها به نوع دیگری همین اندیشه ی پایان فیض الهی را قائل شده اند به این ترتیب که یا مسیحیت را آخرین دین دانسته اند یا اینکه اصلا دین را به کنار گذاشته اند و بنا بر این در مورد مسائل روحانی به یک اندیشه ی ایستا گرا رسیده اند ولی در مورد مسائلی که به دنیای اجتماعی و قوانین و روابط اجتماعی و اقتصادی و .. مطرح می شود دستخوش تحول و تکامل شده اند. اما از نظر آئین بهائی اصل هوشیاری تاریخی به این معنی می باشد که خود وحی و اراده و تشریع الهی نیز امری تاریخی و پویا می باشد و بنا براین مفهوم تجدد و تکاملی که در آئین بهائی می آید نه تنها منجر به پیشرفت و تکامل و ترقی در صحنه ی مادی زندگانی انسانی می شود، بلکه همراه با پیشرفت و تکامل در صحنه ی معنوی و روحانی زندگی انسانها است. بنابراین حضرت باب و حضرت بهاءالله تعارض میان تجدد ستیزی و تدین ستیزی را از میان بردند و در نتیجه فرهنگ جدیدی بوجود آوردند که در این فرهنگ، مدنیت مادی و معنوی، عقلانیت و خردگرایی مادی و معنوی با هم پیوند پیدا می کنند. این دیدگاه هم فراتر می باشد از سنت پرستی و تحجر فکر گذشته و هم فراتر می باشد از تجدد گرایی دین ستیز غربی که بالمال دستخوش یک بحران اخلاقی و روحانی می شود که خود آن نیز تجدد مادی اش را دستخوش بسیاری تحریف ها و انحراف ها می کند.
جامعه و دیانت و آئین بهائی طلیعه ی تکامل و ارتقاء فرهنگی است و فضای جدیدی از عطر، زندگی و حیات، تکامل و .. برای ایرانیان و جهانیان به ارمغان می آورد. اما آنان که می خواستند مانع ترقی و تکامل ایران شوند آمدند و بر اساس تعابیر غلط از قرآن کریم و اسلام مدعی شدند که دیانت اسلام خود را آخرین دین می پندارد. درحالیکه اینها همه مبتنی می باشند بر تعابیر ممسوخ و نادرستی از قرآن کریم که اینان براساس همان فرهنگ سنت پرستی و سنت گرایی دست به چنین تعبیری زد.
دوستان عزیز مسلمان که معتقدند اسلام آخرین دین می باشد باید متوجه بشوند که دلیلی که با آن دیانت بهائی را نفی می کنند دقیقا همان دلیلی می باشد که مسیحیان بخاطر آن حضرت رسول اکرم را نفی کردند و همان دلیلی است که یهودیان حضرت مسیح و حضرت محمد را نفی کردند. باید از خود بپرسیم که آیا باید از تاریخ و قصه هایی که در قرآن کریم در مورد مخالفت اقوام مختلف با هر پیامبر نوینی که ظاهر شده و آن مخالفت ها به آزار و ایذاء و نفی پیامبر جدید منجر شده، آیا باید از این قصه ها عبرت گرفت یا نه؟ اگر که روش و استدلالی که ما بر اساس آن به نفی دیانت جدید می پردازیم همان چیزی است که اسلام بر اساس آن توسط معتقدان به ادیان قبل نفی می شد، این بدان معنی می باشد که روش ما غلط است و ما نیز همان کاری را انجام می دهیم که مخالفان حضرت محمد انجام دادند و اگر ما درست می گوییم و استدلالمان صحیح است بنابراین استدلال مسیحیا ن مبتنی بر انجیل که "آسمان و زمین زائل می شود اما کلام پسر انسان هرگز زائل نخواهد شد" و حضرت محمد را رد کردند را نیز صحیح می دانیم. البته به جای اینکه به این مسائل فکر کنیم، بعضی به اشتباه تعبیر دیگری از قرآن ارائه می دهند و می گویند که قرآن کریم این مطلب را بیان می نماید که تورات و انجیل تحریف شده اند بدین معنی که لفظ تورات و انجیل عوض شده است و بعد کار خود را آسان نموده و می گویند که دیگر نیازی به جواب دادن به هیچ کدام از اعتراضات آنها نمی باشد و هر چه که مسیحیان و یهودیان بگویند چون مبتنی بر کتابها ی تحریف شده یشان می باشد غلط است. در حالیکه این خود مبتنی بر برداشت غلطی از قرآن می باشد. قرآن کریم در هیچ کجا به این مطلب نمی پردازد که آیات تورات و انجیل "لفضا" تحریف شده است. بلکه قرآن همواره تاکید می کند که معنا آیات تورات و انجیل توسط معتقدان او مورد سوء تحریف قرار می گیرد و این تحریف، همین اکنون نیز توسط پیروان همه ی ادیان در ارتباط با ظهور جدید صورت می گیرد. بنابراین ما باید متوجه باشیم که همان اعتراضاتی که بر اساس آن دیانت بهائی نفی می شود؛ همان سنت گرایی است که در طول همه ی تاریخ ادیان و هرگاه که پیامبر جدیدی آمد مانعی شد برای تکامل و شناخت پیامبر جدید و دفاعی بود از سنت پرستی و آنانی که از تحکم سنت های عتیقه سود می برند. اصحاب زور و زر هستند که منافع خود را در سنت می پندارند و بنابراین با انقلاب و تحول فرهنگی که یک آئین بدیع الهی به همراه خود می آورد مخالفت می کنند.
نکته ی جالب دیگر آن است که بسیاری از اندیشمندان جدید مسلمان به این نتیجه رسیده اند که وقتی می گوییم اسلام آخرین دیانت است به این معنا می باشد که با ظهور اسلام بشریت به مرحله ی عقلانیت رسیده است و بنابراین دیگر نیازی به دیانت به شکل احکام بخصوص نمی باشد. از این به بعد باید کاری به آنچه که تشریع شده است توسط اسلام و قرآن نداشته باشیم بلکه باید به عقل خود رجوع کنیم و هرچه که عقل می گوید باید آن را پیروی کنیم بنابراین احکام نازل در قرآن اگر بر عقل انسان تطبیق کند، انسان آن را انجام می دهد و اگر تطبیق نکند بدین معنی می باشد که آن احکام فقط به دوران اولیه ی اسلام یا زمان نزول اسلام تعلق داشته است و دیگر قابل اجرا نمی باشد.
این نکته ی بسیار جالبی است که الان در داخل فرهنگ اسلام مفهوم خاتمیت، به دو معنای متضاد گرفته می شود. یک دسته معتقدند که اسلام آخرین دین است به این معنی که تمامی قواعد و قوانینی که در قرآن کریم نازل شده است باید تا به ابد اجرا شود و هرگونه تعدی و تجاوز از آن کفر و بدعت می باشد و باید سرکوب شود. گروه دیگر که متوجه اند که نیاز زمان و اقتضای زمان الان، با آنچه که 1400 سال پیش بوده است تفاوت دارد و باید الان اصولی که مبتنی بر حقوق بشر و اصل تساوی حقوق است مورد عمل قرار بگیرد در نتیجه از این مسئله نتیجه می گیرند که خاتمیت به این معنی می باشد که بشریت به این مرحله رسیده است که بشریت باید مبتنی بر عقل خودش تصمیم گیری کند.
نکته ی جالب این است که این دو تعبیر مختلف از خاتمیت هر دو به اعتباری درست می باشد و به اعتباری غلط. بشر حق ندارد که احکامی که در قرآن کریم توسط خداوند وضع شده است را نسخ کند همانگونه که بشر حق ندارد احکامی که در تورات وضع شده است توسط وحی الهی نسخ کند و خداوند است که میتواند احکام خودش را نسخ کند. اما این مطلب هم درست است به این اعتبار که اکنون دیگر احکامی که در 1400 سال قبل نازل شده است و مبتنی بر آن مرحله از تحول و تکامل تاریخی بوده است دیگر قابل اجرا در این مرحله از تکامل و تاریخ نمی باشد. بنابراین اگر نکات مثبت این دو نظریه ی مختلف را با هم جمع کنیم تنها نتیجه ای که داریم آن است که هیچ دیانتی نمی تواند آخرین دیانت باشد. هیچ دیاتنی آخرین دین نبوده و نخواهد بود کما اینکه بهائیان معتقدند که دیانت بهائی برای مدت محدودی از تحول و تکامل جامعه انطباق دارد و با وحی الهی تشریع جدید خواهد شد و این پویایی تا به ابد ادامه خواهد یافت. اگر فکر کنیم که سنت پرستی به این معنا می باشد که هیچ کدام از احکامی که توسط وحی الهی نازل شده قابل تغییر نمی باشد در آن صورت معنایش آن است که ما باید معتقد شویم که تفاوت حقوقی میان زن و مرد، اصل برده داری و مسائلی شبیه به این، باید اصول و قوانینی باشند که تا به ابد در طول تاریخ انسان در تمام جوامع حکم فرما باشند. واضح است که چنین عاملی امکان پذیر نمی باشد چون انسانها متوجه شده اند و به این نتیجه رسیده اند که انسانها مساوی هستند دیگر نه برده داری را می شود مورد تائید قرار داد نه نظام مردسالاری و تحکم مرد بر زن را. نه مفهوم نجاست گروههای مختلف را می شود مورد قبول قرار داد و نه زبان خشونت مذهبی را می شود نسبت به کسانی که به دیانت یکسان معتقد نیستند قبول داشت و نه اصل ارتداد را که اگر تو دینت را عوض کردی باید کشته بشوی. اینها مسائلی می باشند که در دنیای جدید و بر اساس اصل حقوق بشر و تقدس انسان و اصل برابری حقوق انسانها دیگر قابل قبول نمی باشد.
اما اگر معنای دیگر مفهوم خاتمیت را بپذیریم که توسط اقلیتی از روشن فکران مطرح می شود که "خاتمیت به این معنا می باشد که انسان به مرحله ای رسیده که باید با عقل خودش تصمیم بگیرد و دیگر اصول فقه اسلامی مورد قبول نیست مگر آنکه با عقل انطباق داشته باشد". در پاسخ به این دوستان عزیز باید این مطلب را عرض کرد که اگر چنین است دیگر چه لزومی دارد که ما اسلام را مبنای یک جامعه قرار دهیم چرا دیانت حضرت موسی حضرت آدم یا حضرت نوح یا حضرت مسیح این کار را نکند؟ همه ی آن ادیان را می شود و می توان به این شکل دید که آنها آخرین دین هستند به این ترتیب که احکام آنها که با عقل انطباق داشته باشد قابل قبول است و گرنه باید براساس عقل آنها را نفی کرد. در حقیقت تمدن غربی همین کار را کرد و تمدن غربی از 500 سال قبل به مسیحیت نگاه کرد و گفت که این مسیحیت آن احکامش که با عقل انطباق دارد مورد قبول است و آنهایی که انطباق ندارند رد می شوند و براساس عقل و خرد جامعه را می سازیم. دیگر چه نیازی به دیانتی بعد از مسیحیت می باشد؟ اصولا اگر خداوند بخواهد دیانتی را بوجود بیاورد که آخرین دین باشد در مرحله ی عقل بشری و امثالهم در نتیجه آن اصول دیانت هم باید منطبق باشد بر اصول کلی عقل یعنی اصل تساوی حقوق همه ی انسانها. نه اینکه شکل قوانینی که در آن می باشد در برخی از موارد تعارض داشته باشد با اصول تساوی حقوق بشر که حالا اندیشمندانی پیدا شوند و بخواهند قوانین گذشته را مورد تجدید و ارزیابی قرار دهند که همه ی آنچه را که مورد اتفاق نظر فقه اسلامی در 1400 سال بوده است را مورد انکار قرار بدهند و بر اساس عقل خودشان هر چه را که می خواهند ار وحی الهی نسخ کنند و بر اساس عقل خودشان یک مفهوم جدیدی بسازند. اگر چنین است که اصلا انسان چرا نیازی به دین دارد و چرا نیازی به وحی الهی دارد؟
در مقابل همه ی اینها فرهنگ بهائی می باشد که اصل تکامل و تاریخ را تبدیل به اصل اقتضای اراده الهی می کند که پایانی بر آن نیست و به همین علت، اصلی می شود در مقابل هرگونه سنت پرستی و اصل هوشیاری تاریخی به مفهوم کامل و بالغ آن.
منبع: رادیو پیام دوست www.bahairadio.com
*******************
تهمت ادعاي الوهيت حضرت بها الله
ااصول اعتقادات بهاييان به صورتي شفاف و روشن در كتب آنان بيان شده ، هر بهايي قبل از عضويت در جامعه بهايي و قبل از اقرار به حقانيّت اين ديانت، با اين اصول آشنا مي شود و آن ها را با دقّت مطالعه و تحقيق مي نمايد. اصولي كه بهاييان به آن اعتقاد دارند متفق عليه همة بهاييان است. هيچ گونه اختلاف و انشقاقي در جامعه جهاني بهايي در اين اصول نيست؛ زيرا توسط هياكل مقدسه اين ديانت و در زمان حيات آنان به قلم خودشان تدوين و تعيين گشته و هر كس كه طالب باشد دقيقأ مي داند به چه ايده و آئيني و با چه اعتقاداتي، مي خواهد معترف شود.
به لحاظ اين كه در اديان قبل مباحثي مثل تثليث و اقانيم ثلاثه مطرح شده و شبهاتي رخنه نموده؛ لذا ولي امر بهايي، حضرت شوقي رباني، در اين مورد يعني مسأله الوهيت مشخصأ مؤكدأ مبادرت به تعيين دقيق اعتقاد جامعه بهايي نموده و موضع بهاييان را در اين مبحث مشخص فرموده اند . ايشان صريحأ اعلام فرمودند كه مقام حضرت بهاءالله با مقام ذات منيع الهي متفاوت است؛ بهايي بايد اعتقاد داشته باشد كه ايشان بشري هستند كه حامل وحي الهي مي باشند . اين اعتقادي است كه هر بهايي از ابتدا قبول كرده و تا آخر هم بر اين اعتقاد ثابت و استوار است.
اگر كسي در كلمات و آيات مباركه نازله از قلم حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء دقّت كند و مقايسه نمايد به يقين درك مي كند كه در هيچ ديانتي تا كنون پيامبر و اوصيائش تا اين درجه از عبوديت و محويت و فنا ظاهر نگشته اند و آنچه سزاوار مقام خضوع و بندگي است كسي غير از آنان در اين حد بجاي نياورده . حضرت بهاءالله مقام بندگي و فناي خود را در مقابل اراده پروردگار به پديده اي روشن مثال مي زنند :« اني لم اكن الّا كالميّت تلقاء امره قلبتني يد اراده ربّك الرحمن الرحيم » ( من از خود هيچ اراده اي ندارم . من در مقابل اراده خدا مانند مرده اي در دست غسّال هستم. اين دست قدرت اوست كه مرا به حركت مي آورد.)
ودر جاي ديگر مي فرمايند:« هذه ورقه حركتها ارياح مشيه ربّك الرحمن الرحيم. هل لها استقرار عند هبوب ارياح عاصفات لا و مالك الاسماء والصفات بل تحركها كيف تريد.»( من مانند برگ درختي هستم كه بادهاي ارادة پروردگاردحمان ورحيمت آن راحركت مي دهد. آيا درمقابل وزش اين طوفان هاي تندبراي آن استقراري هست؟ نه قسم به مالك نام ها وصفت ها؛ بلكه آن راحركت مي دهد هرگونه كه بخواهد.
از حضرت عبدالبهاء مناجاتي است به نام مناجات لقا؛ وجه تسميه آن به مناجات لقا اينست كه حضرت عبدالبهاء آرزو داشتند كه هيچ بهايي يا غير بهايي در مورد ايشان سر سوزني بيش از مقام بندگي و نيستي نه اعتقادي داشته باشد و نه حرفي بزند و لذا اين مناجات را كه بهترين توصيف از مقام خودشان مي دانند ، بي نهايت مورد علاقه شان بوده و براي قارئين اين مناجات اجر لقاء معيّن فرموده اند. در اين مناجات آرزوي قلبي شان را اينگونه بيان داشته اندك" اي ربّ اسقني كأس الفناء والبسني ثوب الفناء واغرقني في بحر الفناء واجعلني غبارأ في ممر الاحباء... هذا ما يناديك به ذلك العبد في البكور والاصال... اي ربّ يسر آماله... اوقد مصباحه في خدمه امرك و عبادك..."( خداوندا مرا از جام فنا بنوشان و لباس فنا بپوشان و در درياي فنا غرق كن ، آن گاه به صورت ذرّه و غباري در گذرگاه دوستانت قرارم ده... اين است آنچه من شب و روز از تو مسألت مي نمايم ... اي خدا مرا به اين آرزوي قلبي ام برسان و چراغ قلبم را با توفيق خدمت به بندگانت روشن كن .)
اين است جلوه اي ازديدگاه بهاييان در مسأله توحيد و خداپرستي؛ اما آنچه مخالفين آن را دستاويز خود قرار داده و باب اعتراض را باز نموده اند ، بعضي كلماتي است كه درادبيات عرفاني بهايي ديده شده و مشابه آن در اديان قبل هم وجود داشته و افرادي بدون آنكه مفاهيم كنائي و ادبي آن را درك كنند؛ چون در آن زمينه اي جهت اعتراض و ايجاد شبهه يافته اند؛ به آن ها متمسك شده ، در صدد تشويش اذهان عوام و انحراف افكار بر امده اند . خوشبختانه در اين ديانت ، درهمان زمان حيات هياكل مقدسه، اين شبهات و ايرادات وارد گشته و مورد سؤال قرار گرفته و بنابراين به زبان همان هياكل مقدسه به آن ها پاسخ داده شده، آن بزرگان خودشان بنفسه به دفع شبهه پرداخته اندو مقام خود را براي رفع اين سوء تفاهمات در ارتباط به اين گونه كلمات عرفاني، براي تابعين توضيح و تشريح نموده اند و مفاهيم كنائي اين كلمات و آيات متشابهات را روشن فرموده اند.
حضرت بهاءالله در لوحي كه براي شيخ محمد تقي نجفي از علماي بنام دور قاجار ارسال فرموده اند ، اعتراض شيخ مزبور كه آن حضرت را متهم به ادعاي الوهيت نموده بود؛ ذكر فرموده و به اين نحو پاسخ داده اند :« آن جناب يا غير گفته سوره توحيد را ترجمه نماييد تا معلوم و مبرهن شود كه حق لم يلد و لم يولد است و بابي ها به الوهيت و ربوبيّت قائلند. يا شيخ اين مقام مقام فناي از نفس و بقاي بالله است و اگر اين كلمه ذكر شود مدلّ بر نيستي بات است . يا شيخ ، اين مقام مقام لا املك نفسي نفعأ و لا ضرّأ و لا موتأ و لا حيوه و لا نشورا است.»
در مقامي ديگر آن حضرت شبهه مخالفين را به اين صورت پاسخ فرموده اند :« و منهم من قال انه ادعي لنفسه ما ادعي. فوالله ان هذا لبهتان عظيم. ما انا الّا عبد آمنت بالله و آياته و يشهد بذلك ظاهري و باطني و لساني و قلبي بانه هو الله و ما سواه مخلوق بفعله و منجعل بارادته...»( ازآنان كسي است كه مي گويداو(حضرت بهاءالله) براي خودادعانموده آنچه ادعانموده. به خداوند سوگنداين تهمتي بزرگ است. من نيستم مگربنده اي كه ايمان آورده به خداوندوآيات اووبدينوسيله ظاهروباطن وزبان وقلب من گواهي مي دهدكه اوست خداوغيراوآفر يده به فعل اووقرارداده شده به اراده اواست.)
در اين بيان نسبت هايي كه به آن حضرت داده اند همه را انكار فرموده و مقام خود را عبوديت صرفه و معتقد به توحيد و وحدانيت خداوند دانسته اند . حضرت بهاءالله براي تفهيم بهتر موضوع و روشن شدن ان آياتي از قرآن را كه مبتني بر همين سبك از ادبيات عرفاني نازل شده براي شيخ مزبور تلاوت مي فرمايند و از او مي خواهند كه در امر دين دقّت بيشتري نمايد و انصاف را رعايت كند ؛ سپس از او مي پرسند شما كه باستناد آيات نازله بر من مرا متهم به دعوي الوهيت مي نماييد ، در مورد اين آيات قرآن كه بعينه با همين سبك در حق حضرت رسول آمده چه پاسخي داريد. سپس آياتي از قرآن براي او تلاوت فرموده و از او پاسخ مي طلبند.
در كتاب مستطاب ايقان دليل ظهور و بروز اين كلمات و راز مستوره در اين ادبيات را بيان فرموده اند : « اين است كه از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار قدس صمداني وارتقاع به معارج معاني سلطان حقيقي ، اذكار ربوبيّه و الوهيه ظاهر شد ، اگر درست ملاحظه شود در همين رتبه منتهاي نيستي و فنا در خود مشاهده نموده اند . در مقابل هستي مطلق و بقاي صرف كه گويا خود را معدوم صرف دانسته و ذكر خود را در ان ساحت شرك شمرده اند ، زيرا كه مطلقِ ذكر در اين مقام دليل هستي و وجود است و اين نزد واصلان بس خطا چه جاي آنكه ذكر غير شود و قلب و لسان و جان به غير ذكر جانان مشغول شود و يا چشم غير جمال او ملاحظه نمايد و يا گوش غير نغمه او شنود و يا رجل در غير سبيل او مشي نمايد.»
در اسلام نيز اين موارد سابقه داشته ، زيرا به جهت محدوديت فكر و ديدگاههاي قشري و ظاهري كه بالطبع در هر ديني وجود دارد؛ چون مفاهيم و زبان اهل عرفان را درك نمي كردند ، اين مشكل در جامعه اسلامي هر از چندي بروز مي نموده و اعتراضاتي به مراتب شديدتر بر اهل عرفان وارد مي گشته ، تا جايي كه به مرگ و اعدام جمعي از عرفا منجر گشته است.
منصور حلاج كه از عرفاي مشهور قرون اوليه اسلام است؛ به همين دليل و به همين اتهام به فتواي علما به دار اويخته شد. حافظ در وصف اين عارف نامي چنين سروده است :
حلّاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد از شافعي مپرسيد امثال اين مسائل
خود او نيز تا حدودي اين مقامات عرفاني را در اشعارش اظهار نمود:
كشد نقش انا الحق بر زمين خون چو منصور ار كشي بر دارم امشب
خواجه نصير الدين محقق طوسي كه از بزرگان اسلامي است در دفاع از حلاج برآمده و با استدلالي منطقي او را بيگناه خوانده و كلمات او را ناشي از مقامات عاليه او در وادي توحيد و فنا دانسته است. او پس از توضيح مقام فنا و اينكه از لوازم وخصوصيات اين مقام، بيان در قالب الفاظ و كلمات خاص است و بهيچ وجه نبايد معني كلمات را در عرف معمول معني نمود؛ بلكه اين كلمات كنايه از مفاهيم والاي نيستي و محويّت و فنا است كه مبتني بر زبان عرفاني صادر شده ؛ نتيجه مي گيرد كه :" آن كس كه گفت انا الحق و ان كس كه گفت سبحاني سبحاني ما اعظم شأني نه ادعاي الوهيت كرده؛ بل رفع انيّت از خود و اثبات الوهيت غير خود نم ي سبحاني ما وده و هو المطلوب."
در تاريخ اديان با مطالعه و تجربه اي كه شده و تحقيق و تفحصي كه صورت گرفته روشن گرديده كه سود جويان و حق ستيزاني كه در فضاي دين زمينه خوبي براي رشد خود و دسترسي به منافع سرشار مادي مي بينند ، براي بقاي خود و به دست گرفتن زمام امور ديني و انحراف ان به سمت بدعت ها و خواسته هاي نفساني راهي جز مقابله با اهل حق و حقيقت و بدر آوردن آن ها از ميدان و جايگزيني خود در اين فضا، نمي بينند . اين نفوس براي توفيق خود در اين ستيزه و نبرد، مؤثرترين راه را استفاده از سادگي و خلوص توده نا آگاه و بهره گيري از نيروي عظيم و مؤثر آن ها يافته اند . پيدا كردن بهانه هايي كه بتواند حس و تعصب ديني و خشونت طلبي را تحريك كند، قوي ترين وسيله اجرايي آنهاست؛ بنابر اين تعجبي ندارد كه تا اين حد اصرار در تشويش افكار عمومي و انتشار اين گونه مسائل تعصب برانگيز دارند.
از قضا كلمات انبياء به جهت خصيصه غناي ذاتي آن و عمق مفاهيم آن و دلائلي ديگر، نمي تواند درحد سادگي و شفافيت كلمات عادي و روزمره مردم باشد و همين خصيصه كه لازمه اش ابهام و صعوبت مفاهيم است، به چنين سود جويان امكان مي دهد كه به جستجوي مطالبي كه بهانه كفر و الحاد وافساد را به دست آنها دهد، بپردازند.
مبحث الوهيت پر سابقه ترين مبحث زمينه ساز اين بهانه هاست و ما ملاحظه مي كنيم اين مورد از ابتدا در همة ادوار موجب اعتراض بر هياكل مقدسه بوده است . قبل از ديانت بهايي ، شريعت بيان مورد اين اعتراض بوده و قبل از آن شيخيه و قبل از آن عرفاي اسلامي و قبل از آن ائمه و همين طور تا برسد به حضرت مسيح كه آن مظهر پاكي و تقديس نيز به همين بليّه مبتلا گرديد و همگان شنيده اند و در انجيل مكتوب است كه آن حضرت را علما به اتهام اينكه او ادعاي خدايي نموده، محاكمه نموده ، به قتلش فتوي دادند.
حضرت بهاءالله مي فرمايند :« از قول بهاء به علما بگو اگر ما مقصريم از حضرت نقطه اولي چه تقصيري ظاهر كه قلب منيرش هدف تيرهاي بلا نموديد . حضرت نقطه اولي مقصر ، از حضرت خاتم چه تقصيري ظاهر گرديد كه او را نفي بلد نموده، در صدد قتلش بر آمديد . حضرت خاتم مقصر از حضرت روح چه تقصير ظاهر شد كه به صليبش كشيديد ؛ حضرت روح مقصر ، حضرت خليل چه تقصيري داشت كه در آتشش انداختيد . اگر گوييد ما آن نفوس نيستيم؛ گوييم اقوال شما همان اقوال، و اعمال شما همان اعمال.»
پاسخ هايي كوتاه و فراگير درموردبعضي اتهامات
در صفحه 4 در مورد تفسير آية « و من يقل منهم اني اله من دونه، نذلك نجزيه جهنم » چنين نوشته است : "دربهاييت حسين علي بهاء در پاسخ به اين آيه محكم چند بار گفته اني انا الله ."
پاسخ: اصولأ ما در كتب بهايي جمله اي به اين مفهومي كه ايشان ادعا دارد و رفرنس هم نداده، نديده ايم ، جائي كه به قرآن كسي پاسخ داده باشد.
در صفحه 8 در بخش بررسي كتب بهاييت نوشته است :" در صفحه 5 توضيح لغات و اصطلاحات كتاب بيان فارسي در تفسير حرف ميم كه در صفحه 58 آمده، مي گويد امام دوازدهم محمد ابن الحسن العسكري."
پاسخ: ايشان اين مطلب را پنهان نموده اند كه شرح لغات جزءِكتاب بيان نيست و ازلي هاآن رانوشته اند وبنابراين نمي شود به آن استدلال نمود و آن را به صاحب كتاب نسبت داد.
در صفحه 9 مي نويسد : "ميرزا حسين علي نيز به صورت جداگانه در صفحه دويست و بيست از كتاب مبين اظهار مي دارد لا اله الا انا المسجون الفريد."
در اين مورد آيه قبلش را حذف نموده ، قبل از آن چنين است : « الاعظم الاعظم، ان استمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعه المحنه و الابتلاء من سدره القضاء انه لا اله الّا انا المسجون الفريد.»؛ يعني از طرف خداوند به من وحي شده و كلمه توحيد را به طريق وحي از جانب خداوند نقل فرموده اند؛ عينأ مثل اينكه در قرآن فرموده :« قل انني انا الله » و كسي كلمه قبل را حذف كند و بگويد حضرت محمد فرموده انني انا الله.
در صفحه 9 پاراگراف 7 از كتاب اقدس نقل نموده كه دختر دهاتي مهريه اش 19 مثقال نقره است و دختر شهري 19 مثقال طلا است و بعد ادامه مي دهد اين دستور متمدنانه ريشه در ادعاي برابري زن و مرد در دين دارد با اين تفاوت كه حتي بين دو دختر شهري و دهاتي تفاوت بين طلا و نقره فرض گرديده است.
پاسخ: نويسنده محترم انجام مراسم ازدواج در شهر و دهات را به تفاوت دختر شهري و دهاتي اشتباه گرفته است . تفاوت مهريه طلا و نقره مبني بر ازدواج در شهر يا روستا است نه شهري بودن و دهاتي بودن.
در صفحه 9 پاراگراف آخر نوشته : در صفحه سيصد و بيست و سه كتاب بيان آمده :" استعمال دارو مطلقأ حرام است."
پاسخ : اين هم باز اشتباه برداشتي است كه بين تبديل داروهاي زجر آور و بد مزه به داروهاي مطبوع و نهي از استعمال كامل دارو پيش آمده و موضوع را متوجه نشده است.
در صفحه 6 در رد تفسير فرائد در مورد آيه هزار ساله مي نويسد ، عدد 1000 براي تقريب ذهن است و هيچ واقعه اي را بيان نمي كند چون جاي ديگر از قرآن پنجاه هزار سال فرموده و هر دو براي تقريب ذهن است ، چون نمي شود امري هزار سال باشد و پنجاه هزار سال هم باشد.
بحث در مورد اين آيه توضيحات مفصلي مي طلبد ؛ تنها به چند جمله كوتاه اكتفا مي شود . اولأ چه كسي گفته كه هر دوي اين آيات مربوط به يك واقعه است تا به دنبال تقريب ذهن مشترك باشيم. ثانيأ اين عدد هزار را كه در فرائد درباره ظهور قائم به كار رفته سابقه اش در اسلام و از جامعه اسلامي است . يكي از علماي اسلام به نام شيخ محمد ناظم الاسلام در كتاب علائم الظهور المهدي الموعود بر اساس همين آيه قرآن يعني سوره سجده آيه 4 تحقيقي نموده و اين آيه مباركه را مبناي محاسبات خود قرار داده ونوشته است كه در سال 1335 هجري قمري انشاءالله چشم همه شيعيان به جمال او روشن خواهد شد.
اگر اختلافي كه اين عالم اسلامي با عقايد بهاييان دارد يعني 70 سالي كه بهاييان به عنوان دوره غيبت صغري معتقد نيستند ، كنار گذاريم وحدت عقيده بين آنچه در جامعه اسلامي مطرح شده و در فرائد آمده روشن مي شود.
در مقدمه قرآن هايي هم كه به امضاء هفت نفر از مراجع حوزه علميه قم منتشر شده ، در قسمت كشف الآيات در آيات قيامت مربوط به ظهور بعد نوشته است ، در اعتقاد به روز هزار ساله وقيام دولت حقه سه آيه 1- سوره سجده آيه 4 و... :كه عدد هزار در آنها آمده.
يعني همين آيه كه در فرائد به ظهور قائم تفسير شده؛ در اين جزوه كه در مقدمه قرآن آورده شده به همين صورت تفسير شده ، پس آنچه اين نويسنده آن را به عنوان تفسير بهاييان ناميده، اشتباه است.
در صفحاتي ديگراز كتاب هاي اسرار الاثار رحيق مختوم مطالبي را به عنوان تفسيرهاي بهايي نقل نموده اند؛ در حاليكه تفسير بهايي تنها توسط هياكل مقدسه بهايي معتبر است و اين كتب كه ايشان استفاده كرده، مربوط به افراد است و هر فردي از افراد در هر مقامي حق دارد نظر و برداشت خود را براي مطالعه و تحقيق ديگران اظهار دارد و نظرات را همه مي توانند نقد كنند تا در اثر برخورد افكار زمينه پيشرفت و طريق تحرّي حقيقت هميشه بر روي افراد جامعه باز باشد . اما در جامعه نظر هيچ فردي سنديّت ندارد و مجتهد و فقيه و مرجع كه نظر آن ها ميزان حكم خداباشد؛ در اين شريعت مقدسه وجود ندارد. بنابراين كتبي كه علماي بهايي نوشته اند براي استفاده و استفاضه است و در مقابل استدلال به عنوان ديدگاه و اعتقادات بهاييان قابل ارائه نيست.
درجائي ديگر مسائلي از حضرت اعلي در مورد امام دوازدهم نقل نموده كه منابع ايشان صحيفه عدليه ، لوح هيكل الدين وساير كتب حضرت اعلي است.
كتب مورد استناد ايشان از نظر مسئولين جامعه بهايي هنوز اعتبار آن ها و ميزان صحت الواح مندرج در آن ها بررسي نشده و مورد تأييد قرار نگرفته . لذا فعلأ در جامعه در حد مطالعه و استفاده مجاز است ولي استدلال و استنباط مطالب به صورت قطع و يقين و به صورت رسمي از آن مجاز نمي باشد . حضرت ولي امرالله در كتاب قرن بديع تنها كتاب بيان فارسي را موثق دانسته و اعلام فرموده اند مابقي كتب حضرت اعلي تعيين تكليف نشده و به آينده موكول است . بنابراين در فضاي بحث و استدلال مراجعه به اين الواح و كتب براي استناد به اصول اعتقادي جامعه بهايي فاقد اعتبار است .
در صفحه 7 در اعتراض به تفسير ابوالفضائل گلپايگاني از آيه مباركه « هم لهم شركاء شرعوا لهم من الدين مالم يأذن به الله» مطالبي نوشته كه مشكلات زيادي دارد . ايشان به اشتباه فكر كرده اند اين تفسير مربوط به سوره حاقه است كه موضوعش قطع رگ شريان مدعي كاذب رسالت است وجواب آن را داده اند . بهتر است دو مرتبه مراجعه كنند. روي هم رفته ايشان به كلي از آنچه ابوالفضائل گلپايگاني مرقوم داشته منحرف شده و متوجه موضوع نشده اند . تمام مطالبي كه در اين خصوص نوشته اند همه جا به جا و درهم و بر هم است .شايسته جواب نيست.
در صفحاتي ديگربسياري از آيات قرآن در ذيل عنوان تفسير بهاييت آورده شده؛ در حاليكه تفاسير آن ها همه از كتاب هاي اسلامي است و معلوم نيست منظور ازآوردن اين آيه ها چه بوده است.
تمام اين پاسخها تا صفحه 10 بررسي شد بقيه مطالب پس از صفحه 10 مربوط به مسائل اجتماعي و اتهامات سياسي است كه در سايت ها به تفصيل و كامل پاسخ ان ها موجود است و نيازي به پاسخ مجدد نيست.
قرآن وعددنوزده
دريكي از صفحات همين جزوه در زيرعنوان (قرآن و بهاييت) نوشته شده:" وقتي در قرآن به آيه مباركه لارطب و لا يابسِ كتاب مبين رسيدم به اين معني كه تر و خشكي نيست كه در قرآن نباشد مطمئن شدم كه حتمأ راجع به گروهي كه تحت عنوان بهاييت مسلمانان را فريب داده و براي خود قصر و تشكيلاتي راه انداخته اند نيز نشانه و آياتي در قرآن وجود دارد . بالاخره به اين آيات زير رسيدم «لواحه للبشر عليها تسعه عشر»" و اين آيه را به اين صورت ترجمه نموده : "لوح دهنده است بر مردم ، بر اوست عدد نوزده ." بعد ادامه مي دهد" اين آيات بلافاصله بعد از آيات مربوط به كافر معاند با پيغمبر اسلام امده و عاقبت وي را دوزخ و عذاب سخت بيان كرده اند . جالب است كه حسين علي بهاء به واسطه اينكه نامه هايي كه به مردم مي داد الواح ناميد ، لواحه يعني لوح دهنده بوده است و از همه مهمتر اينكه عدد 19 عدد رسمي بهاييت است ، تعدادماههاي سال – تعداد روزهاي ماه – مقدار مهريه زنان همگي نوزده است و نوزده مطابق لفظ بهايي است . اين آيات و آيات قبل و بعدش در توصيف دوزخ امده ، عجب دلالتي بر آتش و اهل آتش." بعد ادامه مي دهد" شايد با يافتن آيه مذكوره دوباره به اين حقيقت پي ببريم كه اين قرآن معجزه جاويد است كه هر لحظه و هر روز با بيان نكاتي گرانبها از جديد ترين يافته هاي پزشكي وعلمي گرفته تا به پيشگويي حوادث آيندگان جلوه اي از وحي الهي از آن خارج و منتشر مي گردد."
پاسخ:
مطالب و برداشت واستنباط اين نويسنده به قدري بي ارتباط است كه به تنها چيزي كه شباهت داردگفته معروفِ( حسن و حسين هر سه دختران معاويه اند ) و يا گفته ديگري است كه پرسيده بود ( ان دختر امامي كه روباه او را بر سر مناره مصر دريده بود كه بود) كه در پاسخ او گفته شد اولأ دختر نبود و پسر بود ، امام نبود و پيغمبر بود ، سر مناره مصر نبود و ته چاه كنعان بود ، روباه نبود و گرگ بود ، تازه اصل قضيه هم دروغ بود.
بايد به ايشان هم همين گونه پاسخ داد. اولأ لواحه به معني صادر كننده لوح نيست ، به معني ظاهر كننده است. صادر كننده لوح مذكر است ، لواحه مؤنث است . بشر در اين آيه مفرد نيست جمع است و به معني انسان نيست به معني پوست صورت است . عدد نوزده در جهنم نيست مسلط بر جهنم است. تازه اصل قضيه هم درست بر عكس است.زيرا اين آيه دالّ بر بدي عدد نوزده نيست، بلكه دالّ بر شكوه و زيبايي اين عدد است.
اگر ايشان قدري به خود زحمت داده بود و انتهاي آيه را توجّه نموده بود مي ديد كه درباره عدد نوزده و معدود آن خاصيتي نظير آنچه براي آيات قرآن است يعني تمحيص و امتحانِ خلق قائل است كه براي مومنان شفا و رحمت است و براي ظالمان گمراهي و شك ( باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس). چگونه چنين نباشد؛ در حالي كه مبناي تركيب كل سوره هاي قرآن و بسم الله الرحمن الرحيم كه آيه رحمت است عدد 9( معادل كلمه بهاء) است . يعني بر اين اساس تنظيم شده است.
حال چگونه يك مسلمان راضي مي شود كه عددي كه مبناي محاسبات كل حروفات قرآن است و سوره هاي قرآن بر مبناي مضربي از ان تنظيم شده به جهت تطبيق اين عدد با كلمه بهايي آن را عنصر جهنمي بنامد در حالي كه محققين جديد كه اخيرأ به كشف معجزه بزرگي از قرآن كريم و ارتباط آن با عدد نوزده نائل گشته اند، اعلام نموده اند كه عدد نوزده عنصر تعيين كننده معجزه قرآن است .
دكتر محمد رشادخليفه مقاله اي درمجله آخرساعت در مصر انتشار داد و چنين نوشت :"مسلمانان بايد اين عدد را محترم شمرند و موجب بركت بدانند زيرا مشحون از لطف و بركت خداوند است و كساني كه تا كنون به عدد سيزده تفأل بد مي زدند و آن را منحوس مي شمردند ، بايد بدانند كه مقابل اين عدد عددي كشف شده كه سراسر خير و بركت است و آن عدد نوزده است."
لازم به تذكّر است كه اين كشف جديد حدود چهل سال قبل توسط يك دانشمند مصري با انجام 4 سال فعاليّت كامپيوتري به دست آمد.حضرت اعلي در 160 سال قبل با احاطه باطني، اين رمز مكنون را گشودند و كتاب آسماني خود را به سبك و سياق تقسيمات قرآن بر اساس عدد نوزده تنظيم نموده ، عظمت جايگاه اين عددمقدس را در كتب آسماني و رازي راكه در آن نهفته است در كتاب بيان فارسي، در مواضيع مختلفه، بيان فرمودند و به جهت اهميت آن احكام خود را براين پايه تشريع نمودند.
|
جواب مقاله(مذهب استعمار ساخته ) مندرج در روزنامه خبر |
|
|
|
|
|
از بدو پيدايش ،امر مبارك حضرت باب در ايران ( 1844م=1260ه ق)و به دنبال آن، امر بهايي، مورد حملات شديده و مخالفتهاي بي شمار قدرتمندان زمان واقع شد و مخالفين كه منافع خود را در خطر مي ديدند هر چه توانستند در مورد امر جديد به كار بردند تا آن را در انظار عمومي خوارو خفيف و بي اهميت جلوه دهند و توجه عموم را به آن مانع شوند و در اين راه تا آنجا پيش رفتند كه از قتل و غارت و حملات وحشيانه نيز ابايي نداشتند.بنا بر اين براي بهاييان عجبي نيست كه اصول اعتقادي آنها مورد حملات واقع كردد و از هر سو كتاب و رساله و مقاله اي به اقتضاي زمان و سياست روز در رد و توهين به آن نوشته شود . اين حملات اگر در گذشته و براي اديان عتيقه صورت محدودي داشت ( مثل رسالاتي كه يهوديان در رد حضرت مسيح مي نوشتند) براي امر بهايي كه امروزه همه اهل عالم را به سراپرده وحدت و يگانگي دعوت مي نمايد به صورت بسيار وسيع و همه جانبه بوده و با استفاده از امكاناتي كه مخالفين در اختيار دارند هر روز گسترده تر و رنگين تر مي شود .
از جمله اين مطالب، مقاله( مذهب استعمار ساخته) است كه در روزنامه خبر شماره 6845 مورخ 20/12/83 در شيراز چاپ و منتشر شده و نويسنده سعي نموده است طي مقاله خود بهاييت را ساخته دست استعمار انگلستان قلمداد نمايد و بدون هيچگونه دليل و مدركي اتهامات مختلفي به اين جامعه وارد كرده و به كلي گويي اكتفا نموده است و بطوري كه بررسي نتايج مطالعه او نشان مي دهد همه اين اتهامات از كتب رديه و سايت هاي اينترنتي مخالفين جامعه بهايي گرفته شده است و به همين دليل اين مقاله نوشته اي است بسيار ضعيف و با اشتباهات فراوان كه همه ناشي از اتكاء به كتب مخالفين است؛ ونيز نويسنده براي اثبات ادعاهاي خود هيچ سندو مدركي ارائه ننموده است . در اين مختصر سعي مي شود تعدادي از اشتباهات ايشان بررسي و بحث مختصري درباره آن انجام شود؛ شايد براي خوانندگان روزنامه مفيد واقع گردد .
نويسنده در ابتداي مقاله خود نوشته است " هدف از نوشتن اين سطور معرفي نحله دست سازي است كه قريب يكصد و پنجاه سال پيش و با كمك و هدايت استعمار انگليس در كشور ما شكل گرفت ، بابيت و بهاييت " متأسفانه نوسنده محترم مطلب خود را بديهي فرض نموده و براي اثبات آن خود را محتاج دليل و مدرك ندانسته اند و يا تصور نموده اند كه چون در روزنامه اي چاپ مي شود همه آن را في الفور خواهند پذيرفت . بايد خاطر نشان نمود كه دولت انگلستان و روسيه تزاري در زمان قاجاريه در ايران فعال مايشاء بوده ، هر چه مي خواستند با توجه به نفوذ و قدرتي كه در آن زمان در دربار قاجار داشتند انجام مي دادند و اين موضوع را همه مي دانند و كتب تاريخي نيز شاهد بر اين مدعا است و لذا احتياج نداشتند كه دين سازي نمايند و صدر اعظم هاي قاجار به غير از امير كبير و قائم مقام فراهاني بقيه آلت دست سياستهاي فوق و در واقع مجري اراده دول انگليس و روسيه بودند و حضرت باب نيز هيچگونه ارتباطي بااين سياستمداران وابسته نداشتند . سپس نويسنده محترم نوشته اند كه " ...امروزه عمده محققان و صاحب نظران تاريخي بر اين نكته متفق القولند كه جهت گيري كلي بهاييت جدا سازي ملت ايران ازمراجع تقليد ( كه در عقايد شيعي نواب امام زمان تلقي مي شوند) و مشغول كردن آنان به مكتبي ساخته بشر بوده ، مكتبي كه جنبه هاي غير عقلاني آن بر جنبه هاي عقلانيش فزوني داشت ..." قبل از بحث در مورد مطلب بدون دليل و برهان ايشان بهتر است كمي درباره تحقيقات تاريخي در ايران در رابطه با بهاييت توضيح داده شود . در ايران متأسفانه به علت جو تعصبات جاهليه كه از ابتداي اين ظهور غلبه داشته است، هنوز هيچگونه تحقيقي كه خالي از تعصبات و پيش داوريهاي مغرضانه باشد صورت نگرفته و آنچه هم كه به اسم تحقيق در اين مورد منتشر شده، با مراجعه به كتب رديه و بدون سؤال و جواب با بهاييان بوده است ( كه بهترين نمونه فعلأ مقاله خود ايشان است ) و اصولأ محقق ايراني مي داند كه اگر بخواهد تحقيقا تش در اين مورد چاپ شود و شغل خود را از دست ندهد، بايد با نتيجه اي از پيش تعين شده ( كه ديانت بهايي را امري ساخته دست سياست خارجي مي داند و بهاييان را مردمي ساده لوح و جاسوس و...و...و..قلمداد مي كند.) تطبيق يابد و لحن پژوهشش هم بايد بي ادبانه و همراه با تحقير و توهين به مقدسات بهايي و بهاييان باشد تا به اصطلاح جلوه كند؛ وگرنه تحقيق او هرگز چاپ و منتشر نمي شود و خود او نيز متهم به حمايت از بهايي گري خواهد شد. به طور مثال اگر دانشجويي بخواهد تحقيقي در مورد امر بهايي انجام دهد و چگونگي آن را به صورت رساله پاياني درآورد و استاد راهنماي او نيز نويسنده محترم مقاله " مذهب استعمار ساخته " باشد آيا جز اين نيست كه محتواي رساله او بايد درمحدوده نظريات استاد راهنما باشد و منابع تحقيق او نيزتعدادي از كتب رديه كه در مقاله" مذهب استعمار ساخته" معرفي شده است، قراركيرد؟ هرصاحبنظري مي داند كه چنين مطالبي را نمي شود تحقيق دانست بلكه در نهايت امر، نظري است شخصي كه در همين حد محترم است. از طرفي نظريات وآراء اين " عمده محققان و صاحبنظران تاريخي "را كه متأسفانه نويسنده محترم معرفي ننموده اند، بايد بررسي نمود و با كتب اصلي بهاييان مقايسه كرد و آنگاه اظهار نظرقطعي نمود . اما در مورد مطلب ايشان كه فرموده اند : " جهت گيري كلي بهاييت ، جداسازي ملت ايران از مراجع تقليد ( كه در عقايد شيعي نواب امام زمان تلقي مي شوند ) و مشغول كردن آنان به مكتبي ساخته بشر بوده است ." ، بايد عرض نمود اولأ مطابق آثار كثيرورايج ديانت بهايي، جهت گيري كلي اين ديانت ، وحدت ذات الوهيت ، وحدت مظاهر الهي و وحدت عالم انساني است ؛ يعني جهت گيري كلي"وحدت" است، نه نقيض آن " جداسازي" ؛ ثانيأتمام " ملت ايران " تابع مراجع تقليد نيستند زيرا درصد قابل توجهي از اين ملت پيرو اديان و مذاهب ديگري مي باشند كه هيچ مناسبتي با مراجع تقليد ندارند و اصلأ به اصل تقليد معتقد نيستند در اين صورت لفظ" جداسازي " مورد نظر نويسنده، درباره آنها مصداقي ندارد . ثالثأ مطابق عقايد شيعي همه مراجع تقليد "نواب امام زمان" نيستند بلكه آنهايي كه كاملأ حائز خصائص و فضائل مصرحه در روايات معتبره مي باشند ممكن است در زمره نواب قرار گيرند . رابعأ بوسيله يك "مكتب ساخته بشر " نمي توان يك ملت مثل " ملت ايران" را" مشغول " كرد . در واقع هيچ فكر و عقيده و مكتب و مرامي در هيچ زمان و مكاني هرگزنتوانسته چنين كند ،به عبارت ديگر اگر بهاييت توانسته باشد ملت ايران را مشغول سازد ، قطعأ حائز قوايي عظيم و فوق طبيعي بوده است اما حتي ديانت بهايي هم همه ملت ايران را مشغول نكرده است بلكه در تمام طول تاريخ آن بسياري از طبقات همين ملت به آن وقعي ننهاده و نمي نهندوفقط كساني كه داراي قلوب صافيه و عقول نافذه بوده اند، ارزش تعاليم آن را دريافته اند و به آن مشغول شده و ايمان آورده ، در راهش جان نثار نموده اند ؛ رفتارهايي كه به مصداق آيه مباركه" فتمنوا الموت ان كنتم صادقين "، فقط از عهده يك ديانت منبعث از مشيت رحمان بر مي آيد نه يك مكتب ساخته دست انسان . امتحانش آسان است ، چون بشر فراوان است و شما هم كه علاقه مند، پس مكتبي بسازيد كه بيش از صد مجلد آيات الهي نازل كندو صدها نفر از علما را به ميدان فدا بفرستد و بالاتر از همه به قول خودتان بتواند ملت ايران را مشغول نمايد .
در مورد اينكه نوشته اند جنبه هاي غير عقلاني بهاييت بر جنبه هاي عقلاني آن فزوني داشت ، جاي سپاس است كه براي امر بهايي و بابي جنبه عقلاني هم قائل هستند؛ هر چند كه هيچ كدام را معرفي نكرده اند كه بررسي شود . سپس ايشان وارد بحثي تاريخي شده و درباره حضرت باب و حضرت بهاالله و شوقي افندي مطالبي دور از حقيقت نگاشته اند كه ايشان را به مطالعه مراجعي كه در آخر مقاله معرفي مي شود راهنمايي مي كنيم تادراين موارد اطلاعات صحيح به دست آورند . اما اينكه نوشته اند" در كتاب بيان و يا ديگر متون و ادعيه منسوب به او حتي يك جمله عربي صحيح كه با ادبيات كلاسيك متون درسي يا عقيدتي معمول حوزه هاي علميه شيعه فراهم آمده باشد نمي توان يافت ". جاي تعجب است كه چطور توانسته اند اين همه كتب و آثار باقي مانده از حضرت باب را سطر به سطر بررسي كرده ، با موازين زبان و ادبيات عربي بسنجند و به چنين نتيجه اي برسند ؟ اگر اين آثار آنطوراست كه ايشان نوشته اند ، پس چرا علماي متعددي كه به حضرت باب ايمان آوردند،دراين مورد چيزي نگفتند و ننوشتند ؟
سپس مطلبي در مورد قضييه سر( ( sir نوشته اند كه راجع به ان بايد به عرض ايشان برساند حضرت عبدالبها هيچوقت از اين لقب و نشان استقاده نفرموده و به آن افتخار نكردند و در مورد علت دادن اين لقب به ايشان حضرت ولي امرالله در كتاب گاد پاسزباي توضيح جامع و كوتاهي مرقوم فرموده اند كه نقل مي شود. ايشان مي فرمايند : " پس از اختتام جنگ و اطفاء نائره حرب و قتال ( جنگ اول جهاني مقصود است ) اولياء حكومت انگلستان از خدمات گرانبهايي كه حضرت عبدالبها در آن ايام مظلم نسبت به ساكنين ارض اقدس و تخفيف مصائب و آلام مردم آن سرزمين مبذول فرموده بودند در مقام تقدير بر آمدند و مراتب احترام و تكريم خويش را با تقديم لقب نايت هود (knight head) و اهدا نشان مخصوص از طرف دولت مذكور حضور مبارك ابراز داشتند ... " (گادپاسزباي ج3 ص 299)
نويسنده مقاله سپس نوشته اند كه " فرقه بهايي به دليل سرسختي و عداوت عليه اسلام و قرآن مورد توجه و نظر خاص دولت اسراييل قرار گرفت ." اين مطلب هم اقتراء صرف و افك محض است كه بدون دليل و برهان ( مثل ساير مطالب ايشان ) ذكر شده ، به هيچ عنوان صحيح نمي باشد و اعتقادات بهايي خلاف اين مطلب را بيان مي كند و امر بهايي ديانت مقدس اسلام و قرآن مجيد و همه كتب آسماني اديان قبل و ائمه اطهار (ع) را قبول دارد و كمال احترام را براي آنان قائل است .
اما آنچه در مورد ساختمانهاي بهايي كه در دامنه كوه كرمل ساخته شده ذكر كرده اند بايد گفته شود ساختمانهاي فوق -كه آخرين قسمت آن طبقاتي است مربوط به آرامگاه مقدس حضرت باب كه با شكوه تمام ساخته و افتتاح شد و مراسم افتتاحيه آن هم توسط تلويزيون هاي ماهواره اي در سراسر جهان پخش گشت و در مراسم افتتاح آن از همه نمايندگان اقوام و اديان دعوت شده بود- امر خلاف يا تعجب آوري نيست. اين ساختمانها در مقايسه با واتيكان و ساختمانهاي عريض و طويل آنجا خيلي ساده به نظر مي رسد و هر ديانتي براي استقرار تشكيلات اداري ومراكز بايكاني خود از اين نوع ساختمانها دارد و در سراسر عالم فراوان است .
· اما اينكه نوشته اند " بر اساس تعاليم ساخت استعمار بهاييان مال و جان و ناموس مسلما نان را مباح اعلام مي نمودند و به شكنجه و شهادت ايشان مي پرداخته..." اين مطلب هم افك محض و نادرست است و تعاليم بهايي هرگز چنين مسائلي را تجويز ننموده و خود ايشان هم دليلي بر اثبات حرف خود ارائه نكرده اند .
در خاتمه به عرض ايشان مي رسانيم كه براي مطالعه در مورد امر بهايي و كسب اطلاعات صحيح در مورد آن بهتر است به سايت اينترنتي راديو بهايي به آدرس:
www.bahairadio.org مراجعه و در قسمت كتابخانه مراجع آثار بهايي وارد شوند و از تعداد زيادي كتب بهايي كه از آثار مباركه حضرت باب و حضرت بهاالله و حضرت عبدالبها و حضرت شوقي رباني كه در آنجا قرار دارد، استفاده فرمايند و براي كسب اطلاع صحيح از تاريخ امر بهايي از كتابهاي حضرت باب تأليف دكتر نصرت الله محمد حسيني و حضرت بهاالله و حضرت عبدالبها تأليف محمد علي فيضي كه در آن سايت با ساير كتب تاريخي قرار دارد بهره مند شوند تا در مقالات آينده خود بيشتر بتوانند خوانندگان محترم را ارشاد فرمايند.
در مورد حضرت باب و تاريخ ايشان نيز گفتني است كه آقاي دكتر نصرت الله محمد حسيني كتاب جامعي در بيش از يك هزار صفحه در مورد حضرت باب تأليف نموده و كليه نظريات موافق و مخالف را در آن بررسي نموده اند كه بسيار خواندني و مرجعي معتبر است و در همان سايت اينترنتي ذكر شده موجود است . پس در جايي كه دسترسي به كتب و آثار اصلي بهاييان به راحتي فراهم است چرا بايد ايشان فقط به كتب رديه كه سراسر، تهمت و افترا و مطالب نادرست است مراجعه نمايند ؟ و اين مثل آن است كه كسي بخواهد درباره ديانت مقدس اسلام مطالعه و بررسي نمايد و به كتاب سلمان رشدي و امثال او مراجعه نمايد .
|
|