|
بهائی ستیزی عبدالله شهبازی و تحریفات تاریخی وی
کورش پویا
مدّتی قبل روزنامۀ جام جم در ۴ شماره ، به درج مقاله ای تحت عنوان "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران" نوشتۀ عبدالله شهبازی پرداخت. این مقاله که بعداً در جاهای دیگر نیز به شکل مقالات کامپیوتری مندرج گردید ، با تظاهر به اینکه تحقیقی تاریخی و عینی است ، سرتاسر دروغ و افترا علیه نه تنها بهائیان ، بلکه همۀ دیگر اقلیت های مذهبی ایران ، از جمله زرتشتیان و یهودیان است .که همگی را به عنوان عمال و جاسوسان انگلستان ، و عناصر وطن فروش و بیگانه پرست قلمداد می نماید .در واقع مقاله ویا در خقیقت کتاب مزبور ، گفتاری بغض آمیز و کین آلود است که با استفاده از ظواهر زبان علمی و تاریخی ، میکوشد تا احساسات ناشکیبا و قساوت آمیز نویسنده را ، نسبت به گروههائی که در طول تاریخ دو قرن گذشتۀ ایران ، مورد ظلم و ستم ناشکیبایان مذهبی قرار گرفته اند ، پنهان نماید. هنگامی که خرد و قلم در خدمت مسخ حقائق، توجیه ظلم به مظلوم، واژگون نمائی واقعیت و خشنود سازی زرسالاران و زورسالاران ناشکیبا ، در می آید ، باید به تراوشات چنان خرد و قلمی ، با دیدۀ شک و تردید نگاه کرد.
جای بسی تأسّف است که روزنامۀ جام جم که در کمال خرسندی داوطلب پخش چنین تحریفاتی در ۴ شمارۀ خود می گردد از چاپ پاسخنامه ای که توسط بهائیان ساکن ایران نوشته شده بود احتراز کرد . و آنگاه چندی قبل مجدداً مقالۀ دیگری اما این بار کوتاه ، توسط نویسندۀ دیگری بنام سید مجتبی عزیزی ، تحت عنوان "فرقۀ انحرافی ابتکاری" ، چاپ کرد که سرتاسر خلاصه و تکراری از همان مقالۀ عبدالله شهبازی است. در واقع روزنامۀ جام جم که سیاستی معارض با آزادی قلم و سخن و انصاف و عدالت دارد ، بیشتر بعنوان "زورنامه" عمل میکند تا روزنامه . و شایستۀ واژۀ شکوهمند جام جم نیست . چرا که حد اقل در این مورد ، جام خشونت و پیشداوری و بی انصافی و مسخ و تحریف شده است.
در این مقاله به بررسی نظریۀ اصلی و هسته ای عبدالله شهبازی در مقاله اش می پردازیم . و از بحث در مورد بسیاری دیگر از اغلاط وی ، درخصوص مسائل فرعی خودداری میکنیم . اما همۀ مباحث وی ، همانند بحـــــــــــــــث کانونی و هسته ای مقاله ، آکنده از افتراء و مسخ و دروغ است.
نکته اصلی و هسته ای نوشته شهبازی ، اثبات این مدعاست ، که ظهور حضرت باب و پیشرفت خارق العادۀ آئین آن حضرت ، در سالهای اوّلیۀ ظهور ایشان ، محصول توطئۀ بیگانگان ، یعنی انگلیسی ها بود . که توسط عمال خود ، یعنی یهودیان و پس از آن زرتشتیان متحقق گردید. برای اثبات این ادّعا ، شهبازی ، افسانۀ غریبی به هم میبافد که از سه رشته تشکیل شده است . و این سه ، بعنوان دلائلی قاطع در اثبات نظرش ارائه میگردد.
سه استدلال شهبازی
رشتۀ اوّل این طرح خیالی ، صحبت از تاجری یهودی و بغدادی بنام دیوید ساسون میکند ، که چند سال قبل از آغاز دعوت حضرت باب ، به بمبئی رفته و به تجارت در آسیا از جمله بوشهر می پردازد . این شخص که بعداً در تجارت بسیار موفّق شده و فرزندان و نوادگانش با دربار انگلستان ارتباط نزدیک می یابند ، بعنوان جاسوس و مأمور انگلستان تعریف میشود. خلاصۀ رشتۀ اوّل این طرح این است ، که در زمانی که ساسون تجارت خود را از بمبئی آغاز میکند ، حضرت باب نیز بمدت ۵ سال در بوشهر اقامت داشتند . که در آن زمان نوجوانی بیش نبودند. شهبازی استدلال قاطعی به دست میدهد: ساسون در بمبئی است و با بوشهر تجارت دارد. حضرت باب هم در آن زمان در بوشـــــــــهر در تجارتخانۀ دائی شان کار میکردند. نتیجه آنکه حضرت باب مأمور و مخلوق انگلستان ، با وساطت دیوید ساسون میباشد!
رشتۀ دوم ، طرح خیالی مربوط به یهودیان جدیدالاسلام مشهد است. شهبازی میگوید که در حوالی همان دوران یعنی در سال ۱۸۳۹ ، همۀ یهودیان مشهد دسته جمعـــی و بطور داوطلبانه ، مسلمـــــان میشوند . و البته در خفـــــــا یهودی می مانند . امّا این کار را بخاطر جاسوسی در میان مسلمانان ، و تفرقۀ ایشان انجام میدهند. این اقدام هم جزئی از همان توطئۀ دیوید ساسون است . ۵ سال پس از این ، یعنی در سال ۱۲۶۰ هجری قمری یا ۱۸۴۴ میلادی است ، که حضرت باب دعوت خود را آغاز میکنند . و جمعی از جدید الاسلام های مشهد به آئین ایشان میگِرَوند . و یهودیان مزبور ، اوّلین کسانی بودند که در خراسان بابی میشوند . و این گروه عوامل فعال در تبلیغ و گسترش دین جدید میگردند.
رشتۀ سوم ، طرح افسانه ای مربوط به نخست وزیر ایران ، یعنی میرزا آقاسی است. بر طبق گفتار شهبازی ، میرزا آقاسی نیز به توطئۀ یهودیان جدیدالاسلام ، نخست وزیر میشود . و او در همان سالی به صدارت میرسد ، که حضرت باب دعوت خود را آغاز میکند . یعنی در سال ۱۲۶۰ هجری قمری. .میرزا آقاسی به همین جهت حامی حضرت باب میگردد و به نشر آئین ایشان اقدام میکند. البته نویسنده از مشارکت زرتشتیان هم در این توطئه سخن میگوید . امّا تطویل در مورد آنرا به مقاله ای دیگر موکول میکند.
در این نوشته این سه استدلال شهبازی را مورد بررسی دقیق قرار میدهیم وبا نگاهی به روش نگارش در نوشتۀ مزبور ، "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران"، برخی از ویژگیهای ساختاری آن را مورد پژوهش قرار خواهیم داد. اما پیش از آغاز این بررسی لازم است که در بخش نخست، به منطق کلی اینگونه اعتراضات بر آئین بهائی توجه نمائیم. در چند ماه گذشته، رسانه های همگانی ایران مخصوصا روزنانه کیهان چپ و راست علیه آئین بهائی مقاله می نویسند و در چاپ این مقالات هم ملاک گزینش یک نوشته، در جه دروغگویی و افترای آن می باشد. یعنی هرچه یک نوشته بیشتر غیر علمی و دروغ باشد امکان چاپ شدنش بیشتر است. معلوم نیست بر سر رسالت شکوهمند روزنامه نگاری در فرهنگ رهبران سیاسی ایران چه آمده است. البته قصد همه این نوشته ها نه کشف و پژوهش حقیقت، بلکه مسخ و تحریف منظم آن است و به همین جهت است که روش این اتهام زدنها نیز روش ناجوانمردان و بز دلان تاریخ است یعنی مقاله می نویسند و تهمت می زنند بی آنکه به بهائیان اجازه دهند که به این دروغها و فحاشی ها پاسخ دهند. تمامی این روش ناجوانمردانه اثبات گر این حقیقت است که بهائی ستیزان ارتجاعی از حقیقت و آزادی سخن و گفتار و عقیده هراس دارند و هر نوع دگر اندیشی را خطری برای منافع خصوصی استبداد مذهبی و سیاسی خویش می پندارند. به همین دلیل پیش از اغاز بحث گسترده در باره نوشته شهبازی ، نخست به ساختار این اعتراض کلی که می خواهد آئین بهائی را به سیاستهای خارجی ببندد توجه می نمائیم و آنگاه در بخشهای بعدی به افترای شهبازی خواهیم پرداخت.
بخش اول
آیا آئین بهائی ساخته سیاستهای خارجی است؟
طرد آئین بهائی بر اساس این ادعا که این آئین ساخته سیاستهای خارجی است مطلبی نسبتا جدید است. در واقع در صد سال اولیه ظهور باب و بهاءالله دشمنان آئین جدید با وجود اینکه از هیچ نوع تهمت و نسبت و افترائی در رد نهضت نوین روحانی خودداری نکردند هرگز از ارتباط این آئین با سیاستهای خارجی صحبتی نکردند. بلکه به عکس، اعتراضاتشان در ان موقع مربوط به مسائلی بود که در فرهنگ ان زمان بد و پلید به حساب می آمد. اما بعد که فرهنگ ایرانیان قدری غیر مذهبی تر شد و تعریف بد و پلید هم دگرگون گردید دشمنان بهائی به افترائات سیاسی در حق فرهنگ نوآور بهائی روی نمودند تا آنکه روشنفکران و تحصیل کرده ها را از آئین نوین بترسانند و ناشکیبائی و تنگ نظری مذهبی خود را پشت نقابی از وطن دوستی و ایران دوستی پنهان کنند و مانع شوند که ایرانیان در مورد آئین نوین ایرانی دست به پژوهش مستقلانه زنند و ایران در چنگال دیو سنت پرستی و عقب افتادگی و جهالت گرفتار بماند. اتهام ساختهء بیگانه بودن آئین بهائی از هنگامی آغاز گردید که اتهام زنندگان کوشیدند که فرهنگ ایران را از هرآنچه که دگر اندیش، پارسی، و غیر اسلامی است بزدایند و هر آنچه که نوین و مترقی و ایرانی است را به عنوان بیگانه جلوه دهند.
همزمان با پدیدهء بالا جریان دیگری نیز شدت گرفت و آن مطرح شدن بینش نظری چپ در ایران بود. برای بهائی ستیزان آشکار شده بود که یارای برابری با بهائیان را در مباحث مربوط به آموزه های اجتماعی، فلسفی و عرفانی ندارند و ناچار به فکر چاره ای دیگر افتادند. بالا گرفتن اندیشهء چپ و جا افتادن نگرشی سطحی و الهام گرفته از مارکسیسم در ایران فرصت را به بهائی ستیزان داد تا با بستن نسبت سیاسی آب را گل آلود کنند و چند صباحی بیشتر ایرانیان را از بررسی و آشنائی با آئین بهائی دور کنند. گسترش زمینهء چپ بستر افکار عمومی را برای پذیرش این نسبت آماده ساخت. از این پس حربه و ترفند اساسی بهائی ستیزان بستن اتهام وابستگی سیاسی مد روز بود، و با مد روز نیز عوض می شد. گاهی انگاستان، گاهی آمریکا، گاهی روسیه و گاهی اسرائیل را منشاء دین بهائی قرار دادند. بدین ترتیب ادعای دروغین ارتباط پیدایش آئین بهائی با سیاست های خارجی نتیجه فعالیت بهائی ستیزان ارتجاعی در بستر ساده انگاری جزمی الهام گرفته از اندیشهء چپ است.
لازم به تذکر است که هیچیک از رجال همعصر باب و بهاءالله که به مراتب با زندگی و آموزه های آنها از بهائی ستیزان عصرهای بعدی آشناتر بودند و هیچیک از مردان سیاسی و مذهبی عصر قاجار و آغاز دورهء پهلوی چه از مخالفان دین بهائی از قبیل شاهان قاجار و شیخ فضل الله نوری و ملا علی کنی و امیر کبیر گرفته و چه رجال بی طرف چون شیخ عبدالله انصاری و میرزای شیرازی و سید محمد طباطبائی هرگز ادعا نکرده بودند که دین بهائی منشاء سیاسی و خارجی دارد.
آنان که بر آئین بهائی اتهام بیگانه پرستی می زنند مخالف آزادی سخن و عقیده برای مردم ایرانند. به همین سبب بی وقفه تهمت می زنند ولی به بهائیان اجازه دفاع از خود را نمی دهند. پر واضح است که در این میان دشمن ایران و دوستدار عقب افتادگی این سرزمین کیست. دشمن ایران آن است که دشمن آزادی سخن و عقیده است زیرا که زیر بنای عقب افتادگی اجتماعی و فرهنگی همین ترس از حقیقت و سرکوب آزادی سخن است. نفس اتهام، اثبات دروغ بودنش است. در گذشته اعتراض به دیانت بهائی بر این اساس توجیه می شد که این ائین، بدعت مذهبی و ارتداد می باشد. استدلال دشمنان بهایی در نفی حضرت بهاءالله این بود که ان حضرت مدعی وحی جدید از جانب خدا شده است در حالیکه قوانین اسلام تا به ابد قابل اجراست. در اثبات این ادعا بود که این نویسندگان از پلید بودن آموزه های بهائی و تضاد آن با اسلام سخن می گفتند. مثلا کسانی مانند شیخ فضل الله نوری می گفتند که بهائیان دشمن ایران و اسلامند زیرا که انها طرفدار دمکراسی و حکومت پارلمانی هستند، یا انکه بهائیان ویرانگر ایرانند زیرا از لزوم آموزش دختران و مدارس دخترانه سخن می گویند، یا آنکه بهائیان دشمن خدا هستند بخاطر اینکه بر خلاف قران از تساوی حقوق همه ایرانیان ازجمله اقلیتهای مذهبی دم می زنند، یا انکه بهائیان معاند حقیقتند زیرا که برده داری را حرام می شمارند، یا انکه با مملکت محروسه خصومت دارند زیرا هیچکس را نجس نمی دانند ودر فکر انهدام دین و دینداریند چه که آزادی عقیده و دین را حق انفکاک ناپذیر هر انسانی می شمارند. هزاران بهائی در تاریخ ایران بر اساس همین اتهامات کشته و زندانی و تبعید شدند. اما بعدا ورق برگشت. حال که نفوذ اندیشه حقوق بشر در میان ایرانیان کم کم قدرت یافت همان دشمنان دیرین با برچسبهای جدیدی وارد گود شدند. این بار انچه که پلید تلقی می گشت ضعف سیاسی ایران و استعمار خارجی بود. در نتیجه افسانه های عجیب و غریب در چسباندن آئین بهائی به سیاستهای خارجی شایع گردید. اما از آنجا که از همان ابتدا بهائیان حق آزادی سخن و دفاع از خود را نداشتند در نتیجه مردم ایران هرگز جز دروغ و افترا در باره این آئین نشنیدند و متاسفانه هر دروغی که در جامعه شایع باشد و مورد نقد قرار نگیرد و حتی تصور نقدش نیز ترس و وحشت در دلها بیافکند به تدریج مورد قبول ساده لوحان قرار می گیرد. در این اواخر افسانه تازه ای در ارتباط با باب و بهاءالله توسط نویسنده ای بنام عبدالله شهبازی پرداخته شده است. این شخص که همه نوشته هایش آکنده از نفرت و خشونت نسبت به گروهای ستمدیده ایران مخصوصا زرتشتیان، یهودیان و بهائیان است به صورتی آگاه و عمدی به تحریف و جعل تاریخ می پردازد تا سیاستهای ناشکیبا و ضد انسانی طرفداران استبداد مذهبی و سیاسی را در سرکوب دگر اندیشی و دگر باشی توجیه نماید. در بخشهای بعدی این نوشته، نادرستی و ناجوانمردی نوشته شهبازی را مورد بررسی گسترده ای قرار خواهیم داد. اما در این بخش، اتهام مربوط به سرچشمه بیگانه و سیاسی آئین بهائی را بطور کلی مورد پژوهش قرار می دهیم.
در این بخش به چهار واقعیت تاکید خواهم نمود. اول انکه عین این اتهامات را بر هر پیامبر و آئین نوینی وارد کرده اند و این منطق همان منطقی است که بر اساس ان هم اسلام و هم تشیع قبلا مورد اتهام و طرد قرار گرفته است. دوم انکه خود آن اتهامات و اعتراضات اولیه ای که دشمنان بهائی بر آئین بهائی وارد می نمودند قاطعانه ثابت می کند که این اعتراضات جدید سیاسی باید نادرست باشد و چیزی جز وارونه جلو دادن حقیقت اجتماعی و تاریخی بیش نیست. سوم آنکه تناقضات گوناگون میان انواع و اقسام این اتهامات سیاسی جدید نیز ثابت می کند که همه انها در "قلمرو خیال" صورت گرفته و فاقد هر نوع حقیقتی است. سردرگمی و آرای پریشان سازندگان ادعای توطئه از اینجا پیداست که هنوز هم نتوانسته اند تصمیم بگیرند که دین بهائی را باید به کدام سیاست خارجی نسبت دهند. چهارم انکه هریک از این اتهامات جدید سیاسی بر مشتی دروغ آشکار تاریخی بنا شده است که با کوچکترین تحقیقی می توان نادرستی انها را بسادگی درک نمود. حال به اثبات این مطلب می پردازیم.
اسلام و تشیع هم متهم به بیگانه پرستی شده اند
کسانی که فریاد واویلا و واشریعتا بر آورده و می آورند، به اسم ایران دوستی بر آبین بهائی می تازند. ایشان مهاجم بر ایران را پلید معرفی نموده و بر پیامبر بهائی اعتراض می نمایند که با مهاجم خارجی ارتباط داشته است. البته چنانکه خواهیم دید آئین بهائی نه تنها هرگز با تهاجم خارجی همدلی نداشته است بلکه تنها آئینی است که با هرنوع استعمار و استثماری مخالفت ورزیده است. اما حیرت من از این است که آن بهائی ستیزی که به اسم اسلام افتخار می کند به طرح چنین نوع اعتراضی دست می زند. اگر همین منطق را دنبال کنیم باید بگوئیم که عین این مطلب به شکلی بسیار جدی تر ظاهرا در مورد اسلام صدق می کند. به این ترتیب که اسلام نه آنکه با مهاجم خارجی ارتباط داشته باشد بلکه خود مهاجم خارجی به ایران بوده است. جالب است که بهائی ستیزان، آئین بهائی را که هم پیامبرش ایرانی بود و هم همواره از عشق به ایران و پیشرفت آن سخن می گفت، به اسم دفاع از ایران مورد نفی و دشنام قرار می دهند ولی خود به انتساب آئینی که توسط خارجیان بوجود امد و به وسیله یورش و حمله مسلحانه بر ایران و ایرانیان به ایران راه یافت و از بومیان ایرانی بهره کشی (خراج و جزیه) می نمود و آنان را از حق مساوی محروم می نمود افتخار می نمایند! حال خدای نکرده اگر حضرت بهاءالله همین نوع کار را انجام داده بود در مورد ایشان چه می گفتند؟ حقیقت این است که در زمان ظهوردیانت مقدس اسلام هنوز امکان تحقق فرهنگ حقوق بشر در جهان وجود نداشت و در نتیجه اسلام نیز حکم شمشیررا نسخ ننمود. اما با ظهور حضرت بهاءالله برای اولین بار احکام دینی و روش گسترش آن نیز بر محور اصل وحدت عالم انسانی، آزادی عقیده، و بردباری مذهبی بنا شده است. به همین جهت نوشته های بهاءالله از بنیان بنای خشونت و استعمار را برکند. اما گذشته از این، همه ادیان را می توان بر اساس همین منطق غلطی که توسط بهائی ستیزان بکار می رود ساخته سیاستهای خارجی جلوه داد که البته کل این منطق غلط است. بهائی ستیزان گفته اند که ديانت بهائی بخاطر روش صلحآميزش و نسخ اسلام در شرايط عقب افتادگی ايران و سيادت غرب، ساخته و پرداخته بيگانگان است زیرا که به تفرقه میان مسلمانان و پیروزی استعمار می انجامد. اما عین این استدلال در مورد آئين حضرت مسيح هم صادق است. در واقع شرايط ظهور آئين بهائی آينه شرايط ظهور آئين مسيح است. حضرت مسيح در ميان يهوديان ظاهر شد و اعلان نسخ شريعت يهود را فرمود. اما در آن زمان يهوديان در تحت استثمار، استعمار، امپرياليزم و چیرگی امپراطوری رم قرار داشتند. در همان زمان هم نهضتی افراطی که دعوت به مبارزه مسلحانه يهوديان مینمود در فلسطين بوجود آمده بود. امّا در همين شرايط بود که حضرت مسيح به نسخ آئين يهود پرداخت و اصل خشونت و جنگ را الغاء فرمود و از ضرورت صلح و آشتی و محبّت سخن گفت. شک نيست که اين پيام برابری و برادری و صلح ارکان نظام ظالمانه امپراطوری رم را در هم شکست و برای سرتاسر جهان مدنيتی خلّاق و نوين به بار آورد. در واقع اگر منطق ناشکيبای دشمنان بهائی را دنبال کنيم بايد همه پیامبران را استعمارگر و بازيچه استعمار بيگانگان بپنداريم. یا به عنوان مثال همان افترائاتی را که شهبازی در ردیه اش علیه حضرت باب نگاشت (وکیهان نیز این روزها بر اساس ان مرتب مقاله چاپ می کند) را سنیان در طرد تشیع مطرح کرده و می نمایند. شهبازی آئین باب را ساخته توطئه یهودیان برای تباهی اسلام معرفی نمود. این هم سنت الهی است که مخالفان و دشمنان پیامبران و اولیای الهی همه رجعت یکدیگرند و حرف و منطق ممسوخ یکسانی را در ادوار گوناگون تکرار می کنند. توضیح آنکه از ابتدای ظهور تشیّع سنّیان مدعی شدند که شیعه و ائمهء ایشان ساختهء دست یهودیان هستند که بمنظور ایجاد تفرقه در اســــــلام و تضعیف آن از درون ایجــــاد شده اند. نویسندگان سنّی گفته اند و هنوز هم می گویند که چون یهودیان در مبارزهء مستقیم با اسلام در مدینه موفق نشدند و حضرت محمد آنها را تبعید کرد و یا کشته ساخت درنتیجه بخاطر کینه شان به اسلام با تظاهر به اسلام (بقول شهبازی جدید الاسلامها) تصمیم به ایجاد تفرقه در اسلام و تباه ساختن آن از درون کردند و به این منظور شیعه را بوجود آوردند و اسلام را متزلزل و پریشان ساختند. به گفتهء این افراد، تشیع مخلوق عبدالله ابن سباء بود که یک یهودی یمنی بود که به اسلام تظاهر کرد و او اولّین کسی بود که مسئلهء غصب حقّ امامت و ولایت و حکومت حضرت علی را بتوسط ابوبکر و دیگران مطرح نمود و هم او بود که به مصر رفت و شورش علیه عثمان را برانگیخت و هم او بود که پس از شهادت حضرت علی ادّعا نمود که آن حضرت وفات نکرده اند و در مورد آن حضرت دست به غلو زد و بانی غالیان گردید.
در واقع وقتی نوشته های بهائی ستیز افرادی نظیر شهبازی را می خوانیم کافی است که کلمهء شیعه را جایگزین بهائی و نام ائمهء اطهار را جایگزین نام حضرت باب یا حضرت بهاءالله نمائیم و بقیهء قصّهء ناجوانمردانه هیچگونه تفاوتی نخواهد کرد. البتّه خواننده نباید گمان کند که این مطالب سخنان گذشته است بلکه همین الان هم نویسندگان و علمای سنّی به تندی و شدت همین حرفها را می زنند. بعنوان مثال همانگونه که شهبازی سایت کامپیوتری دارد و افترائاتش را بدین ترتیب اشاعه میکند مخالفان ائمهء اطهار نیز دارای سایت های گوناگون هستند و به اسم اسلام و جهاد و مبارزه علیه استعمار بر شیعه می تازند که از آن جمله است www. .Allahuakbar.net . اما خود قران کریم شهادت می دهد که اعراب در اعتراض به ان حضرت می گفتند که اقوام بیگانه حامی ایشان است. این سنت خداست که آئین نوین را ساخته اقوام بیگانه قلمداد نمایند و بدین وسیله مردم را از تحقیق مستقلانه در مورد آن برحذر کنند. در سورهء فرقان آیهء چهار، قرآن کریم افتراء دشمنان اسلام را نقل می فرماید: و قال الذین کفروا ان هذا الا افک افتراه واعانه علیه قوم آخرون. یعنی کسانی که کافرند گفته اند که قرآن مشتی دروغ است که بدروغ پرداخته شده و اقوام بیگانه در این کار حضرت رسول را پشتیبانی می کنند. مثلا گفته اند که مسلماً اگر سلمان پارسی تکنیک حفر خندق را به مسلمانان مدینه نمی آموخت و در نتیجه حملهء مکیان به مسلمانان مدینه را عقیم نمی ساخت امروز چیزی بنام اسلام در دنیا نمی بود و از این مطلب نتیجه گیری کردند که که آئین اسلام توسط خارجیان پرداخته شد. می بینیم که چیزی نیست که به آئین بهائی نسبت دهند که عین آنرا به اسلام هم نسبت نداده باشند. جالب است که این دشمنان خدا هرگز از گذشته درس عبرت نمی گیرند و با رجعت در هر عهد و عصر همان مزخرفاتی را که قبلاً بافته اند باز تکرار می کنند.
تناقض دو مرحله اعتراض بر آئین بهائی
در بحثهای بعدی خواهیم دید که همه "تاریخها" و نظریاتی که کوشیده اند آئین بهائی را به سیاستهای خارجی بچسبانند مشتی دروغ و تحریف حقیقت تاریخی بیش نیستند. اما قبل از ان بحث لازم است که به صورت منطقی و علمی به بررسی این ادعا بپردازیم که آیا آئین بهائی می تواند ساخته سیاستهای خارجی باشد یا نه؟ پاسخ این سوال آسان است. اگر آئین بهائی توسط سیاستهای خارجی و به منظور عقب افتاده نگاه داشتن ایران ساخته شده باشد دران صورت باید آموزه هایش باعث ترویج خرافات، و مانع پیشرفت و تکامل ایران عزیز باشد. به عکس، جهان بینی دشمنان قسم خورده این آئین باید عوامل مترقی در پیشبرد و تکامل ایران بوده و باشد. از اینجاست که باید گفت آنچه که پیش از هرچیز بطلان ادعای دشمنان آئین بهائی را به اثبات می رساند تناقض درونی دو مرحله از اعتراضات و حملاتی است که یکی در صد سال اولیه ظهور این دیانت و دیگری در دوران متاخر، علیه آن مطرح شده و میشود. وقتی سخنان و اعتراضات بهائی ستیزان را در گذشته و حال پهلوی هم می گذاریم دروغ بودن اتهامات جدید را آشکارا متوجه می گردیم. چنانکه گفته شد در ابتدا مبنای حمله پاسداران فرهنگ خردستیز بر آئین بهائی آن بود که چرا این آئین از دمکراسی سیاسی حمایت کرد، و به برابری حقوق زنان و مردان تاکید نمود، و بردگی را حرام ساخت، و از آزادی عقیده و مذهب دفاع کرد، و اصل نجاست گروههای دینی را لغو نمود، و برابری حقوق همه شهروندان از جمله اقلیتهای مذهبی را موکد ساخت، و حکم ارتداد را نسخ نمود، و فرهنگ جادو و خرافات را از ریشه بر کند، و از لزوم تطابق دین و دانش و خرد سخن گفت، و بجای تکفیر و تبعیض و نفرت و جنگ با دیگر مذاهب، بر وحدت حقیقت همه ادیان و لزوم معاشرت و دوستی با پیروان آنان اصرار ورزید. بر اساس این نوع اعتراضات بود که حقوق انسانی هزاران بهائی پایمال گردید و ایشان آماج هرنوع ستم و جفا شدند. اما در موج نوین اعتراض بر این ائین، همان بهائی ستیزان صلاح را در این می دانند که اعتراضات قدیم را مطرح نکنند و بجایش مردم را آماج تکرار افسانه های ارتباط سیاسی با خارجیان نمایند تا شاید آنان را از تحقیق مستقلانه در مورد آئین اصیل ایرانی بهراسانند. اما این دو موج اعتراض در تناقض منطقی با یکدیگرند. اعتراضات صد سال اول نشان می دهد که آئین بهائی آئین رشد و تکامل ایران است و به همین دلیل اعتراض جدید نمی تواند درست باشد. اگر حرف بهائی ستیزان درست باشد در ان صورت باید چنین نتیجه گرفت که این دمکراسی است که بازدارنده ایران از پیشرفت بوده و می باشد. بر عکس، استبداد سیاسی را باید عامل رشد و توسعه و پیشرفت ایران دانست. به همین تر تیب باید گفت که عامل عقب افتادگی یک جامعه، وجود آزادی عقیده و مذهب و آزادی سخن و مطبوعات در ان کشور است. به عکس، خفقان و سرکوب دگر اندیشی و خشونت و ناشکیبائی مذهبی علت تکامل علم و صنعت و اقتصاد است. به همین سان باید نتیجه گرفت که نیمی از جمعیت جامعه یعنی زنان را انسان شمردن و با آنان همانند انسان رفتار کردن مانع توسعه و منافی عدالت است در حالیکه به اسارت کشیدن ایشان باعث پیشرفت و جهش فرهنگی است. بر طبق همین منطق ممسوخ باید گفت که دوست ایران آن کسی است که میان ایرانیان بر اساس اعتقاد مذهبیشان تفرقه می افکند و به تبعیض حقوق اقلیتها می پردازد و دگر اندیش را واجب القتل می شمارد و نفرت و خصومت مذهبی را دامان میزند. بر عکس دشمن ایران آن است که همه ادیان را یکی می شمارد، کینه مذهبی را به صلح و آشتی میان همه ایرانیان مبدل می کند و هر نوع تبعیض حقوق را نفی می کند و آزادی وجدان را حق طبیعی هر انسانی می شمارد. باز به همین ترتیب باید گفت که راه پیشرفت و ترقی ایران وایرانیان وابستگی عامه مردم به تقلید از سران مذهبی، بالا بردن این یا ان شخص در سطح پیشواگرایی و بت پرستی، و تحقیر افراد به عنوان کودکانی مقلد و تملق گو در متن فرهنگ جادو و خرافات و نجاسات و مطهرات است. برعکس باید گفت که لغو اصل تقلید، تاکید بر برابری همه انسانها، تاکید براصل تحری مستقلانه حقیقت توسط همگان و تحریم خوار شدن یک انسان در مقابل یک انسان دیگر را باید عامل ذلت و انحطاط و خفت مردم ایران دانست. آشکار است که خود اعتراضات بهائی ستیزان بر آئین بهائی اثبات می کند که این آئین که آرمان ارتقا و سرفرازی و پیشرفت ایران است طلیعه دار فرهنگ عدالت و پیشرفت و عزت ایران بوده است وبر عکس این آرمان بهائی ستیزان است که از اول ایران را از کاروان تمدن غافل نگاه داشت و به انحطاط فرهنگی ایران و در نتیجه پیروزی بیگانگان بر این مملکت مقدس منجر شده و می شود.
سبب عقب افتادگی فرهنگی و سیاسی ایران
از اینجاست که بررسی اين موج جدید افترا در رسانه های همگانی ایران علیه آئین بهائی اهميت بسزايی میيابد، چه که اين اتهامات تنها عليه جامعهی بهائی نيست، بلکه در حقيقت تهاجمی است عليه جامعهی ايران در راستای جلوگیری از تکامل و ترقی آن. حضرت عبدالبهاء در اثری که صد و پنجاه سال پيش تحت عنوان «مقالهی شخصی سياح» نوشتهاند، به اين مسئله اشاره فرمودهاند.. سؤالی که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب مطرح کردهاند، اين است: چه شد که ايران که زمانی سردمدار و پرچمدار علم و صنعت و ترقی و سيادت نظامی و اقتصادی در سرتاسر جهان بود، اکنون در اين قرن نوزدهم به اين ذلت و عقب افتادگی منحط شده و سبب چيست که بسياری از کشورهای اروپايی که زمانی از نظر فرهنگی در اوج جهالت بودند و از نظر اقتصادی و نظامی و صنعتی در مراحل بسيار ابتدايی قرار داشتند و در حقيقت توسط نيروهای ديگر از جمله تمدن اسلامی تسخير شده بودند، توانستند در دنيای جديد به رشد اقتصادی و علمی و تکامل در پيشرفت صنعتی نايل شده و درنتيجه از نظر سياسی و نطامی هم قوی شوند؟ چنانچه بسياری از ممالک را هم تسخير نموده و سوء استفاده هم از قدرتشان کردند. به طور واضحتر سؤال حضرت عبدالبهاء اين است که: چه شد که ايران که زمانی آنقدر پيشرفته بود، به اين حال افتاد و سبب چه بود که اروپا که اصلاً پيشرفته نبود، توانست به اين قدرت دست يابد؟ پاسخ حضرت عبدالبهاء در آن زمان به اين سؤال بالمآل اين است که یکی ازعلل اصلی اين مسئله اين بود که اروپا در جهت انديشهی حريت وجدان، آزادی عقيده، و آزادی فکر و سخن حرکت کرد و همين حرکت سبب خلاقیت فرهنگی و پيشرفت علم شد. در حالی که عکس اين امر متأسفانه در شرق متحقق شد و جای آن فرهنگ مشعشعی را که در ايران قبل از اسلام بود و ايران پس از اسلام هم چند قرن يکی از خلاقترين تمدنها را داشت، جمودت فرا گرفت. ما در جهت ناشکيبايی مذهبی و فکری و انجماد ذهنی و شکلهای گوناگون نابردباری حرکت کرديم و اين مسئله باعث شد که خلاقيت کاهش يابد و در نتيجه از آن اعتلاء به انحطاط متوجه شويم. سخن حضرت عبدالبهاء اين بود که ايران برای آن که پيشرفت و رشد و ترقی کند، بايد که اين فرهنگ ناشکيبايی مذهبی، فرهنگی که مخالف حريت و وجدان است، فرهنگی که اجازهی آزادی عقيده و سخن را نمیدهد را به کنار گذارد و مردم ايران بايد در جهت فرهنگ بردباری و شکيبايی قدم بردارند، یعنی همان فرهنگی که در زمان کورش به جای کشتار اقليتهای مذهبی، به آزاد ساختن يهوديان پرداخت و باعث افتخار ايران شد. ايران عزيز از اين طريق، يعنی از طريق تسامح، بردباری، شکيبايی فکری و مذهبی و آزادی عقيده و سخن وحرکت در جهت دمکراسی است که میتواند پيشرفت کند. از اين جهت است که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب خودشان دربارهی تاريخ ديانت بهائی صحبت میدارند. مقالهی شخصی سياح در واقع بحثی است در اين موردکه چرا و چگونه اين ديانت توسط سران مذهبی و سياسی مورد ظلم و ستم و ناشکيبايی در تاريخ ايران قرار گرفت. اين بحث به اين علت در مقالهی شخصی سياح مطرح میشود که حضرت عبدالبهاء اين نکتهی مهم را به ايران تذکر دهند که نحوهی برخوردی که با ديانت بهائی صورت میگيرد، سمبل و انعکاسی است از مشکل اصلی ايران در جهت مسئلهی پيشرفت اقتصادی و اجتماعی. بنابراين با نگاهی به جامعهی بهائی، و نگاهی به اين همه ناشکيبايی و خشونتی که نسبت به اين نهضت نوين مذهبی از همان ابتدا در جامعهی ايران شده، جامعه و فرهنگ ايران درمیيابد که اگر مايل است، در جهت تکامل و ارتقاء و پيشرفت گام بردارد، لازم است که به بردباری مذهبی روی آورده، بر آزادی عقيده و وجدان مصمم گردد و متعهد به آزادی انديشه برای همهی گروهها شود. اما آئین بهائی تنها آئینی است که بنیان و ریشه استعمار را مورد سوال قرار داده است و فقط به عوارض ان توجه نکرده است. بهاءالله اولین ایرانی بود که از اصل دمکراسی سیاسی دفاع نمود و لزوم تحقق دمکراسی و خود مختاری را نه فقط برای کشورهای زورمند بلکه برای همه کشورها تاکید نمود. این امر نفی کامل استعمار است. استعمار در نهایت به این معنی است که تصمیم گیری در مورد یک جامعه نه توسط مشارکت عمومی مردم ان جامعه بلکه توسط ساکنان جامعه ای دیگر انجام گردد. به علاوه بر خلاف تقريبا همه نظريات مربوط به استعمار، امر بهائی فقط به بررسی مظاهر نابرابری و ستم بين المللی اکتفاء نکرده بلکه بالعکس به محو علل ساختاری استثمار و استعمار جهانی نيز توجه می کند. در واقع امر بهائی خواهان نابودی استعمار در سرتاسر دنياست و اين مقصود مستلزم تغييری بنيادی در ساختار روابط بين المللی، تبديل نظام هرج و مرج جهانی به نظام دمکراتيک جهانی و ايجاد نظام وفرهنگ وحدت عالم انسانی می باشد. در این راستا باید توجه نمود که حتی لغو حکم جهاد در ديانت بهائی نیز نفی کامل هر نوع استعمار و استثمار می باشد. لغو جهاد در امر بهائی به اين معنی است که هيچ مذهب و فرهنگی حق ندارد که با توسل به زور و خشونت خود را بر مردم و فرهنگهای ديگر تحميل کند، به کشورشان حمله کند، مملکت آنها را تصرف نمايد و از آنان ماليات اضافی و باج و خراج بگيرد. تفاوت انديشه بهائی با شعارهای ضد استعماری سنت گرایان در اين است که بهائی با استعمار به هر شکلی مخالف است در حاليکه آنان فقط با آن نوع استعماری مخالفند که در آن خود استعمارگر نباشد والا هيچ اعتراضی به تسخير و استعمار توسط خودشان به اسم دين و وظيفه دينی نداشته و ندارند. از ان گذشته اگرچه ديانت بهائی با استعمار مطلقا مخالف است ولی در اين مورد فقط به شعار دادن اکتفاء نمی کند بلکه آن شرايط اجتماعی و فرهنگی را که به انحطاط اجتماعی و اقتصادی ايران انجاميده و به چيرگی غرب منجر شده است را نيز بررسی کرده و به نقد آن می پردازد. از اينجاست که اصل آزادی مذهب و عقيده و ممنوعيت تعرض بر عقائد و لزوم عدالت اجتماعی صرفنظر از دين و جنسيت و مليت افراد تا بدين حد مورد تأکيد آئین بهائی قرار می گيرد چرا که قدرت و تکامل يک جامعه وابسته به همين اصول است. پس بر خلاف نظرواپس گرایان که قدرت اجتماعی ايران را در اين می بيند که همه ا يرانيان يک گونه فکر کنند و آن فکر هم چيزی جز لزوم اطاعت از فقهاء و وحدت دين و سياست نباشد، بهائيان قدرت راستين را در آزادی افکار و عقائد و شکوفائی فرهنگ شکيبائی و بردباری و خلاصه فرهنگ تحری حقيقت و مشورت و مساوات می يابند.
تا کنون در سرتاسر جهان تاریخ توسط زورمندان و زرسالاران و نمایندگان انان نوشته شده است. تاریخ بشر آکنده از ظلم و ستم و تبعیض و اجحاف بوده است. اما ستمکاران هرگز به پایمال کردن حقوق مظلومان بسنده نمی کنند بلکه وسواس خاصی دارند که با تحریف تاریخ و ایجاد جهان بینی های واژگونه، به بیرحمی و دیو صفتی سیاستهای خود نقشی انسانی و اخلاقی بدهند و رذالت خود را به فضیلت مبدل سازند. پس نه تنها سیاهان را به بردگی کشیدند بلکه همانند ابن سینای خودمان از کهتری ذاتی آنان سخن گفتند و نه تنها زنان را از حقوق اولیه انسانی محروم نمودند بلکه با گفتن اینکه زنان فاقد عقلند و باید کنترل و حفظ شوند، مرد را مالک زن اعلان داشته (مثلا ابن سینا در پایان شفاء) و مرد سالاری را به عنوان نظامی طبیعی مشروع نمودند، و نه تنها اقلیتهای مذهبی را از حقوق مدنی ممنوع نمودند بلکه ایشان را شریرو بیگانه پرست و توطئه گرقلمداد کردند تا فرهنگ گرگ صفتی را فرهنگ ملکوتی جلوه دهند. جای بسی خوشحالی است که در قرن بیستم اندیشه برابری و عدالت اجتماعی در سرتاسر جهان ریشه دوانید و در نتیجه هوشمندان دنیا نه تنها کمر بر مبارزه با فرهنگ تبعیض بسته اند بلکه می کوشند که تاریخ را از تحریفات ظالمان بزدایند و به تعبیری نوین از فرهنگ و تاریخ پردازند. نهضتهای معطوف به آزادی زنان یا اقلیتهای مذهبی و نژادی به نقد این مسخ منظم فلسفه و تاریخ قیام کردند و سنتهای ظالمانه را به باد انتقاد گرفتند. در کشورهای پیشرفته، حداقل در داخل این کشورها، قانون و سیاست و نظام آموزشی را در جهت حمایت از ستمدیدگان و قربانیان تغییر دادند و در راستای فرهنگ حقوق بشر گام برداشتند. اما باعث تاسف بسیار است که در مملکت کورش کبیر که ندای عدالت را هزاران سال قبل به همه جهان اعلان کرد بجای حرکت در مسیر حقوق بشر، قانون و رسانه های گروهی (نظیر کیهان) و نظام آموزشی در جهت توجیه منظم انواع و اقسام تبعیضهای اجتماعی و مذهبی بسیج شده است. یکی از مهمترین این سیاستها، توجیه ستم به اقلیتهای مذهبی خاصه به بهائیان بوده است. اکنون تاریخ ایران وارونه نگاشته می شود تا انچه که باعث عقب افتادگی ایران شد به عنوان عامل ترقی و عدالت جلوه نماید و آرمان تکامل و آزادگی و سرافرازی ایران به عنوان دشمن ایران و مانع پیشرفتش وانمود گردد. بهائی ستیزان به این جهت از آئین بهائی می هراسند زیرا که از تضاد آرمانهای مترقی بهائی با جهان بینی سنت پرست و ارتجاعی خود باخبرند. منافع آنان در حفظ سنتهای پوسیده ای است که از ابتدا باعث عقب افتادگی ایران شد و کمر بسته اند که این حرکت واپس گرا را ادامه دهند. اما آئین بهائی از ابتدا به طرد سنتهای ستم و نادانی و تبعیض پرداخت و بینشی از ایرانی پیشرو به ارمغان آورد که در ان جایی برای بردگی، زن ستیزی، استبداد مذهبی و سیاسی، تبعیض حقوق مردم بر اساس اعتقاد دینی و سیاسی، و فرهنگ ارتداد، و تکفیر و تنجیس دگر اندیشان نخواهد بود. امواج افترائات علیه آئین بهائی، مخصوصا موج نسبتا جدید اتهامات سیاسی به این خاطر توسط واپس گرایان به خورد مردم ایران داده می شود که آنان را از تحقیق مستقل در مورد آئین ترقی و عدالت باز دارد. علت این موضوع این است که هرکس که به تعالیم این آئین آشنا بشود بلافاصله می فهمد که این اصول عامل رشد و پیشرفت ایران است و دشمن عقب افتادگی و استعمار، و آنگاه منافع پاسداران فرهنگ خرد ستیز و ایران ستیز مورد خطر می افتد.
آئین بهائی و اندیشه سنت شکنی و زمانمندی
بهائی ستیزان می گویند که آئین بهائی دشمن تکامل ایران است چرا که اسلام را آخرین دین نمی داند و قوانین اسلام را نسخ کرده است. مسخ و وارونه ساختن حقیقت بیش از این ممکن نیست. در واقع همین سنت شکنی انقلابی و نوآوری فرهنگی آئین بهائی بود که فرهنگ عقب افتادگی را مورد سوال قرار داد و اندیشه پویائی و زمانمندی و تجدد را در گفتمان ایرانی آغاز نمود. بزرگترين مانعی که در راه تجدد و تکامل وجود دارد، فرهنگ سنت پرستی است. اين فرهنگ بدين معنی است که افراد بگويند، ما بايد دقيقاً همان راهی را برويم که پدران ما رفتهاند و ساختار اجتماعی و قانونی و فرهنگی بايد همانگونه باشد که در گذشته بوده است. همانگونه که اجداد و اخلاف ما رفتار کردهاند و پنداشتهاند، ما هم بايد همان طورعمل کنيم و بپنداريم. بنابراين هرگونه تغيير کيفی در ساختار فرهنگی و اجتماعی نفی میگردد و هرگونه تغييری کفر و بدعت و پليد بشمار می اید. چنين انديشهای، چنين طرز تفکری، يعنی سنت پرستی بزرگترين مانع تکامل و ترقی و پويايی اجتماعی است.
جامعه شناس شهير، ماکس وبر Max Weber در مورد اين مسئله که چه عواملی باعث عقلانيت و خردگرايی و پيشرفت در اروپای غربی شد، سخن میگويد و اين فرهنگ جديد تجدد را در مقابل فرهنگ Traditionalism يعنی فرهنگ سنت گرايی و سنت پرستی و تحجر میانگارد. اما مطلبی که ماکس وبر به آن توجه نمیکند، اين است که سنت پرستی، وقتی به صورت يک عادت اجتماعی است، تغيير دادن آن، کار آسانی است، اما وقتی که سنتها صرفاً يک عادت اجتماعی و فرهنگی نباشد، بلکه از آن فراتر محسوب شده، تبديل به ارادهی غیر قابل تغییر خداوندی شود، و هر تغييری در برابر آن به عنوان کفر و امری شيطانی تلقی شود، در چنين شرايطی است که سنت گرايی عاملی بسيار قدرتمند میگردد که مانع اساسی برای تکامل و پيشرفت و نوگرايی فکری و نوآوری فرهنگی و خلاقيت و ابتکار اجتماعی و علمی میشود.
بدين ترتيب می بینیم که از یک دیدگاه علمی، نفس ظهور حضرت باب و حضرت بهاءالله در نيمهی قرن نوزدهم، در ميان فرهنگی که ايستا بود، فرهنگی که نسبت به فرهنگ اروپايی و تجدد مغلوب شده بود، در جامعهای که در ايستايی خود غوطه میخورد و حتی به آن افتخار نيز میکرد، بزرگترین گام فرهنگی در جهت عمران و رهایی ایران از گرداب جهالت و ناشکیبائی و سنگ وارگی بوده است. قوانين و احکامی که حضرت بهاءالله عرضه دادند، منطبق با اصول روح و زمان است، يعنی منطبق است بر اصل برابری انسانها، برابری حقوق آنها، تقدس نوع بشر، آزادی مذهب ، عقيده و سخن، اصل دمکراسی سياسی و اصولاً فرهنگ الفت و معاشرت و عطوفت و صلح و پيوستن قلبها به يکديگر. اين است فرهنگی که به ارادهی الهی به عنوان وحی خداوندی برای بشريت و تکامل نوع انسان به ارمغان آمد. به یک کلام، آنچه که به ضعف یک جامعه می انجامد نو اوری فرهنگی یا تنوع فکری نیست. بر عکس آنچه که یک جامعه را از خلاقیت و طپش باز می دارد واکنش ناشکیبا و سرکوبگر نسبت به نواوری و دگر اندیشی است. هر پیامبری سنت شکن و نواوربود وبا مخالفت سر سخت پاسداران سنت روبروگردید. این گالیله نبود که دشمن تمدن و ترقی بود بلکه این واکنش خردستیز کلیسای ناشکیبا و سنت پرست نسبت به آن نواوری علمی بود که با سیر تمدن و ترقی درافتاد.
تناقض گویی در نسبت دادن آئین بهائی به سیاستهای خارجی
چنانکه دیدیم آئین بهائی آرمان پیشرفت و تو سعه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را برای ایران به ارمغان آورد. به علاوه چون پیامبر بهائی از ایران برخاست در نظر پیروانش، ایران مقدس ترین جای دنیاست و کوشش به آبادی و ترقی ایران وظیفه دینی هر بهائی است. در واقع اگر مردم دیگر کشورها ادعا نمایند که آئین بهائی ساخته شده تا در سرتاسر دنیا از منافع ایران و سیادت ایران دفاع شود سخنشان چندان نابجا نیست. زیراکه حتی بهائیان غیر ایرانی نیز به خاطر بهائی بودنشان عاشق ایرانند چه رسد به بهائیان ایرانی. اما دشمنان ایران و دشمنان حقیقت –و این دو یکی هستند زیرا راه جلوگیری از پیشرفت ایران، بازداشتن ایران و ایرانیان از حق آزادی سخن و بیان است چه که فقط دشمنان حقیقت از آزادی سخن می ترسند- در عین حال که ناجوانمردانه بهائیان را از حق دفاع از عقائدشان در رسانه ها و مطبوعات و چاپخانه ها و دانشگاهها و مدارس محروم ساخته اند در کمال وقاحت مرتبا در روزنامه و رسانه ها به آئین بهائی حمله می کنند و هر اتهامی که در تخیلشان می گنجد به ان نسبت می دهند و این شیوه ترسو صفت و ناجوانمردانه را پژوهش وعدالت دینی می خوانند!
در ارتباط با آئین بهائی باید گفت که دشمنان بهائی بیش از هرچیز از حربه افترا مدد جسته اند. آنان هرآنچه را که مردم ایران به ان حساسیت داشته باشند به بهائیان نسبت می دهند. یک پژوهنده هوشمند از خود این واقعیت می تواند بفهمد که این اتهامات ربطی به حقیقت و اعتقادات جامعه بهائی ندارد بلکه صرفا حیله ای برای دروغ پردازی و تحمیق مردم است تا هرگزمردم به تحقیق در باره آئین نوین نپردازند. از مهمترین این افترائات این است که این آئین را ساخته دست سیاستهای خارجی قلمداد نمایند. در بحثهای بعدی نشان خواهم داد که هریک از این اتهامات آکنده از غلطهای فاحش تاریخی است که دروغ بودن تک تک انها را مدلل می سازد. اما در این بخش با نگاهی جامعه شناختی به این اتهامات، شیادی و نادرستی همه اینگونه اتهامات را به اثبات می رسانم. از نظر فلسفه و منطق یک جمله یا قضیه از دو قسمت تشکیل می گردد. بخش اول در واقع توصیف گوینده یک جمله و نیت و قصد اوست. بخش دوم به توصیف جهان و واقعیت خارجی می پردازد. مثلا وقتی می گوئیم "من به شما میگویم که امروز باران می آید" در واقع قسمت "من به شما میگویم" توصیف خود گوینده است در حالیکه قسمت "امروز باران می آید" به توصیف هستی می پردازد. (رجوع کنید به نوشته های آستین، سیرل،هابرماس و دیگران) . اما برخی از گفته ها عمدا برای دروغ بافی جعل می شوند. در زمانی که این جعل و دروغ بافی، سیاست رسمی یک گروه می گردد ولی شکل ان دروغ نیز بسته به حساسیت شنوندگان تغییر می نماید و در نتیجه ضابطه ای عینی برای این دروغ پردازیها وجود ندارد، در آن صورت ان گفته ها در یک مورد مشترکند و در یک مورد متناقض. چون همگی دروغ می گویند و افترا می بندند در نتیجه آن بخش از سخنشان که مربوط به توصیف واقعیت می گردد همگی ضد و نقیض یکدیگر خواهند بود یعنی همگی در تعارض کامل با یکدیگرند. اما آنچه که در مورد آنها مشترک است بخش مربوط به توصیف گوینده است، یعنی تناقضات محتوا نشان می دهد که همه این گفته ها صرفا بیانگر نیت و غرض مشترکی در میان این شیادان دروغ باف است و در نتیجه همه این گفته ها به عنوان یک سیاست گروهی، توصیف ماهیت حقیقت ستیز این نویسندگان است. به عبارت به عنوان یک مجموعه فکری، این جملات فاقد هر نوع محتوای عینی است در حالیکه همگی صورت مشترک ویژه ای دارند و ان صورت عبارت است از انگیزه ستیز با حقیقت و مسخ واقعیت در باره گروهی دیگر که تهدیدی برای منافع این دروغگویان پنداشته می گردند. حال با این بررسی می توانیم به ویژگیهای اتهامات سیاسی علیه آئین بهائی توجه کنیم. نادرستی این اتهامات از تناقض درونی این نوع گفتمان آشکار می گردد. همه این نوع نویسندگان، آئین بهائی را ساخته سیاست خارجی برای پیش برد منافع آن کشور بیگانه قلمداد می کنند. اما اینکه این کشور بیگانه چه کشوری است و این سیاست و منافع ان چیست همه نوشته های این نویسندگان در تعارض و تناقض مطلق با یکدیگرند. به عنوان مثال بسیاری گفته اند که باب و بهاء ماموران دولت روسیه بودند. در اثبات این ادعا نیز به نوشته جعلی منسوب به سفیر روس در ایران یعنی خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی استناد می کنند. بعدا خواهیم دید که این یادداشتها قطعا و به شهادت همه مورخان غیر بهائی نوشته ای جعل شده توسط مسلمانی ایرانی و بهائی ستیز است. اما در عین حال نویسندگان بهائی ستیز دیگری نیز عکس این مطلب را بیان کرده و باب و بهاء را ماموران دولت انگلستان قلمداد می کنند. مثلا شهبازی که می داند نوشته منسوب به سفیر روس در میان نویسندگان رسوا شده است داستان جدیدی به هم بافته است که بر طبق ان باب حتی از زمان نوجوانی استخدام انگلیسیها بود و باب و بهاء در خدمت منافع انگلستان کار می کردند. البته هر پژوهنده ای از رقابت و تناقض منافع روس و انگلیس در ایران باخبر است و می داند که جاسوس روسی دشمن انگلستان است و همینطور عکس آن. جالب است که مکررا دشمنان بهائی ستیز در مقاله واحدی هم حرف شهبازی را به عنوان حقیقت محض مطرح می کنند و هم آنکه به نوشته جعلی منسوب به کینیاز دالغورکی برای اثبات خارجی بودن آئین بهائی استناد می نمایند. مثلا چند مقاله کیهان که این اواخر چاپ شد همین کار را می کند. این نویسندگان تا به حدی بیسواد و مغرض هستند که حتی توانایی اندکی فکر در مورد موضوعی که در باره آن قلمفرسایی می کنند را ندارند که لااقل از ذکر تناقضی این چنین مسخره و اشکار خودداری کنند. اما گروه دیگری اگرچه آئین بهائی را ساخته سیاست انگلیس می شمارند ولی استدلالشان این است (مثلا دیوید یزدان در مجله میراث ایرانی) که بهائیان را انگلیسیها علم کردند تا ایران را ویران نمایند بدین ترتیب که بهائیان در راس نهضت فراماسیون، نهضت پان-اسلامیزم را بوجود اوردند و سید جمال الدین اسدابادی را از میان خود برانگیختند و مخارج آیت الله خمینی و انقلاب اسلامی ایران را مخفیانه پرداختند تا ایران را نابود کنند! باید دید گه اگر زمانی تغییر رژیم در ایران بوجود آید و کماکان دشمنی با آزادی اندیشه و سلب حقوق بهائیان ادامه یابد روزنامه های ایران چند صد مقاله در اثبات این نظر آخر خواهند نوشت. در اینجا جالب است که هواداران و مخالفان انقلاب اسلامی در یک چیز توافق دارند و ان بیگانه پرست بودن بهائیان است. اما معنای این جمله در این دو گروه ضد هم است: بر طبق یکی بهائی ضد علمای مبارز است و در نتیجه مامور انگلیسی است در حالیکه بر طبق دومی علمای مبارز همه بهائی هستند که برای ویرانسازی ایران تظاهر به اسلام می کنند! هر پژو هنده ای می تواند بفهمد که این مباحث در قلمرو خرد انجام نمی شود بلکه همه متعلق به قلمرو خیال است. " شاهکار" تاریخی دیگری نیز در این اواخر توسط نویسندگان کانون رهپویان وصال شیراز پرداخته شد که در مجله ایرانین.کام دو سال پیش به چاپ رسید. بر طبق تحلیل افشاگرانه این نویسندگان آئین باب و بهاءالله ساخته سیاست انگلیس است زیرا انگلیسیها پس از واقعه رژی (جنبش تنباکو) فهمیدند که تنها سد جلوگیری از استعمار انگلیس علمای شیعه اند و در نتیجه پس از تشکیل جلسه ای تصمیم به ایجاد دینی کردند که بر مبنای تسامح مذهبی بنا شده باشد و در نتیجه راه استعمار در ایران را بگشاید و پس از این جلسه، دین جعلی بهائی را انگلیسیها بوجود آوردند. در مورد غلط بودن این تحلیل بعدا سخن خواهیم گفت اما همین بس که واقعه رژی همزمان با وفات حضرت بهاءالله صورت می گیرد و در نتیجه این افشاگری علمی تنها در صورتی می تواند صحیح باشد که استعمار انگلستان دارای ماشین زمان هم بوده است که بتواند دینی را که پنجاه سال قبل از این توطئه موجود بوده است به وجود آورده باشد. ولی از ماشین زمان که بگذریم مسئله این است که بر طبق این نطریه، آئین باب و بهاءالله فقط پس از آخرین دهه قرن نوزدهم مامور و پرداخته انگلیسی می شود و سخن شهباریان و دالغورکیان خیالی همگی نادرست است. البته همین نویسندگان که تاریخ می نویسند در نوشته های دیگرشان حرف خود را فراموش می کنند و باب و بهاءالله را از ابتدا مامور خارجی می دانند (گاهی روسی، گاهی انگلیسی، گاهی یهودی). اما گروه دیگری هم هستند که معمولا با روسیه شوروی میانه خوبی داشتند و این افراد بیان می کنند که باب کاملا ایرانی و ملی بود و ارتباط خارجی نداشت ولی بهاءالله را انگلیسیها علم کردند. این افراد به نادرستی گمان می کنند که باب کمونیست بود و در نتیجه با آن حضرت همدلی دارند اما چون بهاءالله انقلاب خشونت آمیزی نکرد و همه جهان را به صلح و آشتی و وحدت دعوت نمود حتما ریشه خارجی دارد زیرا که اینان هرکس را که درگیر مبارزه مسلحانه نباشد ایرانی نمی دانند، گرچه خود شیفته روسیه شوروی بودند. لازم به تدکر نیست که پس از ایجاد دولت اسرائیل و بروز این حساسیت جدید، همه این نویسندگان می کوشند به نوعی این ائین را به دولت اسرائیل و صهیونیزم بچسبانند اما چون پیامبر بهائی توسط خود مسلمانان به عکا تبعید شد و حدود شصت سال پیش از ایجاد این دولت هم در تبعید وفات فرمود و در ان موقع هم انجا اسرائیل نبود بلکه فلسطین اسلامی عثمانی بود در نتیجه این نویسندگان معمولا به شعار دادن و گفتن مشتی دروغ اکتفا می کنند و زیاد به تحلیل "تاریخی" نمی پردازند. از آنچه که ذکر شد یک واقعیت تلخ آشکار می گردد. در همه این اتهامات و افترائات فقط و فقط یک چیز مشترک است و ان ناشکیبایی مذهبی، نفرت از حقیقت، و بغض نسبت به نوآوری روحانی و فرهنگی در ایران است. آئین بهائی، این جهان بینی پیشرو و جذاب که منافع سنت پرستان را به خطر می افکند باید به هر قیمتی که شده از صحنه گفتمان آزاد خارج شود و چاره این کار افترا و افتراست.
قلمرو خیال: بهائیان به عنوان "دیگر" فرهنگی ایران
اصولاً اتهاماتی که بر جامعهی بهائی وارد کردهاند و میکنند، از نظر جامعهشناسی دارای عملکرد مخصوصی است و بايد برای شناسايی فرهنگ ايران عزيز به نقش اجتماعی این اتهامات توجه کنیم. در واقع می توان گفت که فرهنگ ايران را به طور دقيق نمیتوان شناخت، مگر اين که به اتهامات گوناگونی که عليه جامعهی بهائی وارد شده است، توجه نمود. اما اين مطلب از نظر جامعهشناسی حقيقتی محض است. علت اين مطلب این است که در هر جامعه معمولاً گروهی وجود دارد که آماج حداکثر سوء تفاهمات و اتهامات قرار میگيرد. اين گروه معمولاً به عنوان «ديگر» يا «غير» آن جامعه تلقی میشود. به عبارت واضحتر، آن گروه، «ديگرِ» آن جامعه است. يعنی اين که هرگونه مسائل منفی که در داخل آن فرهنگ گريبانگير آن فرهنگ باشد، به شکلهای مختلف فرافکنی شده، به اين گروه خاص نسبت داده میشود. معمولاً در هر فرهنگ و جامعهای اتهاماتی که به اين «ديگر» زده میشود، هيچ ربطی به واقعيات فرهنگی آن گروه ندارد. اصولاً اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال حقيقت دارد. يعنی آنچه فرهنگ فائق، فرهنگ چيره، دربارهی آن گروه – آن اقليتی که به آن دشمنی میورزد – گزارش میدهد، هيچ گونه ارتباط واقعی به آن گروه ندارد، اين فرهنگ فقط تصويری را توصيف میکند که از آن گروه در قلمرو خيال خود پرداخته است، يعنی اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال اين فرهنگ متحقق میشود و ساخته و پرداختهی خود اوست. توجه دقيق به اتهاماتی که جامعهای يا فرهنگی به گروهِ «ديگر» وارد میسازد، شناسايی آن جامعه و فرهنگ را ميسر میکند. اما با نگاه به ان اتهامات، اطلاعاتی در مورد آن گروهِ «ديگر» به دست نخواهيم آورد. آنچه به دست میيابد، در مورد خود فرهنگ چيره است، از قبيل اشکالاتی که در اين فرهنگ وجود دارد، مسائلی که با آن روبروست، ترسها، اضطرابات، نقاط ضعف و وسواسهايش وغيره. از اين طريق، يعنی با بررسی دقيق قلمرو خيال و تصويرهايی که فرهنگ چیره از گروهِ «ديگر» ساخته است، میتوان پی به خصلتها و يژهگیهای درونی آن فرهنگ برد و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار داد. بنابراين از نقطه نظر روانکاوی و جامعه شناسی، اتهاماتی که به گروهِ «ديگر» وارد میشود، توصیف خود اتهام زنندگان است و نه توصیف آن فرهنگ دیگر. در جامعه و فرهنگ ايران بيش از يک قرن و نيم است که جامعهی بهائی براستی اين «ديگرِ» فرهنگی را تشکيل میدهد. بنابراين يکی از طرق شناسايی جامعه و فرهنگ ايران تحقيق در تصوير و تخيلی است که اين فرهنگ در قلمرو خيالش از جامعهی بهائی ساخته است.
البته اتهامات و اعتراضاتی که بر جامعهی بهائی وارد میشود، هيچ ربطی به اين جامعه ندارد. روشی که زورمندان سنت پرست جامعهی ايران برگرفته اند، بر اين مقصد است که مردم ایران آئين بهائی را مطالعه نکنند و اجازه هم نمی دهند که اين آئين در سطح عمومی حضور يابد و نه ارتباطی راستين با آن برقرار شود و نه تحقيقی راستين در موردش انجام شود. سلب آزادی عقيده و بيان از جامعهی بهائی بدين منظور است که اين جامعه نتواند خود را ارائه دهد. صرفاً در قلمرو خيال و از طريق اتهام و حمله، آنچه که دشمنان اين آئين میخواهند، میپرورند. در نتیجه تنها یک محتواي خيالی و تصويرتخیلی است که همواره از جامعهی بهائی به خورد مردم داده می شود. اتهامات به بهائیان در ایران مثل این است که بگویند بهائیان از کره زمین نیامده اند وهدفشان ویرانسازی زمین است. آنگاه برای اثبات این مطلب چند استدلال علمی و تاریخی شود: اول انکه بهائیان قلب و کلیه ندارند. دوم اینکه بهائیان به خلاف دیگران دارای سه قلب و چهار کلیه اند. سوم اینکه یکی از ساکنان مریخ خاطراتی در این مورد نوشته است که اگرچه اصلش در دست نیست و هیچکس هم آن را ندیده است ولی ثابت می کند که همه بهائیان مریخی هستند و به این علت قلبشان کار کلیه را انجام می دهد. پنجم آنکه بهائیان در ابتدا انسان بودند اما در پنجاه سال اخیر از کره ژوپیتر آمده اند و دلیل قاطع این حقیقت هم این است که بهائیانی در شهر آتن و در دیدار از معابد یونان قدیم ردیابی شده اند و اثبات این مطلب هم این است که نویسنده ای در کیهان چنین نوشته است که به چشم خودش دیده است که بهائیان در معبد یونان زمینیان را شلاق می زدند! صد هزار افسوس از انحطاط گفتمان شکوهمند دینی به این هذیان نفرت و عداوت. البته ايران عزيز و مردم عزيز ايران در اين لحظه در يک مرحلهی خيلی حساس و در يک نقطهی عطفی قرار دارند. اکثريت مردم ايران اکنون ديگر از ناشکيبايی مذهبی و قومی، از نژاد پرستی و خشونت و مسائل نظير آن که مانع حقوق بشر و تکامل و ترقی و دموکراسی است، خسته شدهاند. اکثريت جامعهی ايران و فرهنگ نوينی که با شکوه در ايران نضج گرفته و در حال رشد است، بر آن هستند که بايد اصل تساوی حقوق همهی شهروندان، احترام به حقوق همهی ايرانيان و تساوی حقوق زن و مرد و آزادی مذهب و آزادی عقيده و غیره رعايت شود. به همين علت است که بهائيان در آثار خود هميشه گفتهاند که آيندهی ايران چنان درخشان است که اين سرزمين محسود و مغبوط همهی ملل و همهی کشورهای دنيا خواهد شد. با ايجاد اين فرهنگ جديد در ميان مردم ايران که در فکر تساوی و عدالت و دمکراسی و شکيبايی و آزادی هستند، مسلماً اين امر متحقق خواهد شند.
چنانکه در بخشهای گذشته دیدیم عین اتهامی که بهائی ستیزان در مورد ارتباط با سیاستهای خارجی برآئین بهائی وارد می کنند دشمنان ادیان گدشته، از جمله اسلام، نیز بر آن ادیان وارد کرده اند. به علاوه دیدیم که همین مطلب که چنین نوع اعتراضی صرفا در هفتاد سال اخیر-و نه در صدسال اولیه تاریخ بهائی- بر بهائیان عنوان گردید به خوبی نشان می دهد که این اتهامات کاری به واقعیت تاریخی آئین بهائی ندارد بلکه تنها بازتابی از تغییر حساسیتهای فرهنگی در ایران است. به عبارت دیگر گفتمان یکطرفه بهائی ستیزان در باره آئین بهائی همواره در قلمرو خیال صورت می پذیرد و بنابراین در هر زمان محتوای تعریف آئین بهائی چیزی نخواهد بود مگر آنچه که مردم در آن زمان به آن حساسیت داشته باشند. از اینجاست که همه این تاریخها و اتهامات در تناقض مطلق با یکدیگرند که این هم نشان می دهد که همه این اتهامات صرفا بیان شرح حال (اتوبیوگرافی) خود اتهام زنندگان است و کاری به حقیقت عینی ندارد. قبلا هم دیدیم که از نظر منطق و خرد این ادعا که آئین بهائی پرداخته بیگانگان برای عقب افتاده نگاه داشتن ایران است نمی تواند درست باشد چراکه آموزه های پیامبر بهائی در صد و شصت سال پیش همان اصولی بود که تازه روشنفکران ایرانی آنها را به عنوان لوازم رشد و پیشرفت ایران مطرح می کنند. اما در پایان این بخش به چند اتهام مشهورتوجه می کنیم تا ویژگی شیادانه و دروغ باف این نوع گفتمان را از نزدیک لمس کنیم. در آنجه که می اید به طور فشرده به بررسی دو اتهام می پردازیم: خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی، و جوابیه کانون رهپویان وصال شیراز. در بخشهای اینده به بررسی جستارهای عبدالله شهبازی خواهیم پرداخت.
نوشتۀ شهبازی تحریف و مسخی آگاهانه از حقائق تاریخی است . نویسنده مزبور قلم را در خدمت دلیل تراشی برای توجیه تعصبات مذهبی، نفرتهای فرهنگی و خشونت نسبت به نوآوری ، بکار برده ، تا بدین ترتیب خشنودی و خرسندی زرسالاران و زورسالاران ارتجاعی ، و ناشکیبای مذهبی را بدست آورد . برخلاف بسیاری از نویسندگان ایران ، از قبیل آدمیت، کسروی و طبری ، که اگرچه مخالف آئین بهائی بودند ، امّا همگی هرگونه ارتباط حضرت باب را با سیاستهای خارجی انکار کرده ، و آئین حضرت باب را آئینی ایرانی و ملّی شمرده اند ، شهبازی در مقالۀ خود ، میکوشد تا حضرت باب را نیز محصول و مخلوق سیاستهای انگلستان قلمداد نماید . و بدین ترتیب آنرا عاملی استعماری به حساب آورد. بدین ترتیب شهبازی تداوم همان سنّتی است که قبلاً نیز آئین حضرت باب را ، مخلوق استعمار بیگانه معرفی کرده بود . امّا در ابتدا سنت مزبور، با جعل "خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی" حضرت باب را مأمور استعمار روسیه قلمداد میکرد ، که در خدمت منافع روسیه ، و در تضاد و مبارزه با منافع انگلستان اقدام مینمود. ولی چنانکه دیدیم جعلی بودن این یادپرداخته ها حتی توسط محققان غیر بهائی ایرانی هم به ثبوت رسیده است. البتّه از آنجا که شیادان بهائی ستیز، مردم ایران را مشتی جاهل احمق گمان کرده ، که هرگز شهامت تحقیق مستقل ، در مورد آئین بهائی را نداشته ، و همچون موجودات فاقد خرد ، به هر ادعای ضد بهائی ، در نوشتۀ آنان اعتماد می کنند ، به همین جهت بسیاری از ایشان هنوز هم صحبت از خاطرات کینیاز دالغورکی کرده ، و آنرا بعنوان دلیل قاطع در بیگانه پرستی حضرت باب و همۀ بابیان و بهائیان بکار می برند. امّا از آنجا که جعل مزبور بحدی خنده آور بود ، که حتّی برخی نویسندگان ضد بهائی نیز مجعولیت آن یادداشتها را مدلّل ساختند، به همین جهت شهبازی که در واقع رجعت جعل کننده یادداشتهای کینیاز دالغورکی است به افتراء جدیدی دست می زند، امّا این بار سعی میکند تا این دروغ جدید را بشکلی علمی و ظاهراً تاریخی مطرح نماید ، تا به سادگــــی ، رســـــــوای عام نگردد. مسئلــــــــه این است که اگرچه این جعل بخصوص رسوا شده است اما فرهنگی که نیاز به چنین جعل و افترایی دارد از میان نرفته است . اصولا باید پرسید که چـــــــرا باید بهائی ستیزان ، دست به چنان جعلی بزنند ؟ و چرا باید هنوز هم در نوشته های خود از آن مجعولات ، بعنوان دلیلی برای توجیه ظلم و ستم بر بهائیان استفاده کنند. اگر دیانت بهائی و آئین حضرت باب فاقد حقیقت است ، چه لزومی به چنین جعلیاتی است. حقیقت این است که دشمنان آئین بهائی که منافع سنت پرستانه و ارتجاعی و تحجری خود را در خطر می بینند ، با تمام قوا علیه شکوهمندترین نوآوری و ابداع و خلاّقیت فرهنگی و روحانی در ایران ، یعنی آئین حضرت باب و حضرت بهاءالله قیام می کنند ، تا به هر شکل که شده آنرا سرکوب نمایند. پس باید ایشان بخاطر تعصب و غرض خویش ، بصورتی ناجوانمردانه دیانت بدیع را آماج فراوان تهمت و افتراء نموده ، و با تکرار مکرّر این دروغها ، و سلب حقّ آزادی سخن و عقیده از بهائیان ، و نفی امکان دفاع از خود، جامعه و فرهنگ ایرانی را چنان در مورد آئین بهائی بدگمان و هراسان نمایند که بسیاری از مردم ایران ، حتّی از ذکر لفظ بهائی هم امتناع نمایند ، چه رسد آنکه نیازی به تحقیق مستقّلانه در مورد آن را احساس نمایند.
پس مسئله این نیست که حقیقت چیست ، بلکه مسئله غرض و منافع ارتجاعی بهائی ستیزان است ، که به هر شکل که شده باید آئین بهائی را خلاف منافع ملی و ایران دوستی قلمداد نمایند. در این راه اگر جعل یادداشتهای دالغورکی مؤثّر نشد مهمّ نیست ، چرا که غیر از روسیه کشورهای دیگر نیز وجود دارند . و لذا نوبت انتساب حضرت باب به استعمار انگلیسی است و این شهبازی است که قلم را در خدمت این قساوت و عناد بکار می گیرد.
سه عملکرد اجتماعی و فرهنگی
بطور کلّی و از نقطه نظر جامعه شناسی ، گفتمان هائی نظیر نوشتۀ شهبازی دارای حد اقل سه عملکرد اجتماعی و فرهنگی میباشند.
عملکرد اوّل آنکه ، حقیقت فرهنگی و تاریخی دو قرن اخیر را وارونه جلوه نمایند ، بدین ترتیب که عمّال فرهنگ جهالت و سنت پرستی و تحجر فکری را که در واقع زیربنای ضعف ایران و تحکم نیروهای استعماری بوده است ، بعنوان عوامل بیداری فرهنگی و ترقّی ملّی و مبارزان استعمار معرفی نمایند . و بالعکس سید علیمخمد باب و حضرت بهاءالله را که بزرگترین و شکوهمندترین نوآوری فرهنگی و روحانی را برای ایران به ارمغان آورده ، و برای اوّلین بار اندیشۀ عدالت اجتماعی، تساوی حقوق زن و مرد، اصل دمکراسی سیاسی، نفی ناشکیبائی مذهبی، تحریم نظام برده داری، الغاء حکم نجاست مذاهب دیگر، الغاء هرگونه تبعیض حقوقی نسبت به غیر مؤمنان (از جزیه گرفته تا توهین بر مقدساتشان ، تا ممنوعیت ایشان از حقّ آزادی سخن و عقیده ، تا حکم قتل افراد بخاطر جهاد یا ارتداد و غیره) را به ایران ارائه نمودند ، و در نتیجه فرهنگی که فرهنگ تکامل و ارتقای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی است به مردم ایران هدیه نمودند ، مورد توهین و افتراء قرار داده ، و آنها را بعنوان حامیان استعمار و عقب افتادگی ایران ، قلمداد نمایند.
وقتی آدمی به گفتمان ممسوخ این بهائی ستیزان گوش می دهد ، در واقع باید به این نتیجه برسد که تکیه بر آزادی عقیده و دین ، و اصل تساوی حقوق همگان ، و عدالت اجتماعی و تساوی حقوق زن و مرد ، و نفی آزار و تبعیض بر غیر مسلمانان و غیر شیعیان ، عامل اصلی عقب افتادگی ایران و حمایت از استعمار است . و بالعکس باید متقاعد شود که سنّت پرستی، تشویق فرهنگ نفرت نسبت به اقلیتهای مذهبی، زن ستیزی و مرد سالاری، الغاء اصل آزادی سخن و عقیده در جامعه ، و نفی دمکراسی سیاسی ، راه تکامل و ترقّی و مبارزۀ با استعمار است . و اوج تکامل فرهنگی هم در فرهنگ مربوط به آداب نجاست و طهارت و دخالت در جزئیات زندگی شخصی افراد ، از جمله آداب مستراح رفتن و جماع و غیره ، متبلور میگردد. چنین واژگونی حقیقت تاریخی از غریب ترین مسخهای فرهنگی تاریخ بشرست.
عملکرد دوم گفتمان بهائی ستیز، در این است که ظالم را مظلوم نمایش داده و مظلوم را ظالم جلوه دهد. هدف این گفتمان این است که نه تنها ظلم و ستم علیه اقلیتها و مظلومان ادامه یابد ، بلکه این ظلم و ستم هم توجیه عقلانی و اخلاقی بیابد ، و در نتیجه مشروع و انسانی تلقّی شود. در واقع با این نوع گفتمان است که ظالمان ارض ، نه تنها از خونخواری و دیوصفتی خود احساس ندامت و شرم نمی کنند ، بلکه طلبکار هم بوده و ظلم خود را تبدیل به یک نوع فضیلت نموده و به آن شادمان و متباهی نیز می گردند. در نوشت شهبازی این مطلب نه تنها در مورد بهائیان ، بلکه در مود همۀ دیگر اقلیتهای مظلوم و ستمدیده ، خصوصاً زرتشتیان و یهودیان ایران ، معمول می گردد. چنانکه خواهیم دید ، وی زرتشتیان را جاسوس بیگانه میداند ، و نظر نامساعد ایشان نسبت به مسلمانان را دلیلی بر جاسوس بودنشان می گیرد. به همین سان در کمال وقاحت و دروغ پردازی ، شهبازی ، مسلمان شدن یهودیان مشهد را که بخاطر حملۀ مسلمانان به آنها ، و کشتار بیش از ۳۰ نفراز ایشان ، و غارت اموالشان صورت گرفت ، امری "داوطلبانه" قلمداد کرده و آنرا محصول توطئۀ یهودیان ، برای نفوذ در اسلام ، و تفرقه و جاسوسی درونی معرفی می کند .
در واقع نویسندگانی مانند شهبازی ، روابط ظلم و تعدی و تبعیض را توجیه نموده ، و نه تنها از ظلم گروه ظالم احساس شرم نمی نمایند ، بلکه مظلومان را به باد انتقاد و خرده میگیرند. نفرت شهبازی در نوشته اش از همۀ زرتشتیان و یهودیان ، آنقدر آشکار و واضح است ، که خواننده را به یاد نوشته های نویسندگانی میاندازد ، که قلم خویش را در خدمت آرمان هیتلر و در اثبات نژادپرستی خود ، بکار می بردند. عین این کار را در طول تاریخ ایران ، نویسندگان گوناگون نسبت به نیمی از جمعیت ایران ، یعنی زنان ، بکار برده اند. برای اثبات فضیلت نظام مرد سالاری ، و توجیه محرومیت و ممنوعیت زنان ، از حقوق ابتدائی انسانی ، این اشخاص ، زنان را مسئول این نظام ضد انسانی قلمداد کرده ، و با تکرار این دروغ ، که زنان، واهی العقل بوده و بردۀ هوی و هوس خود بوده ، و لذا باید که از جامعه جدا گشته و در دیوارهای خانۀ خود زندان شوند ، رفتار ضد انسانی خود را به شکل فضیلتی اخلاقی جلوه گر می ساختند. امّا البته اوج این واژگونی حقائق و تحریف تاریخی ، در مورد گروهی بکار می رود که در طول تاریخ دو قرن گذشتۀ ایران ، آماج وحشیانه ترین سیاستها بوده است . و لذا دستگاههای تبلیغاتی کهنه پرستان زورگو ، وسواس خاصی در این مورد داشته و دارند که این گروه ، یعنی بهائیان رادمرد مظلوم را ، بعنوان ظالم و بیگانه پرست قلمداد کرده و بدین ترتیب ظلم به ایشان را مشروع و قابل قبول جلوه نمایند. حال باید از افرادی نظیر شهبازی سئوال نمود که شما که زرتشتیان را مورد تمسخر قرار داده، تحمیل هرگونه باج گیری از ایشان را امری انسانی دانسته ، و حتّی خروج دسته جمعی بسیاری از ایشان از ایران را بمنظور حفظ جان و مذهب خود به هند ، دلیلی دیگر بر بیگانه پرستی ایشان وانمود می کنید ، آیا فرهنگ شما ، آئین و فرهنگ اصلی و کهنسال ایران بود ، یا فرهنگی بیگانه و غیر ایرانی ؟ و آیا این زرتشتیان بودند که دست به استعمار و تجاوز مذهبی و فرهنگی به ایران زدند ، یا آنکه قربانی حملۀ اعراب استعمارگر ناشکیبا قرار گرفتند؟ آیا کسی که از تبغیض حقوقی و فرهنگی علیه دیگر هموطنانش احساس شادمانی و خرسندی می کند ، و همواره قربانیان نظام ناشکیبائی مذهبی را به باد طعنه و سخره می گیرد ، بهتر نیست که خموشی گزیند تا آنکه شعار مبارزۀ با استعمار دهد و آنوقت خود را مخالف استعمار بشمار بیاورد؟
عملکرد سوم گفتمان هائی نظیر شهبازی ، مدافعه از سنّت پرستی و محافظه از زرسالاران و زورسالاران فرهنگی است . تا احساسات ملّی ایرانیان را در چارچوب نظریۀ توطئۀ : بیگانه و سیاستهای استعماری تحریک نموده ، و با اتهام به بیگانه پرستی نسبت به بهائیان ، آنچنان مردم ایران را از دیانت بهائی به هراس اندازند ، که حتّی تصور تحقیق بی طرفانه و مستقلانه در مورد دیانت بهائی را ، به خاطر خود راه ندهند ، و در نتیجه منافع کسانی که قدرت و ثروتشان مشروط به فرهنگ تقلید در میان عامۀ مردم است پاسداری شود.
سه ویژگی کلی نوشته شهبازی
امّا از انگیزه و عملکرد نوشته های بهائی ستیز که بگذریم ، باید به ۳ ویژگی کلّی نوشتۀ شهبازی در رد آئین بهائی اشاره شود.
اوّلین ویژگی "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران" : روش غیـــر علمی و بی انصــــــــــــاف آن است. شهبـــــــــازی می کوشد تا به بغض نامۀ خود ، ظاهری تحقیقی و تاریخی بدهد و حتّی در صفحۀ اوّل نوشتۀ خود سخنی که حکایت از بی طرفی دارد می زند ، تا از آن اوّل خواننده را بفریبد و به او چنان تلقین کند که وی بصورتی علمی به مسئله نگاه می کند. در همان صفحۀ اوّل ، شهبازی در مورد تعداد بهائیان در دنیا ، آغاز سخن میکند و با ذکر اینکه حسن نیکو، مبلّغ پیشین بهائی در حوالی سال ۱۳۰۷ شمسی ، تعداد بهائیان و بابیان و ازلیان سرتاسر جهان را ، ۵۲۰۷ نفر (و در ایران ۳۹۶۰ نفر) بر شمرده، از آمار او انتقاد می کند . و این رقم ناچیز را انعکاسی از دشمنی نیکو به آئین بهائی معرفی کرده ، و لذا صحت آنرا انکار کرده و می نویسد: "و لذا بنظر می رسد که ارقام فوق منطبق با روح کتاب نیکوست که با هدف تخفیف و تحقیر بهائیت تدوین شده است .." . (جستارهائی ص ۱) .
البتّه چنین نوع بررسی شایستۀ تحسین است ، چرا که بیانگر توجّه به روش علمی دارد و شهبازی هم به همین خاطر در اوّلین صفحۀ مقاله ، یا در واقع کتاب خود ، چنین مطلبی را می نویسد. امّا اشکال کار این است که سرتاسر مقالۀ شهبازی، نفی همین اصل می شود و در نتیجه نوشتۀ وی فاقد هرگونه ارزش علمی می گردد. علّت این امر این مطلب تأسّف آور است که در سرتاسر مقاله ، مکرراً و مؤکداً افترائات و فحاشی های ۳ نویسنده علیه دیانت بهائی مورد استفاده قرار می گیرد و سخنانشان همگی بعنوان واقعیت و حقیقت تلقی می گردد. و همگــــــــی بعنــــوان استدلالی قاطع و تاریخی وانمود می شود. این ۳ نویسنده یکی همین نیکوست که شهبازی در صفحۀ اوّل خود به بغض و دروغ بافی وی و کتابش که با "هدف تخفیف و تحقیر بهائیت" نوشته شده است شهادت می دهد . امّا بلافاصله این مطلب را فراموش کرده و هرچه که وی در مورد بهائیان گفته را واقعیت مسلم و مستند تاریخی می گیرد . دو نفر دیگر یکی عبدالحسین آیتی است که او هم زمانی بهائی بود و بعد بخاطر ریاست طلبی و فساد اخلاقی اش ، از جامعۀ بهائی طرد شد . و لذا با عناد و بغض کامل ، فحاشیه ای بنام "کشف الحیل" ، که از نام آن هدف و انگیزه اش آشکار میگردد ، در رد آئین بهائی بنگاشت. مقالۀ شهبازی آکنده از نقل قولهای مفصَل از همین کتاب است و باز بدون کوچکترین تردیدی آن مطالب ، بعنوان دلائل قاطع و حقیقت کامل مطرح میشود. نویسندۀ سوم صبحی است که او هم پس از اخراج از جامعۀ بهائی ، کتابهای متعددی مانند پیام پدر بنگاشت و از هیچگونه تهمت و دروغ و بی ادبی در مورد آئین بهائی دریغ نکرد.
در واقع مراجع و استدلالات اصلی اتهامات شهبازی ، همین ردیه هائی است که با بغض کامل ، علیه آئین بهائی نوشته شده است و هر افترائی که در این کتابها نوشته شده است ، بعنوان حقیقت کامل و سندی تاریخی مورد استدلال قرار می گیرد. علاوه بر این ۳ نویسنده ، شهبازی از ردیه های دیگر علیه آئین بهائی ، همانند هشت بهشت نوشتۀ ازلیان علیه آئین بهائی ، استفادۀ مکرر می کند. حال باید دید که چرا نویسندۀ محترم که در صفحۀ اوّل ، تظاهر به روش علمی می کند ، از همان صفحۀ اوّل ، این روش را فراموش کرده و هرچه که این دشمنان دروغ باف گفته اند را ، بعنوان حقائق محض به خوانندۀ خود تحویل میدهد. کاری که شهبازی می کند مانند آنست که کسی برای تحقیق در مورد ماهیت و حقیقت و تاریخ تشیع ، روشی بکار برد که در آن مرجع اصلی سخنان معاویه و یزید و امثال ایشان در مورد ائمۀ اطهار بوده ، و هر فحاشی و افتراء و مسخ حقیقتی که توسط این دروغگویان ، در حقّ حضرت علی و حضرت حسین بیان شده را ، حقیقت محض و دلیلی قاطع ، در رد تشیّع قلمداد نماید. آیا این روش روشی علمی یا روشی انسانی است؟
بعنوان مثال ، عبدالحسین آیتی نویسندۀ کشف الحیل ، کتاب دیگری هم در تاریخ آئین بهائی بنگاشت . ولی این کتاب را در زمانی که ظاهراً بهائی بوده است ، تحریر کرد. محتوای این کتاب بنام کواکب الدریه ، با محتــوای کشف الحیل زمین تا آسمان تناقض دارد . ولی جالب است که در بررسی "علمی" ، شهبازی نامی از کواکب الدریه برده نمی شود . ولی هر مزخرفی که کشف الحیل بهم تنیده ، تکرار وتأیید میکند. البتّه شهبازی گاهگاهی اشاره ای به برخی کتب بهائی هم می کند ، ولی این کار را صرفاً برای عیب جوئی یا تحریف انجام می دهد ، تا نظریه هائی را که توسط دشمنان بهائی نوشته شده است ، مورد تأیید قرار دهد.
دومین ویژگی کلّی نوشتۀ شهبازی ، که باز مخالف روش علمی و انسانی است ، این عادت ناپسندیدهء وی میباشد که ، در مورد اقلیتهای مذهبی ایران ، هرکسی که بنظر او کار بدی کرده باشد را بعنوان نماینده و انعکاس آن مذهب و آن گروه وانمود می گردد . ولذا مرتباً از فلان شخص یهودی ، فلان شخص بهائی و فلان شخص زرتشتی ، سخن می گوید . و با تأکید بر این انتساب ، همۀ آن اقلیتها را محکوم نموده ، و چنین مبحثی را استدلالی قاطع ، در نفی ایشان بحساب می آورد. حال باید انصاف داد که چرا شهبازی در مقالات خود ، مرتباً از معاویۀ مسلمان، شمر مسلمان، یزید مسلمان و ساواکیهای مسلمان ، سخــــــــــــــن نمی گوید ، و افعــــــــال معاویه و ساواکیها را به حساب اسلام نمی گذارد ، و از انتساب هزاران هزار خائن و دزد و وطن فروش ، به آئین اسلام ، عدم حقّانیت اسلام ، یا بیگانه پرستی اسلام را ، نتیجه نمی گیرد . و بالعکس افعال این افراد را دلیلی بر حقّانیت تشیع علوی و اسلام راستین می گیرد. این سنّت ناپسندیدۀ متداول در میان بهائی ستیزان ایران ، که متأسّفانه به علّت فقدان آزادی سخن و عقیده در مملکتمان ، در ناخودآگاه اکثر ملّت ایران نیز رسوخ کرده است ، بحدّی ضد انسانی و قساوت آمیز و متناقض میباشد ، که مایۀ هزاران جور و ستم و عداوت فرهنگی در ایران عزیز شده است.
در واقع ، اکثر مقالۀ شهبازی مبتنی بر همین نوع "استدلال" است . وی می کوشد تا در ۱۶۰ سال تاریخ دیانت بهائی ، در ایران ، نام چند نفر را پیدا نماید که بصورتی به خانواده ای بهائی انتساب داشته ، و از نظر شهبازی فعالیتهای سیاسی خاصی داشته اند. آنگاه با ذکر نام و فعالیتهای این چند نفر ، نتیجه می گیرد که آئین بهائی و همۀ بهائیان و پیامبر بهائی همگی مسئول و عامل آن افعال می باشند. بعنوان مثال ، صفحات متعددی از مقالۀ شهبازی به نهضت جنگل اختصاص داده شده ، تا آنکه اثبات نماید که یکی از رهبران این نهضت ، که بعداً در آن انشعاب افکند ، بهائی بوده است . و بدین ترتیب آئین بهائی و همۀ بهائیان را محکوم می نماید. جالب است که شهبازی که چشمانش را مُهر کینه و بغض ، فرو بسته است هیچ از اینکه ، هزاران عضو و همدل حزب توده ، یا دیگر احزاب سیاسی کمونیستی ، در خانوادهء مسلمان متولد شده اند نتیجه نمی گیرد که پس اسلام و مسلمانان و حضرت رسول اکرم ، همگی دشمن خدا و دیانت بوده اند . و یا از اینکه محمّدشاه و فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه و رضاشاه و محمّدرضاشاه ، همگی مسلمان بوده اند ، جنبۀ بیگانه پرست اسلام و ائمۀ اطهار را نتیجه نمی گیرد . و یا اصراری در یافتن افراد مسلمان در سازمانها و حکومتهای طرفدار استعمار ندارد . چرا که می داند اکثریت مردم ایران ، و لذا اکثریت قریب به اتّفاق همۀ این عمّال بیگانه ، مسلمان بوده اند . ولی دیگر مسلمان بودن آنها مسئله ای بی ربط بوده ، و نه ذکری از آن شده ، و نه ارتباطی میان افعال این اشخاص و اسلام ، مطرح می گردد.
البتّه اگر در قرآن کریم از حقّانیت حضرت موسی صحبت نشده بود ، مسلماً شهبازی که تمام وجودش آکنده از نفرت به همۀ یهودیان تاریخ است ، مسلماً در بارۀ اینکه حضرت موسی ، با دربار فرعون رابطۀ نزدیک داشت ، و پیشرفتش به همین علّت بود ، و یا اینکه صیهونیست بود ، و یهودیان را پس از ۴۰۰ سال ، که فلسطین را ترک کرده بودند ، با زور به آنجا باز گرداند ، داد سخن می داد و از رفتار هر یهودی ، عدم حقّانیت حضرت موسی را نتیجه می گرفت. به همین ترتیب ، اگر ترس وی از واکنش ایرانیان وطن پرست نبود ، کورش کبیر را خائنی بیگانه پرست ، که در خدمت یهودیان درآمد و توسط یهودیان به روی کار آمد ، وحتی توسط یهودیان بعنوان پیامبری الهی قلمداد گردید ، مورد شماتت و تحقیر قرار می داد. باید از شهبازی سئوال کرد که اینهمه قاتل و دزد و معتاد ، در ایران فعلی که همگی افتخار به مسلمان بودن هم می کنند را باید به حساب اسلام گذارد ، و از افعال ناپسندیده شان ، عدم حقّانیت اسلام را نتیجه گرفت؟ شاید هم که باید ، مانند شهبازی دست به تحقیق "منظم" زنیم و ببینیم که آیا در ایران ، در تمامی سازمانها و مؤسّسات و نهضتهای ناپسندیده ، رد پای "مسلمانان" را می بینیم ، و آیا می توان از این حضور منظم مسلمانان در تمامی گروههای سیاسی استعماری ، به استنتاج در مورد ماهیت اسلام پرداخت؟
البته واضح است که این نوع استدلال ، بکلّی غلط و غیر اخلاقی و ناجوانمردانه است. امّا چرا وقتی پای صحبت بهائی بمیان می آید ، بکلّی هر آنچه که ناجوانمردانه است ، قابل قبول می گردد؟ کجاست انصاف و کجاست انسانیت؟.
سومین ویژگی کلّی ، مربوط به روش شناسی در نوشتۀ شهبازی ، ناصداقتی در نقل قولها و ذکر مآخذ ، می باشد که نوشته اش را مخدوس می سازد. بعنوان مثال ، در اوائل مقاله ، در بحث مربوط به تعداد شهدای بهائی ، وی ا ز نوشتۀ دنیس مک ایون ، نقل قول کرده و چنین می نویسد:
دنیس مک ایون می نویسد: منابع بهائی ادعا می کنند که پس از انقلاب اسلامی در ایران ، حدود ۲۰ هزار نفر بهائی به قتل رسیدند. او این رقم را بسیار اغراق آمیز میداند ، و مدعی است که طی هفت سال اوّل حکومت جمهوری اسلامی در ایران ، حدود ۲۰۰ نفر بهائی اعدام شدند . و در طی دوران انقلاب ، جمعاً ۳۰۰ تا ۴۰۰ بهائی ، در جریان های مختلف ، به قتل رسیدند. (جستارها ص ۴)
شهبازی ، مأخذ خود را ، (PP 463-464 (Iranica, VOl. I ، ارائه میکند. حال باید دید که در اینجا چرا چندین اشتباه و افتراء صورت پذیرفته است ؟ و خوشبختانه تجسس در این مورد دشوار نیست .چون یک نقل قول است و می توان بسادگی صداقت در نقل قول را سنجید.
اوّلین اشتباه شهبازی این است که ، در دائرة المعارف Iranica ، در جلد اوّل ، در صفحات 463 – 464، مطلقاً چنین مسائلی ذکر نشده ، و اصولاً بحثی در مورد بهائیان وجود ندارد. پس از تحقیق معلوم می شود که ، مقالۀ دنیس مک ایون ، و بحث او در این مورد ، در جلد سوم (و نه جلد اوّل) شده است. امّا اشتباهات اصلی مربوط به خود نقل قول است. شهبازی از قول دنیس مک ایون می نویسد که ، "منابع بهائی ادّعا می کنند ، که پس از انقلاب اسلامی در ایران ، حدود ۲۰ هزار نفر بهائی به قتل رسیدند". این سخن افترائی است ، هم علیه جامعۀ بهائی و هم علیه دنیس مک ایون. هرگز هیچ منبع بهائی ، مدّعی نشده که پس از انقلاب اسلامی در ایران ، حدود ۲۰ هزار نفر بهائی به شهادت رسیده اند. چنین سخنی مطلقاً دروغ است. اما نه تنها بهائیان ، هرگز چنین حرفی نزده اند، بلکه دنیس مک ایون نیز ، هرگز چنین نگفته است. آنچه که دنیس مک ایون می گوید این است که بهائیان ، شمار بابیان و بهائیانی را که از ابتدای آغاز نهضت بابی ، یعنی از سال ۱۲۶۰ هجری قمری تا کنون در ایران به قتل رسید اند ، حدود ۲۰ هزار نفر می دانند.
آنگاه دنیس مک ایون با ذکر این مطلب ، که این رقم شامل بابیان نیز میباشد ، اظهار می کند که ، این رقم بنظر او مبالغه آمیز بوده ، و معتقد است که ، از آغاز دیانت بهائی و با حذف تعداد شهدای بابی ، تعداد شهدای بهائی ، حدود ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر بوده اند . که از این تعداد ، حدود۲۰۰ نفر ، در ۷ سال پس از انقلاب اسلامی ، به شهادت رسیده اند. دنیس مک ایون ، هرگز در بیان ارقام۲۰ هزار نفر یا ۳۰۰ – ۴۰۰ نفر ، صحبتی از "پس از انقلاب اسلامی" نکرده ، و بالعکس این ارقام را از آغاز نهضت بابی (from the inception of the movement) تاکنون ، مقرر می دارد. جالب است که همانجا ، دنیس مک ایون ، نویسنده را به مقالات دیگر خود ، که این مطلب را مفصلاً مورد بحث قرار داده است ، ارجاع میکند و اگر شهبازی یا خواننده ، در صحت آنچه گفته شد شک دارد ، به آن مقالات رجوع نماید.
می بینیم که حتّی در یک نقل قول ساده نیز ، شهبازی دست به تحریف می زند تا آنکه جامعۀ بهائی را متهم به دروغی سازد که بطلان آن کاملاً روشن است . و برای این کار ، سخن مک ایون را از چند لحاظ ممسوخ می نماید.
ابوالفتح زاده و مشکات الممالک و آئین بهائی
مثال دیگر مربوط به ادعای عجیب شهبازی در مورد بهائی بودن ابوالفتح زاده و مشکات الممالک ، و شرکت آنها در "کمیتۀ مجازات" ، پس از انقلاب مشروطه می باشد. در این مورد ، در پاورقی شمارۀ ۱۸۱ ، شهبازی می نویسد : "در بارۀ بهائی بودن ابوالفتح زاده و منشی زاده ،مراجعه شود به : مهدی بامداد، شرح حال رجال ایران: ج ۱، ص ۱۱۲،... و در بارۀ بهائی بودن مشکات الممالک مراجعه شود به: تبریزی، اسرار تاریخی کمیتۀ مجازات، ص ۵۴."
امّا وقتی به این منابع رجوع می کنیم می بینیم که عکس این مطلب مصداق دارد. در مأخذ اوّل یعنی شرح حال رجال ایران چنین نوشته شده:
راجع به این موضوع ، چون خانواده و بستگانش (ابوالفتح زاده) پیرو طریقۀ بهائیت بودند رفقایش به او نسبت دادند که در این مأموریت ، برای پیشرفت دستۀ مزبور کار می کرده است. به نظر نگارنده ، افکار و نظریات ابوالفتح زاده بالاتر از این حرفها بوده ، و اگر خانواده اش بر فرض متهم ، به بهائیت بوده اند، مربوط به خود او نبوده، زیرا در این ایام ، از طرف رئیس فرقۀ بهائی اکیداً منع شده بود ، که بهائیان نباید دخالت سیاسی نمایند. در صورتی که ابوالفتح زاده کاملاً وارد در سیاست بوده ، و عملیاتش با دستورات مرکز بهائیت کاملاً متباین و منافات کلّی داشته است.
می بینیم که نویسنده با اینکه معلوم است با بهائیان همدلی ندارد ، معهذا با رعایت انصاف اثبات میکند که ابوالفتح زاده بهائی نبوده است . ولی این مطلب برای شهبازی وارونه قلمداد می گردد. آنگاه به مأخذ دوم مراجعه می کنیم و می بینیم که ، در صفحهء ۵۴ کتاب مزبور ، ابداً چنین مطلبی نیست. بعد از تحقیق ، معلوم می شود که در صفحۀ ۲۳ چنین نوشته شده است.
ارداقی: من با این عده بهیپچوجه سابقۀ آشنائی و همکاری ندارم . ولی از خارج شنیده ام اینها بهائی هستند . در حالی که فرقۀ بهائی از مداخلۀ در سیاست ممنوع و معذور می باشند.
کریم: این را هم دروغ می گویند و برای تقلّب و انحراف ذهنی ، خود را پیرو این فرقه معرفی کرده اند.
حال باید دید که چگونه این دو مأخذ را شهبازی ، سندی قاطع در اثبات بهائی بودن این دو نفر گرفته ، در حالیکه هردو مأخذ ، در واقع بیانگر عکس این مطلب می باشند. بگذریم از اینکه حتّی اگربه فرض محال ، این افراد به جامعۀ بهائی نیز انتساب داشتند ، در آنصورت بخاطر تخلف از اصول بهائی ، همانقدر بهائی می بودند که ، یزید مسلمان بوده است و هزاران ساواکی و توده ای ، نمایندۀ راستین شیعۀ اثنی عشری . از آن گذشته جالب است که در همانجا ، شهبازی از عضویت ابوالفتح زاده و منشی زاده ، در "انجمن مخفی دوم" ، و تمایلات تروریستی آن انجمن ، سخن می گوید. امّا اعضای دیگر انجمن را ، پسران آیت الله های عظام سید محمّد طباطبائی و شیخ فضل الله نوری معرفی می کند و چنین می نویسد:
در این انجمن سیّد محمّد صادق طباطبائی (پسر آیت الله سیّد محمّد طباطبائی) ، ناظم الاسلام کرمانی و آقاسیّد قریش ، (از اعضای بیت سیّد محمّد طباطبائی) و شیخ مهدی (پسر آیت الله شیخ فضل الله نوری) ، عضویت داشتند. (جستارها ص ۴۹)
حال جالب است که ، شهبازی از عضویت این اشخاصی که نه تنها مسلمان بودند بلکه فرزندان رهبران اسلامی نیز بوده اند در یک انجمن بقول او تروریستی ، نتیجه نمی گیرد ، که اسلام آئین قتل و تروریسم و استعمار است ، امّا شرکت کسی که بهائی نبوده ، امّا ظاهراً منسوبان بهائی داشته است ، اثبات ماهیت تروریستی آئین بهائی اســــــت. البته شهبازی می داند که دروغ می گوید و بهائیان هرگز دست به خشونت نمی زنند ، و بهمین جهت هم هست که هرچه دروغ میخواهد می بافد و هرچه فحاشی ناجوانمردانه که می تواند علیه بهائیان می کند . چرا که می داند یک نفر بهائی بخاطر این توهین و تحریف نسبت به او ، خشونت روا نخواهد داشت. کار بجائی رسیده که آنانکه تبلور فرهنگ خشونت و قهر و کشتار می باشند ، در نفی بهائیان ستمدیده ، ایشان را متهم به خشونت و تروریسم می کنند!
تعداد بهائیان ایران
در پایان این مقدمه به یک مثال دیگر از بی صداقتی نویسنده اشاره می کنیم. در بحث خود از شمار بهائیان ، شهبازی به آمار مرکز سازمان جهانی بهائیان مربوط به آوریل ۱۹۸۵ اشاره کرده ، که تعداد بهائیان را نزدیک به ۵ ملیون نفر دانسته و از این تعداد ۵۹ درصد را به قارۀ آسیا ، ۲۰ درصد را به افریقا، ۱۸ درصد را به آمریکا، ۱/۶ درصد را به استرالیا و نیم درصد را به اروپا نسبت داده است. آنگاه شهبازی می نویسد "از آنجا که ایران مهمّ ترین مرکز بهائی نشین در آسیا و جهان است . می توان حدس زد که از دیدگاه مرکز سازمان جهانی بهائیان حد اقل دو ملیون بهائی در ایران زندگی می کنند." آنگاه به مرکز بهائیت خرده گرفته ، که شمار پیروان خود را اغراق می نماید. (جستارها ص ۴)
حال جالب توجّه است که ، در همان مأخذی که شهبازی این اطّلاعات را بدست آورده است ، و در همان صفحه ، حقیقت مطلب توضیح داده شده ، و این نکته مؤکّد گشته است که ، بر خلاف سابق که کشورهای اسلامی خاورمیانه ، بخصوص ایران ، بیشترین شمار بهائی را داشته است ، هم اکنون اکثریت بهائیان در کشورهای جهان سوم ، خارج از خاورمیانه سکونت دارند. در این میان ، البتّه کشور هندوستان ، حد اکثر جمعیت بهائی دنیا را داراست. امّا علّت اینکه شهبازی همۀ این حقائق را ، که در همان مأخذش ذکر شده است ، نادیده گرفته ولذا به دروغ به مرکز جهانی بهائی اتهام می زند که ، تعداد بهائیان ایران را ، حدود دو ملیون می داند اینستکه ، علاوه بر اتهام دروغ گوئی به بهائیان ، این نکته را هم که هندوستان بالاترین شمار بهائی در دنیا دارد را ، پنهان نماید . زیرا که با تز دیگرش ، که اکثریت بهائیان را یهودی و زرتشتی دانسته ، و لذا بهائیان هندوستان را صرفاً تعدادی محدود ، از پارسیان زرتشتی نژاد ، قلمداد می نماید ، در تناقض فاحش است . و بطلان تصویر ممسوخ وی از جمعیت بهائی را مشخص می نماید. اگرچه در این نوشته به همۀ مسائلی که در مقالۀ شهبازی اشاره شده است ، کاری نداریم و صرفاً تز اصلی آن را، که در میان ردیه نویسان هم ، بدعتی غریب می باشد، پس از این مقدمه ، مورد بحث قرار خواهیم داد . امّا بخاطر ارتباط مطلب فوق ، (تحریف در مورد تعداد بهائیان در آسیا و ایران) ، با مسخ عمدۀ دیگری در مقالهء شهبازی ، به اختصار به آن اشاره می کنیم.
ارباب جمشید و بهائیان
اگرچه چنانکه خواهیم دید ، شهبازی بهائیان را اساساً یهودی نژاد قلمداد کرده ، و از نفرت خود به یهودیان ، استنتاجاتی در مورد آئین بهائی نیز می کند، امّا عین این کار را ، در مورد زرتشتیان نیز انجام می دهد. در بحث خود در مورد "گِرَوِش زرتشتیان به بهائی گری" ، از نیکو نقل قول کرده و سخن او را ، نه تنها در مورد زمانی که نیکو می نوشته ، بلکه در حال حاضر نیز ، حقیقت محض دانسته ، و صفحهء اوّل نوشتۀ خود را ، در باب غرض آلود بودن نوشته های نیکو فراموش می کند. شهبازی می نویسد:
به نوشتۀ حسن نیکو ، بهائیان هندوستان "همگی زردشتی ایرانی هستند ، که از دهات یزد و کرمان ، به عنوان چای فروشی در بمبئی مجتمع شده اند . و آنان نیز مانند کلیمی ها... همان تعصب زردشتی را ، قدری کمتر از یهودیان دارند" (جستارها ص ۴۰)
در این چارچوب است که ، شهبازی دست به "افشاگری" عجیبی می زند ، و هذیانات خود را به اسم تحقیق علمی ، مطرح می کند ، و ایمان زرتشتیان به آئین بهائی را ، حاصل جاسوسی ایشان ، بعنوان عمّال انگلستان معرفی می کند و چنین استدلال می کند:
بررسی که در بارۀ نقش یهودیان در گسترش بهائی گری در ایران ارائه شد، در مقیاسی محدودتر، در بارۀ زرتشتیان بهائی شده نیز ، صادق است. موج گِرَوش زرتشتیان به بهائی گری ، در حوالی سال ۱۹۱۹ میلادی رخ داد و از حدود ۲۵۰ نفر زرتشتی بهائی شده، بسیاری شان ، رعایای ارباب جمشید جمشیدیان ، ثروتمند مقتدر زرتشتی بودند...
در بررسی این پدیده ، با نقش ارباب جمشید جمشیدیان ، به عنوان حامی اصلی این موج ، آشنا می شویم. ارباب جمشید از صمیمی ترین دوستان اردشیر ریپورتر، رئیس شبکۀ اطّلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران ، پس از مانکجی هاتریا، بود و صمیمیت این دو تا بدان حد بود که ، برخی از دیدارهای محرمانۀ اردشیر جی و رضاخان در خانۀ ارباب جمشید صورت می گرفت ،. با توجّه به این پیوند، اگر تحولات فوق را به سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا و اردشیر ریپورتر منتسب کنیم ، به بیراهه نرفته ایم. جایگاه ارباب جمشید در این ماجرا تا بدان حد است که عباس افندی ، مکرراً بهائیان یزد و کرمان را ، به فرماندهی و اطاعت از او امر میکند. (جستارها ص ۳۹ – ۴۰).
تحریف و مسخ و هذیان از این بیشتر نمی شود. شهبازی از روی اینکه ارباب جمشید شاخص ترین و ثروتمندترین و مقتدرترین زرتشتی ایرانی ، با سران زرتشتی دیگر ، و نیز برخی رجال سیاسی ایران رابطه دارد او را جاسوس انگلستان معرفی میکند. ولی جالب است که فرزندان آیت الله های عظام را ، که عضویت در انجمن مخفی ، بقول شهبازی تروریستی داشته، و با ابوالفتح زاده که به قول وی جاسوس انگلیسی بود همکار بودند، جاسوس انگلستان ندانسته و از این مسئله ارتباطی میان آیت الله های عظام و انگلستان برقرار نمی کند . ولی ارتباط و آشنائی کلّی میان ارباب جمشید با همکیش سرشناسش را امری عجیب و غیر عادی یافته و آنرا دلیلی برای جاسوس بودن ارباب جمشید می گیرد. لازم به تذکر است که ارباب جمشید نمایندۀ زرتشتیان در مجلس مشروطه می گردد . و البته به عنوان نمایندۀ ثروتمند زرتشتی با افراد دیگر زرتشتی ، مانند اردشیر ریپورتر آشنا بوده ، و رفت و آمد هم داشته است. اینکه آیا اردشیر جاسوس انگلیسی بوده است یا نه را کاری نداریم ، ولی شهبازی هر زرتشتی و یهودی ساکن هند را جاسوس میداند. ولی به فرض آنکه حرفش درست هم باشد ، این مطلب بهیچوجه کوچکترین دلیلی برای جاسوس بودن ارباب جمشید نمی گردد.
از همۀ اینها بگذریم ، ارباب جمشید که بهائی نبود و بهائی نشد. او یک زرتشتی متدین بود که از ظلم جامعۀ مسلمان ایرانی نسبت به زرتشتیان آگاه بود ، و از اینکه افراد این جامعۀ مظلوم ، بر اساس ناشکیبائی مذهبی و تبعیض و ستم اجتماعی ، از هرگونه پیشرفت و تحصیل و آزادی محــــــروم و ممنــــــوع بودند رنج مــــــــی برد ، و لذا از زرتشتیان حمایت می کرد و برای آنان کار بوجود می آورد . و در پیشرفت آنها میکوشید. ارباب جمشید بخلاف افرادی نظیر شهبازی که عدالت را در کینه مذهبی و نفرت به اقلیتهای دینی و آزار و اذیّت و تبعیض نسبت به آنها می بیند ، بخاطر آنکه خود بعنوان یک زرتشتی از ظلم اجتماعی و قهر حاصل از ناشکیبائی دینی آگاه بود ، به همین جهت در زمانی که بسیاری از زرتشتیان به آئین بهائی ایمان آورده ، و توسط تودۀ ناآگاه یزد و دیگر نقاط ، مورد آزار و قتل و غارت و تاراج قرار گرفتند ، به ایشان کمک می کرد و معمولاً آنها را به استخدام خود در می آورد . و بدین ترتیب زندگی بسیاری مظلومان را نجات داد. زرتشتیان هم که می دیدند بهائیان آنها را نجس ندانسته، حضرت زرتشت را پیامبر الهی دانسته، اعتقاد به تساوی حقوق همگان ، و شکیبائی مذهبی داشته و در کمال محبّت و شوق ، با همۀ گروههای مذهبی معاشرت و ارتباط می یافتند ، مجذوب آئین نوین شدند و بسیاری از ایشان هم مانند بسیاری از شیعیان ایران ، به آئین بهائی ایمان آوردند.
شهبازی با وقاحت تمام ، حقائق را مسخ کرده و طوری جلوه میدهد که ارباب جمشید عامل گسترش دیانت بهائی در میان زرتشتیان بود . در حالیکه خود می داند که او زرتشتی متدینی بود که هرگز بهائی نبود و هرگز هم هیچ زرتشتی را به تغییر دین خود تشویق نکرد. امّا شهبازی با دل پرکینه اش ، نمی تواند بفهمد که آدمهائی هم در دنیا وجود دارند که قلبشان از کینه و ستم مذهبی تیره نشده و از دیدن ظلم و غارت و تاراج اموال و قتل مردم بخاطر اعتقاد دینی شان اندوهگین می گردند . و لذا نمیفهمد که چگونه میشود که شخصی مانند ارباب جمشید به بهائیان زرتشتی نژادی که آماج خونخواری و درندگی نابردباران بی فرهنگ شده اند ، کمک کند و بسیاری از ایشان را در جاهای مختلف استخدام کند. به این خاطر است که حضرت عبدالبهاء در الواح خود خطاب به برخی از بهائیان زرتشتی که ، مباشر و استخدام ارباب جمشید می باشنــــــد ، از لزوم صداقــــــــت در کار خــــــود و اطاعـــت صادقانه از کارفرمای وسیع النظرشان سخن می فرمایند . و این عمل انسانی ارباب جمشید را ارج می نهند.
اگر شهبازی هم ذره ای عطوفت و همدلی با عدالت می داشت ، از ارباب جمشید به خوبی سخن می گفت ، و بجای آنکه او را به همین خاطر ، جاسوس انگلستان قلمداد کند ، به نکوهش فرهنگ ناشکیبائی مذهبی آن زمان (و هم اکنون) می پرداخت که تا این حد و با این بی رحمی زرتشتیان را در مملکت خود مورد ستم و تبعیض قرار داده است. ولی در سرتاسر نوشتۀ شهبازی نه سخنی از آزار به زرتشتیان است . و نه حرفی از آزار به یهودیان ، و البته در بررسی خود از مسئلۀ گِرَوش به آئین بهائی هم ، وی کوچکترین توجّهی به عوامل جامعه شناسی در ارتباط با مسئلۀ گِرَوش نکرده و نمی فهمد که اقلیتهای مظلوم همواره مجذوب آئین برابری و اتحاد و عدالت می شوند .خصوصاً که در آئین بهائی ، مؤمن به آئین بهائی ایمان و احترام به دیانت قبلی خود را نیز محفوظ می دارد . چرا که دیانت بهائی بجای توهین به ادیان و پیامبران دیگر ، به وحدت ادیان و تقدس همهء پیامبران قائل است. برای فهم بهتر این مسئله ، گفتۀ یک مسیونر مسیحی را که در اوائل قرن بیستم در یزد سکونت داشت ، در مورد اوضاع زرتشتیان نقل می کنیم:
تا سال ۱۸۹۵ هیچ زرتشتی حقّ حمل چتر نداشت . حتّی در زمانی که خود من در یزد بودم ، چنین حقّی نداشتند. تا سال ۱۸۹۵ ممنوعیت شدیدی در مورد زدن عینک داشتند... تا سال ۱۸۹۱ زرتشتیان مجبور بودند که در داخل شهر پیاده راه بروند و حتّی در بیابان نیز باید با دیدن یک مسلمان از اسب خود پیاده شوند... تا سال ۱۸۶۰ زرتشتیان حقّ تجارت نداشتند. آنها معمولاً اموال خــــــــــــود را در زیــــــــرزمینهایشان پنهان مـــــــی کردند . و بطـــور مخفی به فروش آن می پرداختند. هم اکنون حقّ دارند که در کاروانسراها یا مهمانسراهای وسط راه به تجارت پردازند امّا نه در بازار. و حقّ تجارت پارچه را هم ندارند. تا پیش از سال ۱۸۷۰ ایشان اجازه نداشتند که برای فرزندانشان مدرسه داشته باشند.
(Napier Malcolm, Five years in a Persian town, New york, 1907 pp.54-46 )
از طرز استدلال قساوت آمیز ، و در عین حال مضحک ، شهبازی باید نتیجه گرفت که به همان دلیل همۀ سران سیاسی ایران از جمله همۀ اعضای مجلس مشروطه ، جاسوس انگلستان بوده اند . زیرا که ایشان با ارباب جمشید عضو یک مجلس بودند و مسلماً با یکدیگر گفتگو و مذاکراتی داشته اند. در واقع با این نوع طرز استدلال ، باید نتیجه گرفت که همۀ مردم دنیا بصورتی جاسوس انگلستان بوده و هستند . چرا که هریک بنوعی چه در کار و کسب، چه در زمان تحصیل و چه در ارتباطات خانوادگی و غیره ، با کسی که بشکلی به یکی از کارکنان یکی از دول خارجی و یا مستخدمان داخلیشان ، مستقیم یا غیر مستقیم ، ربط می یابند ارتباط یافته اند. مثلاً اگر شهبازی در زمان تحصیل ، دارای معلمی بوده که یا ساواکی بوده و یا با رژیم سابق همدلی داشته است ، و یا همسایۀ یک ساواکی بوده و یا دوستی که در رژیم پهلوی کار می کرده است داشته است ، به شهادت خودش باید بعنوان عامل و جاسوس بیگانه بازداشت شود. البته جناب شهبازی که خود زمانی به حزب توده گرایش داشته است ، و پس از انقلاب اسلامی "جدید الاسلام" شده است ، بهتر است از جاسوسی برای سیاستهای خارجی در مورد دیگران چندان سخن نگوید ، که اگر طرز فکر او را بپذیریم باید خودش رااوّلین جاسوس خارجی بشماریم.
دشمنی شهبازی با سران پارسی هند نیز ، در تحلیل نهائی به این خاطر است که ایشان بخاطر کمک به زرتشتیان همکیش خود کوشیدند تا به احیای فرهنگی، رواج سواد آموزی، تجلیل فرهنگ زرتشتی، و پیشرفت حقوقی و مدنی و اقتصادی زرتشتیان در ایران ، اقدام نمایند و البته چنین فعالیتی مسلماً جرم و خیانتی نا بخشودنی است ، که شایستۀ همه نوع تحقیر و بر چسب زنی و تحریف است.
حال افرادی نظیر شهبازی ، بجای آنکه ظالم و ظلمش رامحکوم نمایند ، به توهین و تحقیر زرتشتیان مظلوم پرداخته و آنها را جاسوس و بیگانه پرست بحساب می آورند. جالب است که شهبازی ، که یورش و تجاوز اعراب را به ایران مورد ستایش قرار داده ، و زرتشتیان را بخاطر آنکه در مملکت خود مورد تبعیض و آزار اعراب بیگانه قرار گرفتند ، محکوم می کند حال بخود اجازه میدهد که در کمال وقاحت در مورد بیگانه پرستی زرتشتیان ، وضد استعمار بودن خودش ، داد سخن دهد.
یهودیان و آئین بهائی
اکنون وقت آن رسیده است که به تز کانونی شهبازی در مقاله اش توجّه نمائیم. در این تز، حال یهودیان ایران هستند که جملگی جاسوس خارجی قلمداد شده ، و حتْی آئین بابی نیز از ابتدا ساختۀ دست آنها ، تعبیر می گردد.
البتّه شهبازی در مقالۀ مفصلش ، از مسائل گوناگونی سخن میگوید . و افترائات و جعلیات متعددی انجام می دهد . امّا پاره ای از آنها ، مسائل تکراری است ، که در مقالات گوناگون ، توسط نویسندگان بهائی ، به آنها پاسخ داده شده است . مثل حضور مرکز جهانی بهائی در فلسطین ، بخاطر ناشکیبائی مذهبی رؤسای مذهبی و سیاسی ایران ، که پیامبر ایرانی ، یعنی حضرت باب را به قتل رساندند . و اجازۀ دفن جسد مطهر او را ندادند . (کما اینکه بلافاصله پس از انقلاب اسلامی نیز خانۀ حضرت باب در شیراز ، و محل بعثت ایشان را ، در نهایت جهالت و قساوت ویران کردند . و قبر قدّوس را در سال قبل خراب کرده و به آتش کشاندند) . و بعلاوه شارع بهائی حضرت بهاءالله را به زندان افکنده ، و از ایران تبعید کرده ، و در داخل کشور عثمانی ، به بدترین نقاط حکومت عثمانی ، یعنی قلعۀ عکا زندان نمودند . و لذا با درگذشت حضرت بهاءالله در فلسطین ، در سال ۱۸۹۲ در کشور عثمانی، یعنی حدوداً ۶۰ سال قبل از ایجاد دولت اسرائیل، عکا (محل استقرار جسد مطهر حضرت بهاءالله) و حیفا (محل استقرار جسد مطهر حضرت باب) ، مرکز روحانی و اداری جامعۀ بهائی گردید. در این مورد نیز شهبازی ، که همواره مظلوم را بخاطر ظلمی که ظالم می کند مورد نکوهش قرار می دهد . ازناشکیبائی امثال خود که عامل تبعید و سرگونی پیامبر بهائی به فلسطین شدند ، و لذا باعث شدند که مرکز جهانی بهائی در جائی باشد ، که بعدها به اسرائیل تبدیل گشت ، نه تنها احساس ندامت و خجلت نمیکند ، بلکه طلبکار هم بوده ، و بهائیان را به خاطر تنگ نظری و ارتجاع ذهنی و کوته فکری و ددمنشی امثال خود ، مقصر دانسته و ناشکیبائی و ستم خود را به حساب جاسوس بودن بهائیان ، برای اسرائیل میگذارد. اینگونه سخن گفتن درست مثل آن است که ، آدمی حضرت رسول اکرم را ، جاسوس اسرائیل و صهیونیست بشمارد ، به علت اینکه ایشان از همه جای دیگر دنیا ، اسرائیل را برای معراج به سوی خدا برگزیدند . و از اسرائیل سوار بر براق به آسمان رفتند . و در نتیجه یکی از مقدسترین مراکز اسلامی را در اسرائیل قرار دادند . و مسلمانـــــــان نیز همـــــواره پول و تبرعـــــاتی برای مسجـــــــــد اقصـــــی می پردازند!
حال همینقدر که این هذیان حقیقت دارد ، هذیانات بهائی ستیزان در بارۀ آئین بهائی و اسرائیل هم صادق است. امّا در مورد این مطلب در این مقاله صحبتی نخواهد شد . همانگونه که در مورد بسیاری افترائات دیگر ، در نوشتۀ شهبازی هم بحثی نخواهیم کرد . مثل اتهام عجیب و غریبش ، که بهائیان را تروریست خوانده و برای اثبات این مسئله تعدادی انگشت شمار از افرادی را که در سازمانهای سیاسی از جمله کمونیستی شرکت داشته ، و اتفاقاً هم منسوبان بهائی داشته اند را بر می شمارد ، تا تز خود را ثابت کند. باید به این نویسندۀ بی انصاف گفت ، که آیا مگرخودت گرایشهای تـــوده ای نداشتــــــــه ای ؟ و آیا خـــــودت پس از انقلاب اسلامی و تظاهر به اسلام ، از ضرورت جهاد دفاع نمی کنی ؟ و آیا مگر هزاران هزار اعضاء اینگونه سازمانهای کمونیستی ، مسلمان و مسلمان زاده نبوده و نیستند ؟ و آیا چرا این مطلب اثبات تروریست بودن خود و همۀ مسلمانان و اسلام نمی شود؟ واقعاً آدم نمی داند بگرید یا بخندد. کسی که تمامی فرهنگش یا دعوت به مبارزۀ مسلحانۀ کمونیستی برای از میان بردن نظامهای غیر اشتراکی است ، و یا دفاع از حکم شمشیر و جهاد است ، و مسلمان بودنش هم بخاطر حملۀ اعراب به ایران بوده است ، خجالت نمی کشد در مورد بهائیان و آئین بهائی ، که مطلقاً آئین صلح و رفع شمشیر و وداد و محبّت و عدالت و اتحاد است ، حرف تروریسم و تروریست بودن بزند! باید دید اگر شارع بهائی همانند رسول اکرم دستور میداد، که در یک شب حدود ۸۰۰ نفر ، یعنی تمامی مردان طائفهء بنی قریظه را سر ببرند و همۀ زنان و فرزندانشان را به اسارت و بردگی تقسیم مؤمنان کنند ، آنگاه شهبازی و امثالش ، در مورد آئین بهائی چه می گفتند؟ حال که چنین نیست و تمامی تعالیم بهائی اصل صلح و نفی خشونت است ، شهبازی باید تاریخ ایران را بکاود ، تا چند نفر انگشت شمار که خانوادهء بهائی داشته اند پیدا کند ، که بهمراهی هزاران هزار مسلمان دیگر در فعالیتهای خاص سیاسی شرکت داشته اند . و از این مطلب ، تروریسم بهائی را ثابت کند. ولی در این مقالۀ مختصر به این بحث و مباحث نظیر آن هم کاری نداریم.
جالب است که شهبازی در بررسیهای خود ، بیش از هرچیز دیگر می کوشد تا نفرت خود را از یهودیان به آئین بهائی هم گسترش دهد ، و آئین بهائی و بهائیان را بصورتی به یهودیان بچسباند. در این مورد ، بحث مفصل خواهیم کرد. امّا تمامیت نوشتۀ شهبازی ، همان کاری است که به شهادت قرآن کریم ، معدودی از اعراب در زمان حضرت محمّد ، در مخالفت با ایشان انجام دادند . یعنی آنکه به تحریف حقائق پرداخته ، و کلام را از مواضع خود خارج کرده ، و مطالب را چرخانده و مسخ و واژگون نمودند. بدین ترتیب شهبازی در واقع رجعت همان افراد است . و نفرت و اعتراضش هم به خودش بر می گردد. امّا در نوشتهء شهبازی یک جعل و افتراء جدیدی صورت گرفته است ، که در واقع هستۀ نوشتۀ اوست . و در این مقاله از این به بعد به بررسی آن هسته می پردازیم. خلاصۀ این تز آنستکه یهودیان ، جاسوسان انگلستان بوده اند ، و بخاطر نفرتشان به اسلام و مسلمانان ، می خواستند که اسلام را از میان برده و با ایجاد تفرقه در میان مسلمانان ایران ، سبب انقیاد و عقب افتادگی ایران شوند . و لذا سید غلیمحمد باب را فریفته ، و ایشان را مأمور خود نموده ، تا با ایجاد دیانت جدید ، باعث تفرقۀ مسلمانان ، و تضعیف علمای مبارز شوند . در عین حال پیشرفت خارق العادۀ نهضت بابی و بعداً بهائی هم بخاطر همین عامل است . یعنی اکثر بهائیان یهودی نژادند (و زرتشتی نژاد) . و اوّلین بابیان خراسان ، یهودیان جدیدالاسلام بودند ، که باعث گسترش آن شدند. حتّی میرزا آقاسی نخست وزیر ایران را هم بهودیان جدید الاسلام ، روی کار آوردند تا از باب حمایت نماید.
اکنون وقت آن رسیده است که این سه مطلب را به تفصیل و دقت مورد بررسی قرار بدهیم. . امّا قبل از آغاز این بررسی باید این نکتۀ مهمّ را متذکر شویم ، که چنانکه قبلا بیان شد سخن شهبازی و اصولاً همۀ بهائی ستیزان شیعه علیه آئین بهائی ، در واقع تکرار همان حرفی است که مخالفان ائمۀ اطهار ، در رد ایشان ، و در نفی تشیّع بیان کرده اند. چه که از ابتدای ظهور تشیّع ، سنّیان مدعی شدند که شیعه و ائمۀ ایشان ساختۀ دست یهودیان هستند ، که بمنظور ایجاد تفرقه در اســــــلام و تضعیف آن ، از درون ایجــــاد شده اند. حال باید دید اگر زور سالاران و زرسالارانی که شهبازی و قلمش را استخدام کرده اند ، سنّی بودند شهبازی چه مطالبی می نگاشت!
|