تبليغاتX
دیانت بهائی

موضوع معجزه

 

نگارش: پرستو   

گروهی در کتابهای ردیه اظهار می دارند :معجزه نشانه ای است که خداوند به پیامبرانش اعطا می کند که مردم او را باز شناسند و راه پیامبران دروغین را بر حق جویان ببندند .

در طول تاریخ بسیاری از افراد تفکرمی کنند که چگونه می توانند کلام خداوند را از کلام خلق بشناسند و چون این کار بسیار سخت است پس طلب معجزه نموده اگر معجزه ظاهر شد مدعی از جانب خداست والا نه ولی ایات الهی برعکس این جریان را نشان می دهد .

بر طبق ایاتی که ذیلا بیان میشود معجزات را نمی توان میزان صدق و کذب بودن ادعای پیامبران دانست چه اگر شخصی از اوامر الهی خود را محروم نماید و هوای خود را بر رضای خدا ترجیح دهد البته معجزه ای نخواهند دید واز نعمت هدایت محروم خواهد ماند خداوند در فصل ششم سفر تورات مثنی در ایه 16 می فرماید "خدای خود را امتحان ننمائید . مقصد از امتحان خداوند همان امتحان مظاهر امر او است چه که انچه بر پیامبر منسوب می گردد بر خداوند منسوب است و معرفت مظهر امر معرفت خداوند و انکار ایشان انکار خداوند است .

مولوی در کتاب مثنوی حدیثی را روایت می کند که چنین است روزی یکی از یهودیان حضرت امیر المومنین علی بن ابی طالب را بر بالای بامی بلند دید گفت یا علی خداوند را حافظ و ناصر خود میدانی ان حضرت فرمود بلی لازال عنایت او مرا محفوظ داشته و از کودکی الی الحال درع متین حفظ او مرا از نوائب و خطرات حراست فرموده گفت پس خود را از این بام بیفکن تا من ببینم که خداوند ترا حفظ می فرماید و عنایت الهیه را در حق تو باور کنم و بدین اسلام اقرار ارم ان حضرت فرمود مگر کتاب را نخوانده ای که فرموده است خداوند را امتحان مکن اکنون تو نیز از این جرات خود را بر حذر دار و خویش را در مقام خشم الهی میار چه او را رسد که خلق را امتحان فرماید نه خلق ضعیف جاهل او را ممتحن نماید ."

امتحان مظاهر امرالله سهل و اسان نیست در انجیل متی در فقره 38 ببعد حضرت مسیح می فرماید "انگاه بعضی از کاتبان و فریسیان در جواب او گفتند ای استاد می خواهیم از تو ایتی ببینیم در جواب ایشان گفت فرقه شریر فاسق ایت می طلبند و ایتی به او داده نشود ".

در باب شانزدهم انجیل متی می فرماید "انگاه فریسیان و صدوقیان نزد او امده از وی امتحان خواستند که ایتی اسمانی برای ایشان ظاهر سازد ایشانرا جواب داد که در وقت شام می گویند هوا خوش خواهد بود که اسمان سرخ است صبحگاهان می گوئید امروز هوا بد خواهد شد که اسمان سرخ و گرفته است ای ریا کاران روی اسمان را تمیز می دهید اما علامات ازمنه را تمیز نمی توانید دادیعنی از حضرت معجزه ای خواستند ان حضرت فرمود شما از تیرگی و سرخی و گشادگی افق خوبی و بدی هوا را تمیز می دهید چطور است که علامات زمان ظهور انبیاءو رسل را تمیز نمی توانید بدهید واز او طالب معجزه هستید .

اما در قران مجید در سوره بنی اسرائیل ایه 59 پیامبر گرامی می فرمایند "و ما منعنا ان نرسل با لایات الا ان کذب بها الاولون و اتینا ثمود الناقه مبصره فظلموا بها و ما نرسل با لایات الا تخویفا "یعنی باز نداشت ما را از فرستادن معجزات الا بسبب اینکه پیشینیان تکذیب کردند انرا چنانچه ناقه را بثمود اشکاردادیم و باو ظلم کردند و ما نمی فرستیم بمعجزات الا برای تخویف و انذار "

خداوند می فرماید سبب اینکه ما پیامبران را با معجزه نمی فرستیم این است که امم ماضیه مانند عاد و ثمود و غیر هم معجزه پیامبر را تکذیب کردند و حمل بر سحر نمودند پس می فرمایند معجزه سبب هدایت نیست بلکه منذر بهلاکت و موجب قهر و اعدام اهلکفر و ضلالت است و پیامبر به دلیل اینکه نسل منقرض نشود و اهل  ایمان باقی بماند این بود که معجزهای نیاورد .

در سوره انعام ایه 57 می فرماید "قل انی علی بینه من ربی و کذبتم به ما عندی ما تستعجلون به ان الحکم الا الله یقص الحق و هو خیر الفاصلین قل لو ان عندی ما تستعجلون به لقضی الامر بینی و بینکم والله اعلم بالظالمین "

کفار در طلب معجزه شتاب می نمودند می فرمایند بگو اگر انچه شما در ان تعجیل می نمائید نزد من بود هر اینه میان من و شما حکم شده بود و خدا شناستر است به ستمکاران یعنی اگر معجزات ظاهر می کردیم هر اینه حکم هلاک و عذاب مانند قوم ثمود و سایر احزاب بر شما حتم می شد .

در سوره انعام ایه 109 می فرماید "و اقسموا بالله جهد ایمانهم لئن جائتهم ایه لیومنن بهاقل انما الایات عند الله و ما یشعرکم انها اذا جائت لایومنون و تقلب افئدتهم و ابصارهم کما لم یومنوا به اول مره ونذرهم فی طغیانهم یعمهون"مقصود از این ایه مبارکه این است که خداوند می فرماید کفار بنهایت سخت قسم یاد می کنند که اگر یک معجزه برای ایشان بیاید البته ایمان خواهند اورد بگو معجزات نزد خداوند هست ولکن شما نمی دانید واگر معجزه هم بیاید ایمان نخواهید اورد زیرا که ما برمی گردانیم دلهای ایشان را و چشمهای ایشان را چنانکه در اول ایمان نیاوردند باو وامی گذاریم ایشان را در طغیانشان در شک و تردید .

پس وقتی پس از صدور معجزه خداوند دل و چشم را به همان حالت اول بر می گرداند و شخص را در شک و تردید نگه می دارد و طلب معجزه خود سبب هلاک می شود پس معجزه چگونه می تواند حجت ودلیل ظهور باشد چنانچه پیامبر می فرماید در اهل ماضیه معجزه سبب ایمان نشده .

 

در ادامه ایه میفرمایند (سوره انعام ایه 111)"و لو اننا نزلنا الیهم الملا ئکه و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شی قبلا ما کانوا لیومنوا الا ان یشاءالله ولکن اکثرهم یجهلون " یعنی اگر بایشان ملا ئکه را نازل کنیم و محشور کنیم همه اشیاء را بر ایشان روبرو ایمان نخواهند اورد مگر انکه خداوند خواهد ولکن بیشتر ایشان نمی دانند پس انسان جاهل به نفع وضرر خود عالم نیست چنین گمان می کند که شاید با اوردن معجزات ایمان می اورد حال انکه معجزه نیز سبب هدایت او نمی شود .

وسپس در سوره مبارکه انعام می فرمایند "و قالولو لا نزل علیه ایه من ربه قل ان الله قادر علی ان ینزل ایه ولکن اکثرهم لا یعلمون "یعنی کفار می گفتند که اگر محمد پیغمبر است چرا پروردگار او به او معجزه ای نداد پس خدای تبارک وتعالی می فرماید در جواب ایشان بگو هر اینه خداوند قدرت بر فرستادن هر معجزه ای دارد لکن بیشتر ایشان سبب عدم اتیان انرا نمی دانند پس خداوند قدرت فرستادن معجزه را دارد نمی فرماید خداوند معجزه ای فرستاده .

یا در سوره طه ایه 133 می فرمایند "و قالوا لو لا یأتینا بآیـة من ربه اولم تأتهم بینهةما فی الصحف الاولی "یعنی گفته اند که چرانمی آورد برای ما معجزه ای از جانب پروردگار خود یعنی اگر حضرت محمد در ادعای خود صادق است چرا برای ما یک معجزه ای از پروردگار نمی اورد پس خداوند در جواب می فرماید ایا نیامد برای ایشان بیان انچه در صحف اولی است با وجود قران که اعظم معجزات و اکمل و اتم ایات است این گروه چه معجزه ای می طلبند و چه دلیلی می جویند .

پس اگر کسی ادعا نماید که من علم غیب دارم اگر از او غیب گوئی بخواهند باید اجابت نماید اگر نفسی ادعا نماید که پیغامی از طرف خداوند آورده ام در این ادعا چه التزامی است که از او غیب گوئی بطلبند و اجرای امری غیر عادی و او را به ان امتحان کنند .این مثل ان است که کسی از طرف پادشاه پیغامی آورده باشد به او بگویند تو کارهائی انجام ده که پادشاه انجام می دهد تا تو را قبول کنیم این است که چون معجزه دلیل پیامبری نیست خداوند در سوره انعام ایه 49به پیامبر فرمود"قل لا اقول لکم عندی خزائن الله و لا اعلم الغیب و لا اقول لکم انی ملک ان اتبع الاٌما یوحی الی قل هل یستوی الاعمی و البصیر افلا تتفکرون "می فرمایند باین قوم بگو من نمی گویم خزائن خداوند نزد من است و من نمی گویم غیب می دانم و من نمی گویم ملک هستم جز این نیست که متابعت می کنم انچه را بمن وحی شده است یعنی من مدعی این اموری نیستم که شما گاهی از من می خواهید جز این نیست که پیغامی از خداوند آورده ام و متابعت وحی الهی می نمایم .

پس از ایات قران متوجه می شویم معجزه دلیل پیامبری نیست بلکه دلیل مستقیم وحی اسمانی کتاب ربانی نازله ازجانب پروردگار است و دلیل نفوذ کلام شریعت او است و بقاءو دوام شرع پروردگارکتاب خداوند است که باقی می ماند و معجزه از بین می رود کتاب است که موجب ترقی عالم روحانی و تمدن جهان جسمانی می شود لکن از معجزه فایده ای حاصل نمی شود و ثمری مترتب نمی گردد .خداوند  می فرمایند از او مترس که کذب و افتراءاست زیرا بزودی از بین می رود و باقی نمی ماند مخالفتها از جانب دشمنان امر الهی خود دلیلی برای ظهورات الهی است  با وجود این دشمنیها ادیان الهی همچنان پا برجا هستند و می مانند دشمنیهاومخالفتها  نتنها باعث از بین رفتن دین نمی گردد بلکه سبب می گردد حقانیت دین بر همه گان مبرهن کردد .

حال می توان گفت که معجزه برای افرادی که در لحظه صدور معجزه حضور داشته اند حجت خواهد بود نه برای افرادی که  انرا ندیده اند ایا معجزهای عظیم تر از کتاب الهی می توان یافت .حال فرض کنیم معجزه ای را هم می دیدید چه سود طبق بیان مبارک پیامبر گرامی خداوند چشمانتان را می بست و در شک و تردید وا می گذاشتتان دیگر چه می طلبید با قلبی طاهر و چشمی پاک ایات او را ملاحظه نمائید شاید اثار کبر و غرور و شک از قلوبتان بدر اید و به راه راست هدایت گردید ما اهل بها معجزه را حجتی برای امر الهی نمی دانیم لذا انرا پر رنگ بیان نمی کنیم اگر بتاریخ ادیان نظری بیفکنیم مشاهده می کنیم معجزاتی که از قبل حضرت مسیح بیان شده شفادادن بیماران و....... ایا رسالت ان حضرت تنها شفا دادن بیماران بوده پس انقدر معجزه برای ان حضرت بیان کرده اند که دیگر ان حضرت فرصتی حتی برای ادعای خویش نمی یافته رسالت پیامبران انقدر عظیم است که به شفای روحانی افراد می پرداخته اند نه معجزه ای در حد شفای جسم .

ادعای رسالت از جانب پیامبر خود معجزه ای است زیرا مثلا حضرت اعلی در سن 25 سالگی در میان افرادی ظالم و فاسق بدون ناصر و معینی نه درسی خوانده نه در مجامع علمیه تحصیل علمی نموده  ادعای رسالتی نمود که هیچ فرد عادی نمی تواند از عهدۀ ان براید معذ لک کلمۀ الهی را در قلوب خلق ثابت و راسخ نمود .

حال وقتی صاحب کتاب معجزه را دلیل نمی داند شما شق والقمر را دلیل بر ادعای پیامبر می دانید در صورتی که تمام ایات قران دال بر این است که هیچ معجزه ای از پیامبر ظا هر نشده شق القمر را به راحتی می توان رد کرد ولی ایات کتاب الهی را نمی توان به راحتی انکار کرد که حی و حاضر است . بلی در زمان پیامبر نیز فصحای عرب معجزه بودن قران را نیافتند و به ان ایمان نیاوردند لکن عوام غیر فصیح مثل بلال و ابوذر و سلمان معجزه بودن ان را یافتند و به ان ایمان اوردند چنانچه در زمان پیامبر قران سالها بعد از مرگ پیامبر نوشته شد ولی در ظهور دیانت بابی و بهائی لسان وحی یعنی خود حضرت اعلی و حضرت بهاءالله به قلم خویش به کتابت کتاب الهی پرداختند و مومنین انها از افرادی عالم و باسواد بودند بسیاری از علماءچون وحید دارابی ،حجت زنجانی ،ملا حسین بشرویه ملا باقر قزوینی ،ملا مهدی کنی ،ابوالفضل گلپایگانی و...........

چنانچه در مجلد بحارالانوار در باب سیر و اخلاق و خصایص و اثار زمان قائم از حضرت ابی عبدالله علیه السلم روایت شده چون قائم خروج فرماید بیرون می روند از این امر کسانی که خود را اهل ان می دانند .لذت دریافت ذکر الهی وابسته به صفای قلب و خلوص نیت است قلب را بروب تا لایق درگاه الهی گردی .

 

برای مطالعه موضوع توبه نامه ادامه مطالب را کلیک نمائید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حب در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:26 |

  پاسخي به ردية "بهائيت چيست"

 

 

 

خاتميت وديدگاه بهائيان

در صفحات 1و 9 عمدتأ و اكثر صفحات ديگر اشاراتي به اينكه ديانت بهايي مخالف خاتميت حضرت رسول اكرم است عنوان شده است.

      يكي از موضوعاتي كه صحنه تصادم افكار بهاييان و مسلمانان گشته موضوع خاتميت است. علما 4 مورد را موجب كفر و ارتداد مي شمرند:

1- انكار خدا

2- انكار پيامبران

3- سبّ و لعن به ائمه اطهار

4- انكار ضروريات دين

چون خاتميت را جزء ضروريات دين مي شمارند و بهاييان را به زعم خودمنكر خاتميت حضرت رسول مي دانند حكم كفر و الحاد مي دهند.

اما بهاييان خود را منكر ضروريات دين اسلام نمي دانند ، بلكه آنان در مورد مسأله خاتميت ، برداشت علما را از خاتميت انكار مي نمايند و اين انكار به هيچ وجه معادل و به معني انكار اسلام نيست. در يك صورت است كه انكار اعتقاد علما مساوي انكار اسلام مي شود ، وآن وقتي است كه واقعيت ديانت اسلام با ديدگاه علما در همة زمان ها منطبق و متّحد باشد. كه اين امر با واقعيت فاصله زيادي دارد. نه فقط اسلام بلكه هيچ ديانتي تا كنون نبوده كه ديدگاه واقعي آن دين در همه مواضيع با ديد پيروانش منطبق باشد . بنابراين احزاب مختلفه در اسلام ، نمي توانند بگويند اسلام و عقايدش تنها با عقايد ما منطبق است و هر كس مخالف عقايد ما عقيده اي داشته باشد با اسلام مخالفت نموده است . اين اگر درست باشد در وقتي است كه در دين فقط يك حزب باشد نه احزاب مختلف. اگر بخواهيم اينگونه فكر كنيم تمام گروهها و احزاب و فرقه هاي اسلامي همه بايد مخالف اسلام محسوب شوند و كافر قلمداد شوند ؛ زيرا همة احزاب با عقايد احزاب ديگر مخالفند و هيچ كدام عقيده ديگري را چه در اصول و چه در فروع نمي پذيرند؛ در حالي كه حقيقت اسلام يكي است و تعدّد نمي پذيرد.

اعتقاد بهاييان در مورد مسئله خاتميت از جهتي يك عقيده اسلامي محسوب است؛ زيرا درست است كه ديانت بهايي استقلال دارد و شريعتي جديد است ، امّا پايه گذاران اوّليه اين دين همه از علماي اسلام بوده اند و تفحص و تحقيق در معاني آيات قرآن آن ها را به اين ديانت كشانده است . اعتقاد و برداشت اين علماي بزرگ از آيه قرآن در مورد خاتميت مانند برداشت كشيشاني است كه مسلمان شده اند و برداشتي غير از برداشت كليسا از نوشته هاي انجيل در مورد خاتميت مسيح داشته اند . همانطور كه نمي توان چنين دانشمنداني را كه عقيده شان با عقايد علماي مسيحي كه خاتميت مسيح را از ضروريات دين مسيح مي دانند، مخالف با حضرت مسيح قلمداد نمود ، به همين دليل هم نمي توان علمايي كه در جامعه اسلامي بوده اند و بهايي شده اند و عقايدشان با عقايد مجتهدين و فقها در مسأله خاتميت تفاوت دارد ، مخالف حضرت رسول و اسلام دانست و آن ها را از معاندين دين اسلام محسوب نمود و يا بهايياني راكه با اين عقيده موافقند ، منكر ضروريات اسلام دانست؛ زيرا حكم ضرورت دين در وقتي است كه متفق به همة علماي دين باشد و با ظهور عقيده اي جديد كه از درون همان دين و از بعضي از علماي آن دين جوشيده، اين ضرورت از بين مي رود و ديگر نمي توان آن را به عنوان ضروريات دين به حساب آورد . اعتقاد بهاييان در مورد مفهوم خاتميت نه فقط از اين جهت كه اين اعتقاد چون از جانب علماي اسلام كه بهايي شده اند مطرح شده يك عقيده اسلامي است؛ بلكه از اين جهت كه با همّت و فداكاري و استقامت و جانبازي همراه بوده، طبعأ از اعتبار ويژه اي بيش از اعتقادات قديمي بر خوردار است .

بهاييان آيه مباركه ( ولكن رسول الله و خاتم النبيين) را كلام خدا مي دانند و قبول دارند . اما آن را به گونه اي معني مي كنند كه با ديدگاه ائمه و تفسيرهايي كه امامان شيعه فرموده اند تطابق دارد. بهاييان معتقدند انبياء همه مأمور بشارت مردم به روز واپسين و روز داوري و روز اخذ ثمره از دين بوده اند و به همين سبب اين فرستادگان را انبياء گفته اند كه در لغت به معني خبر دهنده و بشارت دهنده است. انتظار چنين روزي در همه اديان آمده است و همه اقوام و ملل در آرزوي آنند و حضرت بهاءالله خود را صاحب اين يوم مبارك و بر پا كننده اين روز داوري و حامل وحي الهي و موعود كل ملل معرفي فرمودند و چون ظهور حضرت بهاءالله بعد از ظهور حضرت رسول اكرم بوده است طبعأ حضرت رسول اكرم در مقطعي از زمان قرار گرفته اند كه آخرين بشارت دهنده به اين يوم عظيم گشته اند و پس از ظهور ايشان دوره بشارت به پايان مي رسدو دوره تحقق و ظهور يوم عظيم، يوم يقوم الناس لرب العالمين و استقرار ملكوت الهي بر بسيط غبراء كه وعده همه انبياء است؛ فرا مي رسد. بنابراين ختم در اين آيه مباركه به معني انسداد باب رحمت و قطع مطلق فيض الوهيت نيست بلكه بر عكس، نويد تحقق وعده هاي انبياء و يوم الله است كه با صراحت تام تحقق و ظهور آن در قرآن به نام لقاءالله آمده است و ائمه اسلامي آن را به معني لقاء انبياء و مظاهر مقدسه دانسته اند.     

                موضوع خاتميت حضرت محمد

 

 

ثانی آنکه پیروان همه ادیان الهی متاسفانه دیانت خود را بر اساس برداشت های اشتباهی که از بعضی آیات الهی مندرج در کتب مقدسه اشان می نمودند آخرین دیانت و پیغمبر خود را ختم پیامبران محسوب می نمودند و بر آن باورند که اگر پیامبری هم ظهور نماید باید همان پیامبر خودشان باشد . چنانچه مسیحیان هنوز منتظر رجوع حضرت مسیحند که از آسمان فرود آید و هدایت قوم مسیح را بعهده گیرد. پیروان دیانت حضرت موسی بر اساس آنکه حضرت مسیح یوم سبت و طلاق را شکست او را قبول نکردند و می گفتند اگر این مسیح همان مسیح موعود در کتاب تورات است پس چرا علائم ظاهره هنگام ظهورش ظاهر نشده است و چون این علائم در عالم ظاهر ، ظاهر نشده است پس این مسیح آن مسیح نیست. لذا او را نپذیرفتند و به انواع عذاب و بلا مبتلایش نمودند. پیروان دیانت حضرت مسیح نیز بر اساس آیه مبارکه انجیل که میفرمایند آسمان وزمین ممکن است زائل شود اما کلام پسر انسان زائل نشود دیانت خود را آخرین دیانت دانسته و هنوز پیروان آن منتظر ظهور مجدد حضرت مسیح می باشند .

متاسفانه ذکر کلمه خاتم النبیین در قران مجید نیز پیروان این دیانت را دچار اشتباهی همانند ادیان سلف نمود. و آنان نیز دیانت خود را آخرین دین و حضرت محمد (ص) را آخرین پیامبر الهی می دانند . باید خاطر نشان نمود که تنها دیانتی که دیانت خود را آخرین دین و پیامبر خود را آخرین پیامبر و فرستاده الهی نمی داند دیانت مقدس بهائی است . چرا که معتقد است که استمرار فیض الهی لازمه بقای حیات حقیقی و معنوی ابنا بشر است و انسان بدون هدایت وراهنمائی مظاهرالهیه تشخیص درست از نادرست ندهد.

ثالثا لازم می دانیم توضیحی در خصوص دو مقام مظاهر مقدسه الهیه ذکر نمائیم که در دیانت مقدس بهائی به تصریح و در قران مجید به تلویح بدان اشاره شده است. زیرا فهم و درک این دو مقام مظاهر الهیه در درک مسئله خاتم النبیین بسیار موثر است و به نظر حقیر ضروری است که برای فهم خاتم النبیین و همه عباراتی که در کتب مقدسه قبل نیز آمده و پیروان آنها برداشتی نادرست از آن داشته اند و به ختمیت دیانت خود معتقدند درکی عمیق و درست از این دو مقام مظاهر الهیه داشته باشیم.

مظاهر مقدسه الهیه دارای دو مقامند ؛ مقام توحید و مقام تحدید . در دیانت مقدس بهائی این دو مقام تحت عنوان های دیگری مثل تفریق و تفصیل و فرق که همان مقام تحدید است و تفرید و جمع که همان مقام توحید است نیز آمده است. مقام تحدید مقام حدودات بشریه است . د راین مقام مظاهر الهیه را هر کدام هیکلی معین و امری مقرر و ظهوری معین و حدودی مخصوص است. چنانچه هر کدام به اسمی مرسوم و بوصفی موصوف و به امری بدیع و شرعی جدید مامورند د راین مقام است که در قران مجید فضلنا بعضهم علی بعض فرموده اند. زیرا هر یک به مقتضیات زمان و عصر خود و حدودات بشریه برترند از مظاهر مقدسه قبل به اختلاف همین مقامات و مراتب است که بیانات و کلمات مختلفه از آن مظاهر الیه ظاهر شود یکی خود را حضرت موسی نامید و دیگری حضرت مسیح و آن دیگری حضرت محمد و دیگری حضرت بهاءالله در همین مقام است که حضرت محمد فرمودند انی عبدالله. و نیز ما انا الا بشر مثلکم . اما مقام دیگر مقام توحید است در این مقام مظاهر مقدسه حقیقت واحدند . اطلاق الوهیت و ربوبیت و احدیت صرفه و هویت بحته در این مقام بر آن مظاهر مقدسه می شود مثل شمس که دارای حقیقت واحد است اگر از برجهای متفاوت طلوع نماید . شمس ظاهر نیز در هر فصل از محلی طلوع می نماید غیر از محل قبل اما حقیقتش واحد است . خورشید تابستان همان خورشید بهار است و خورشید زمستان و پائیز نیز همان خورشید بهار و تابستان. اما محل طلوع آنها متفاوت است . در خورشید تغییری ایجاد نشده است بلکه در محل طلوع تفاوت و اختلاف حاصل شده است. باید ناظر به حقیقت خورشید بود نه به محل طلوع . متاسفانه اکثر پیروان ادیان الهی توجه به محل طلوع مظاهر الهیه نموده اند و از حقیقت خورشید الهی دور مانده و از نور او مستضی نشدند . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است. در این مقام همه در صقع واحدند . موسی و عیسی و محمد و بهاءالله در کار نیست زیرا حقیقتشان یکی است . زیرا جمیع در این مقام بر عرش ظهورالله ساکنند و بر کرسی بطون الله واقف. یعنی ظهورالله به ظهورشان ظاهر و جمال الله از جمالشان باهر. در این مقام اگر کلمه انی اناالله از این مظاهر الهیه شنیده شود ریبی در آن نیست زیرا به ظهور و صفات و اسماء ایشان ظهورالله و اسم الله و صفت الله در ارض ظاهر شود . آیات مبارکه ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی    و نیز ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله     مثبت این حقیقت مقدسه . در قران مجید از این مقام تحت عنوان    لا نقرق بین احد من رسله     یاد شده است .در انجیل مقدس نیز آنجا که حضرت مسیح فرمود    من میروم و بعد می آیم      منظورشان اشاره به حقیقت همین مقام توحید مظاهر الهیه است. زیرا آنکه بعد از حضرت مسیح آمد یعنی حضرت محمد (ص) همان حقیقت حضرت مسیح بود ونیز وقتی حضرت مسیح فرمود    من می روم و می آید دیگری تابگوید آنچه من نگفته ام و تمام نماید آنچه را که گفته ام         ناظر به مقام تحدید خود بود و اشاره به ظهور حضرت محمد میفرمود . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است مقام حقیقت واحده مظاهر الهیه است .

 واما مسئله خاتمیت :

دلیل اول – همچنانکه عرض شد مظاهر مقدسه در مقام توحید در صقع واحدند . هیچ تفاوت و اختلاف در این حقیقت واحده موجود نیست. مقام توحید را اول و آخری متصور نیست . زیرا که کل مظاهر الهیه بر امری واحد قیام می نمایند. یعنی حقیقت ظاهر شده از پیامبر آخر ، همان حقیقت ظاهر شده از پیامبر اول است. پس اگر مظهر امر آخری بگوید من همان مظهر امر اولم و نیز مظهر امر اوّلی بگوید من همان مظهر امر آخرم ، صحیح و درست است. مثل خورشید که اگر از اول لا اول الی آخر لا آخر طلوع نماید همان شمس است که طالع می شود . حال اگر گفته شود این شمس همان شمس اولیه است ، صحیح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ایضا صحیح است. مظاهر مقدسه نیز اولیت و آخریتشان مثل اوّلیت و آخریت همان شمس است . زیرا که حقیقتشان یکی است . به عبارتی همچنانکه ذکر ختمیت بر کلیه مظاهر مقدسه میتوان اطلاق کرد . ذکر اولیت نیز بر همه آنان صادق است . اولیت و آخریت مظاهر مقدسه را باید از دریچه مقام توحید آنان نگریست. وقتی حضرت محمد فرمود    اما النبییون فانا      از دریچه مقام توحید خود نگریستند و نیز وقتی فرمودند      منم آدم و نوح و موسی و عیسی        نیز از دریچه همین مقام به خود نگریستند و نیز وقتی ذکر ختمیت فرمودند نیز از دریچه مقام توحید به خود نگریستند . همچنانکه صادق است که حضرت محمد خود را آدم اوّل نامیدند ، صادق است که خود را آدم آخر نیز بنامند. زیرا در مقام توحید ، اوّل عین آخر است و آخر عین اوّل است. یعنی مظاهر مقدسه الهیه در این مقام هم بدءالنبیینند وهم ختم النبیین . همچنانکه اسم اولیت بر ایشان صادق است ، اسم آخریت نیز صادق است . زیرا درمقام توحید در همان حینی که بر سریر بدئیت جالسند همان حین نیز بر عرش ختمیت ساکن. در مقام توحید مظاهر الهیه مظهر اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت و بدئیت و ختمیت می باشند . به عبارتی در این مقام کل را بر یک بساط ساکن بینی و بر یک سریر جالس . فرقی در میان نیست و غیریتی در بین نه. پس اگر حضرت محمد (ص) را ختم النبیین نامیم و به ظهور پیامبری بعد از ایشان معتقد نگردیم چگونه او را بدء النبیین نیز بنامیم و اگر او را بدءالنبیین بنامیم پس چگونه او را ختم النبیین نیز نام نهیم . اگر او را آدم اول نامیم چگونه ذکر موسی و عیسی بر او نهیم. پس معلوم و واضح است که حضرت محمد (ص) و نیز همه مظاهر الهیه در مقام توحید هم بدء النبیینند و هم ختم النبیین. حضرت مسیح نیز وقتی فرمود    من می روم و بعد می آیم     از دریچه مقام توحید به خود نگریست . زیرا حقیقت کسی که بعد از او آمد یعنی حضرت محمد (ص) حقیقت همان حضرت مسیح بود.

حضرت بهاءالله نیز وقتی در بشارات ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین ( الصلوه و السلام علی سیدالعالم و مربی الامم الذی به انتهت الرساله و النبوه و علی آله و اصحابه دائما ابدا سرمدا ) نامیدند از دریچه مقام توحید به ایشان نگریستند . والّا همچنانکه حضرت بهاءالله ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین نامیده اند ، ایشان را بدءالنبیین نیز نامیده اند . در کتاب مستطاب ایقان حضرت بهاءالله ، حضرت محمد (ص) را هم بدءالنبیین و هم ختم النبیین می نامند. البته حضرت بهاءالله همه مظاهر مقدسه الهیه را دارای این مقام می دانند . وقتی حضرت بهاءالله فرمودند   یک بار در آتشم افکندند و یک بار بر صلیبم زدند و یک بار درصحرای کربلا شربت شهادتم نوشاندند     ناظر به همین مقام توحید خودشان بودند . پس معلوم و واضح شد که کلیه مظاهر مقدسه الهیه در مقام توحید هم بدءالنبیینند و هم ختم النبیین. لذا ذکر خاتم النبیین از لسان مطهر حضرت محمد(ص) دلیل بر ختمیت ایشان و به عبارتی عدم ارسال رسل بعد از ایشان از طرف خداوند نیست . زیرا در این صورت ، رحمت او را وسیع ندانسته و عنایتش را رفیع نمی دانیم و فیضش را مسدود پنداشته و فضلش را محدود انگاشته ایم.

دلیل دوم :

اما در کتاب مبین قران خداوند بعد از ذکر خاتم النبیین جمیع ناس را به لقای خود وعده فرمودند . چنانکه آیات ذیل ، کل دلالت بر وعده لقای الهی می نماید :   والذین کفروا بآیات الله و لقائه اولئک یئسوا من رحمتی و اولئک لهم عذاب الیم.( سوره عنکبوت) و همچنین    الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون ( سوره البقره )    و در مقام دیگر    قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره ( سوره البقره )    و نیز    فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ( آخر سوره کهف ) و نیز    یدبر الامر یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون (سوره الرعد )

اجازه بدهید مقصود از لقاء الهی را که خداوند در قران وعده فرمودند توضیحی عرض نمائیم. می دانیم که مقصود از این لقاء ، لقاء نفس خداوند و ذات او نیست . زیرا که او غیب منیع لا یدرک است اذ انه لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار. اگر به لقای ذات او قائل شویم دچار شرک شده ایم. زیرا ذات او را کسی نه ادراک می کند نه می شناسد نه می بیند . پس مقصود از لقاء الهی باید مفهوم دیگری باشد . حتی اگر قائل به آن باشیم که این لقاء در قیامت اتفاق خواهد افتاد.

باید دانست که مظاهر مقدسه الهیه مظهر جمیع صفات و اسما الهیه اند. به ظهور آنان جمیع اسما و صفات و کمالات الهیه در عالم ظاهر می شود. به عبارتی مظاهر مقدسه الهیه آئینه تمام نمای خداوندند . همچنانکه اگر آئینه ای را در مقابل خورشید جهان افروز قرار دهیم ؛ خورشید به تمام صفات و نور و رنگ و هیئت در آن ظاهر می شود مظاهر مقدسه الهیه نیز همانند آئینه جمیع صفات و کمالات و اسما الهی را ظاهر و عیان می نمایند. حال اگر خورشید داخل آئینه بگوید من همان شمسم صحیح است زیرا که دارای جمیع صفات و خصوصیات آن خورشید است و اگر بگوید غیر آنم آن هم صحیح است . مظاهر الهیه نیز وقتی ندای ربوبیت و الوهیت سر میدهند منظور آن هیاکل مقدسه آنست که به جمیع صفات و کمالات و اسما الهیه ظاهر شده اند لذا ذکر ربوبیت و الوهیت آنان ذکر ربوبیت و الو هیت صفاتی است نه ذاتی والّا حتی مظاهر مقدسه الهیه نیز به ادراک ذات خداوند نائل نشوند واو را مشاهده نتوانند . خداوند منزهتر و مقدستر از آنست که حتی به ادراک و شناخت و مشاهده مظاهر الهیه اش نیز درآید . پس اگر بگوئیم این مظاهر مقدسه الهیه در مقام صفاتی همان خداوندند صحیح است. همچنانکه خورشید منعکس در آئینه را میتوان گفت که به لحاظ صفاتی همان خورشید جهان افروز است. مقصود آنکه مظاهر الهیه را بدین لحاظ که کلیه صفات و کمالات الهی را ظاهر و عیان می نمایند می توان مظهر اسما و صفات و کمالات الهی دانسته ، آنجا که خداوند در قران مجید ابنا بشر را به لقا الهی وعده فرموده منظور و مقصود لقا مظهر امر اوست . زیرا که در عالم خلق مظاهر مقدسه آئینه تمام نمای خداوند می باشند. پس لقا آنان لقاء خداوند است. من عرف نفسه فقد عرف ربه . من فاز بلقائه فقد فاز بلقاالله . یعنی از شناخت و عرفان مظاهر الهیه ، شناخت و عرفان الهی حاصل شود. و از لقاء او لقاء خداوند حاصل گردد. باید اذعان نمود که بهترین و صحیح ترین راه و روش عرفان خداوند همین عرفان مظاهر الهیه است. پس چون لقا خداوند ممتنع و محال است این لقا را باید در مظهر امر او جستجو کرد . و آنچه در قران وعده لقا داده شده است ، لقا مظهر امر است و اگر به قیامت نیز وعده داده شده است ، قیامت نیز قیام مظهر امر است در اظهار مظهریتش . یعنی ظهور هر مظهر امری عبارت از قیامت آن مظهر امر است . اذا قام القائم قامت القیامت. در قیامت است که مردگان زنده شوند . شقی از سعید تمیز داده شود. حساب خلائق کشیده شود. حشر بپا گردد. نشر حاصل شود. صراط ممدود گردد و به عبور از آن کل مامور شوند . کوران بینا گردند و کران شنوا شوند . در هنگام ظهور مظاهر الهیه ، کل این امور واقع گردد. به قیام آنان قیامت حاصل شود. مردگان زنده شوند. یعنی کسانی که به مظهر امر ایمان بیاورند از زندگان محسوب شوند و کسی که مومن به مظهر امر او در زمان ظهور نشود از اموات محسوب . این موت و حیات ، موت و حیات ایمانی است نه موت وحیات جسمانی . در قیامت که قیام مظهر امر اوست ، موت وحیات ایمانی و روحانی واقع شود نه موت و حیات جسمانی. کسانی که به مظهر امر در قیام او مومن شوند محشور گردند در ظل رحمت الهی در آیند ، از صراط بگذرندو در جنت الهی داخل گردند که همان ایمان به او و فراهم نمودن رضای اوست. در قیام مظهر امر است که حساب خلائق کشیده شود . زیرا به یک کلمه مظهر امر ، آنکه قلبش به نور ایمان منور گردد دفتر اعمالش پاک و منزه شود . به عبارتی حسابش تصفیه گردد و مطهّر و بی حساب شود و آماده دخول در ملکوت الهی گردد و آنکه مومن نشود به حسابش رسیدگی شود و از جنت الهی و دخول در ملکوت الهی که ایمان به مظهر امر است محروم شود. چه جنتی و چه ملکوتی اعظم تر و اکبرتر از ورود در جرگه مومنین و مقدسین مظهر امر خداوند.

هزاران سیاه دردوران حضرت محمد موجود بودند اما بلال از صراط گذشت ، به حسابش رسیدگی شد ، روسفید در نزد مظهر امرش وارد جنت الهی و ملکوت خداوند شد. مرده بود ، زنده شد. حیات ابدیه یافت . ملکوت سرمدیه جست. از مقربین الهی شد. و نامش الی الابد چون ستاره در آسمان امر الهی درخشیدن گرفت. پس همه این امور در قیامت واقع شود به قیام مظهر امر او . حال آنکه در یوم قیامت به لقاء او فائز شود و به او ایمان بیاورد به لقاءالله فائز شده است. حال اگر قائل به ختمیت مظهر امر او شویم و قائل به ظهور مظهر امری دیگر و به عبارتی پیامبری دیگر از طرف خداوند نباشیم ، چگونه به لقاء او که عین لقاءالله است فائز گردیم . مگر آنکه نعوذ بالله به نکار وعده لقای الهی در قران مجید قائل شویم. پس معلوم و محقق شد که نباید حضرت محمد را ختم پیامبران دانست و دست خداوند را مغلول انگاشت و رحمت او را محدود پنداشت و فضلش را مسدود شمرد.

 

 

 

 

X

 

بررسی مساله ی خاتمیت از رویکرد جامعه شناختی

بررسی مساله ی خاتمیت از رویکرد جامعه شناختی

 

اعترضاتی که بر آئین بهائی وارد می شود دارای ویژگی ها و مختصات خاصی می باشد. از نقطه نظر جامعه شناسی، این اعتراضات به چند دسته تقسیم می شوند که هر کدام از این دسته ها انعکاس بینشی می باشد، که بالمال ایران عزیز را از تکامل و پیشرفت ممنوع می سازد و از ارتفاع این تمدن شکوهمند ممانعت می کند. دسته ی زیادی از این اتهامات چیزی جز افتراء و دروغ نمی باشد و بسیاری از این اتهامات در دسته ی افتراء می باشد.
یکی از این دسته اعتراضات مبتنی بر اصل سنت پرستی می باشد که این عامل را مورد بررسی قرار می دهیم. از مهمترین اعتراضاتی که بر آئین بهائی می شود و بواسطه ی آن دیانت بهائی نفی می شود، این عقیده می باشد که:
" فیض الهی قطع شده است و پس از ظهور حضرت رسول اکرم دیگر وحی الهی بر این دنیا به شکل یک پیامبر و آئین جدید ظاهر نخواهد شد و بنابراین هر تعلیم و حکم و قانونی که توسط حضرت رسول اکرم به وحی الهی تشریع گردیده، تا به ابد معتبر می باشند و جامعه ی انسانی من الجمله ایران باید همواره بر اساس همان قانونها اداره بشود و هیچ گونه تخطی و تجاوزی از این قوانین و احکامی که 1400 سال پیش نازل شده و وضع شده امکان پذیر نمی باشد و کوچکترین تغییری در ساخت و بافت قانونی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه ی ایران نباید انجام بشود چون آنچه که کامل و صحیح بود همه قبلا به وحی الهی نازل شده وآن آخرین تجلی وحی الهی می باشد و آن احکام برای ابد واجب می باشد و هرگونه نسخ و فسخ و تغییری در آن امکان پذیر نمی باشد و بنا براین دیانت بهائی نمی تواند برحق باشد. "

از همین توصیف فوق متوجه می شویم که همین نفی آئین بهائی و اعتراض بر دیانت بهائی، مبتنی بر یک اندیشه ی سنت پرست می باشد. اندیشه ای که معتقد است فرهنگ باید یک چیز ایستا باشد و نه یک چیز پویا. فرهنگی است که مبتنی بر یک اصل زمان مندی و تاریخیت نمی باشد؛ متوجه این مسئله نمی باشد که انسان و جامعه ی بشری چیزی زنده و پویا می باشد و در طول تاریخ در تحول و تکامل می باشد و بنا براین آنچه که باقتضاء زمانی، شرایط اجتماعی، اقتصادی و تاریخی در یک زمان و یک مقطع از تحول و تکامل تاریخی مناسب و لازم و کامل می باشد، در یک مرحله ی دیگر از تحول و تکامل بشری، دیگر نامناسب خواهد بود. بنابراین وحی و علم و حکمت و رحمت و موهبت و عدالت الهی اقتضاء می کند که با تغییر شرایط اجتماعی و تاریخی آن وحی الهی نیز تجدید شود و تشریع جدیدی انجام شود و مناسب با احوال زمان و مکان و شرایط نوین تکامل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بشریت، احکام جدیدی از طرف خداوند بر جامعه ی بشری ارائه شود.

بزرگترین مانعی که در راه تجدد و تکامل وجود دارد فرهنگ سنت پرست می باشد. فرهنگ سنت پرستی بدین معنی می باشد که افراد بگویند ما باید دقیقا همان کاری را انجام دهیم و ساخت اجتماعی و قانونی ما باید همانی باشد که در گذشته بوده است. همانگونه که پدران و اخلاف ما رفتار کرده اند و پنداشته اند ماهم باید بپنداریم و عمل کنیم و بنابراین از هر گونه تغییر کیفی در ساختار فرهنگی و اجتماعی بر حذرباشند و هر گونه تغییر را امری پلید و کفر و بدعت بدانند.
چنین اندیشه ای و تفکری، بزرگترین مانع برای تکامل و ترقی و پویایی فرهنگی و اجتماعی می باشد. جامعه شناس شهیر ماکس وبر در مورد این مسئله که چه عواملی باعث عقلانیت شد، تحقیقاتی زیادی را انجام داد و این فرهنگ تجدد را در مقابل فرهنگ سنت گرایی و سنت پرستی و تحجر می انگارد.
مطلبی که ماکس وبر به آن توجه نمی کند این است که اگر سنت پرستی تنها یک عادت اجتماعی باشد، عوض کردن آن آسان است ولی موقعیکه سنت ها عادت اجتماعی نباشند بلکه از آن فراتر بروند و آن عادت ها و سنت ها تبدیل به اراده ی لم یتغییر خدا شوند –در ذهن و فرهنگ مردم کنون، آنچه که در گذشته بوده، به عنوان تنها چیز صحیح و اخلاقی و ارادی باشد و هر تغییری در مقابل آن امری کفر و شیطانی و خلاف اراده ی الهی و اصول تقدس و الهیات دیده شود -، در چنین تفکری است که سنت پرستی امری کاملا قدرتمند و بزرگترین مانع اساسی برای تکامل و پیشرفت و نوگرایی فکری و فرهنگی،خلاقیت و ابتکار اجتماعی و ... می شود.

بدین ترتیب می بینیم که نفس ظهور حضرت باب و بهاءالله در نیمه ی قرن 19، در نفی فرهنگی بود که نسبت به فرهنگ تجدد مغلوب شده بود. ظهور ایشان در جامعه ای بود که در ایستایی خودش قوطه می خورد و نیز به ایستایی خود افتخار می نمود. در چنین شرایطی بود که حضرت باب و بهاءالله آمدند و بیان داشتند که این اراده ی الهی است که باید مناسب با زمان و مکان، فرهنگ و ... بشود و باید دستخوش تحول بنیادین شود و قوانین و احکام وضع شوند.
قوانین و احکامی که حضرت بهاءالله به بار آوردند، متناسب با روح زمان می باشد. یعنی منطبق است بر اصل برابری انسانها، برابری حقوق انسانها، تقدس همه ی انسانها، آزادی مذهب و عقیده و سخن، اصل دموکراسی سیاسی و اصولا فرهنگ معاشرت و الفت و محبت ، صلح، وداد، پیوستن قلب ها به یکدیگر و نفی خشونت. این فرهنگی است که به اراده ی الهی به عنوان وحی الهی برای بشریت به ارمغان آمد.

همانطور که مطرح شد، اعتراض بسیار متداولیکه نسبت به آئین بهائی شده است این است که آئین بهائی نمی تواند درست باشد و باید مورد نفی و نفرت قرار بگیرد؛ به این دلیل که دیگر فیض و رحمت الهی ابوابش بسته شده و دیگر آئین جدیدی توسط خداوند برای بشریت به ارمغان نخواهد آمد؛ در واقع این اندیشه، تبلور و انعکاس یک فرهنگ سنت گرایی می باشد، فرهنگی ایستا گرا، فرهنگی که عصاره و بزرگترین مانع تکامل و خلاقیت اجتماعی و اقتصادی می باشد و موجب نفرت و انزجار و ستیز با هر گونه نوآوری فرهنگی می شود. فرهنگی که در آن هر گونه نو آوری معادل با یک پدیده ی شریر و پلید و شیطانی می شود.

واضح است که ظهور امر بهائی و بیان این مسئله که اراده ی الهی پویا و مبتنی بر شرایط زمان و مکان و نیاز انسانها می باشد دست آوردی بسیار متعالی است. دیانت بهائی بیان می دارد که بخاطر پویا بودن انسانها و نیازها ی آنها، اراده ی الهی نیز که مبتنی بر تکامل و پیشرفت انسانها و جوامع بشری می باشد ، آن نیز خود را در هر عهد و عصری طوری ظاهر می کند که تطابق و تناسب با نیازهای زمان و مکان دارد . به همین علت است که، ظهور حضرت بهاءالله و فرهنگشان، ظهور فرهنگ تاریخیت است و اصل هوشیاری تاریخی را به بار می آورد. اصلی که پویایی فرهنگی را موجب می شود.

اصل تجدد در ایران بنیادا از حضرت باب در ایران آغاز می شود. اما تجددی که حضرت باب و بهاءالله به ارمغان می آورند با تجدد غربی متفاوت است. در تجدد غربی جنبه های مادی زندگی اجتماعی و فرهنگی مشمول تحول و تکامل می شوند اما آنها به نوع دیگری همین اندیشه ی پایان فیض الهی را قائل شده اند به این ترتیب که یا مسیحیت را آخرین دین دانسته اند یا اینکه اصلا دین را به کنار گذاشته اند و بنا بر این در مورد مسائل روحانی به یک اندیشه ی ایستا گرا رسیده اند ولی در مورد مسائلی که به دنیای اجتماعی و قوانین و روابط اجتماعی و اقتصادی و .. مطرح می شود دستخوش تحول و تکامل شده اند.
اما از نظر آئین بهائی اصل هوشیاری تاریخی به این معنی می باشد که خود وحی و اراده و تشریع الهی نیز امری تاریخی و پویا می باشد و بنا براین مفهوم تجدد و تکاملی که در آئین بهائی می آید نه تنها منجر به پیشرفت و تکامل و ترقی در صحنه ی مادی زندگانی انسانی می شود، بلکه همراه با پیشرفت و تکامل در صحنه ی معنوی و روحانی زندگی انسانها است.
بنابراین حضرت باب و حضرت بهاءالله تعارض میان تجدد ستیزی و تدین ستیزی را از میان بردند و در نتیجه فرهنگ جدیدی بوجود آوردند که در این فرهنگ، مدنیت مادی و معنوی، عقلانیت و خردگرایی مادی و معنوی با هم پیوند پیدا می کنند. این دیدگاه هم فراتر می باشد از سنت پرستی و تحجر فکر گذشته و هم فراتر می باشد از تجدد گرایی دین ستیز غربی که بالمال دستخوش یک بحران اخلاقی و روحانی می شود که خود آن نیز تجدد مادی اش را دستخوش بسیاری تحریف ها و انحراف ها می کند.

جامعه و دیانت و آئین بهائی طلیعه ی تکامل و ارتقاء فرهنگی است و فضای جدیدی از عطر، زندگی و حیات، تکامل و .. برای ایرانیان و جهانیان به ارمغان می آورد. اما آنان که می خواستند مانع ترقی و تکامل ایران شوند آمدند و بر اساس تعابیر غلط از قرآن کریم و اسلام مدعی شدند که دیانت اسلام خود را آخرین دین می پندارد. درحالیکه اینها همه مبتنی می باشند بر تعابیر ممسوخ و نادرستی از قرآن کریم که اینان براساس همان فرهنگ سنت پرستی و سنت گرایی دست به چنین تعبیری زد.

دوستان عزیز مسلمان که معتقدند اسلام آخرین دین می باشد باید متوجه بشوند که دلیلی که با آن دیانت بهائی را نفی می کنند دقیقا همان دلیلی می باشد که مسیحیان بخاطر آن حضرت رسول اکرم را نفی کردند و همان دلیلی است که یهودیان حضرت مسیح و حضرت محمد را نفی کردند. باید از خود بپرسیم که آیا باید از تاریخ و قصه هایی که در قرآن کریم در مورد مخالفت اقوام مختلف با هر پیامبر نوینی که ظاهر شده و آن مخالفت ها به آزار و ایذاء و نفی پیامبر جدید منجر شده، آیا باید از این قصه ها عبرت گرفت یا نه؟ اگر که روش و استدلالی که ما بر اساس آن به نفی دیانت جدید می پردازیم همان چیزی است که اسلام بر اساس آن توسط معتقدان به ادیان قبل نفی می شد، این بدان معنی می باشد که روش ما غلط است و ما نیز همان کاری را انجام می دهیم که مخالفان حضرت محمد انجام دادند و اگر ما درست می گوییم و استدلالمان صحیح است بنابراین استدلال مسیحیا ن مبتنی بر انجیل که "آسمان و زمین زائل می شود اما کلام پسر انسان هرگز زائل نخواهد شد" و حضرت محمد را رد کردند را نیز صحیح می دانیم.
البته به جای اینکه به این مسائل فکر کنیم، بعضی به اشتباه تعبیر دیگری از قرآن ارائه می دهند و می گویند که قرآن کریم این مطلب را بیان می نماید که تورات و انجیل تحریف شده اند بدین معنی که لفظ تورات و انجیل عوض شده است و بعد کار خود را آسان نموده و می گویند که دیگر نیازی به جواب دادن به هیچ کدام از اعتراضات آنها نمی باشد و هر چه که مسیحیان و یهودیان بگویند چون مبتنی بر کتابها ی تحریف شده یشان می باشد غلط است.
در حالیکه این خود مبتنی بر برداشت غلطی از قرآن می باشد. قرآن کریم در هیچ کجا به این مطلب نمی پردازد که آیات تورات و انجیل "لفضا" تحریف شده است. بلکه قرآن همواره تاکید می کند که معنا آیات تورات و انجیل توسط معتقدان او مورد سوء تحریف قرار می گیرد و این تحریف، همین اکنون نیز توسط پیروان همه ی ادیان در ارتباط با ظهور جدید صورت می گیرد.
بنابراین ما باید متوجه باشیم که همان اعتراضاتی که بر اساس آن دیانت بهائی نفی می شود؛ همان سنت گرایی است که در طول همه ی تاریخ ادیان و هرگاه که پیامبر جدیدی آمد مانعی شد برای تکامل و شناخت پیامبر جدید و دفاعی بود از سنت پرستی و آنانی که از تحکم سنت های عتیقه سود می برند. اصحاب زور و زر هستند که منافع خود را در سنت می پندارند و بنابراین با انقلاب و تحول فرهنگی که یک آئین بدیع الهی به همراه خود می آورد مخالفت می کنند.

نکته ی جالب دیگر آن است که بسیاری از اندیشمندان جدید مسلمان به این نتیجه رسیده اند که وقتی می گوییم اسلام آخرین دیانت است به این معنا می باشد که با ظهور اسلام بشریت به مرحله ی عقلانیت رسیده است و بنابراین دیگر نیازی به دیانت به شکل احکام بخصوص نمی باشد. از این به بعد باید کاری به آنچه که تشریع شده است توسط اسلام و قرآن نداشته باشیم بلکه باید به عقل خود رجوع کنیم و هرچه که عقل می گوید باید آن را پیروی کنیم بنابراین احکام نازل در قرآن اگر بر عقل انسان تطبیق کند، انسان آن را انجام می دهد و اگر تطبیق نکند بدین معنی می باشد که آن احکام فقط به دوران اولیه ی اسلام یا زمان نزول اسلام تعلق داشته است و دیگر قابل اجرا نمی باشد.

این نکته ی بسیار جالبی است که الان در داخل فرهنگ اسلام مفهوم خاتمیت، به دو معنای متضاد گرفته می شود. یک دسته معتقدند که اسلام آخرین دین است به این معنی که تمامی قواعد و قوانینی که در قرآن کریم نازل شده است باید تا به ابد اجرا شود و هرگونه تعدی و تجاوز از آن کفر و بدعت می باشد و باید سرکوب شود. گروه دیگر که متوجه اند که نیاز زمان و اقتضای زمان الان، با آنچه که 1400 سال پیش بوده است تفاوت دارد و باید الان اصولی که مبتنی بر حقوق بشر و اصل تساوی حقوق است مورد عمل قرار بگیرد در نتیجه از این مسئله نتیجه می گیرند که خاتمیت به این معنی می باشد که بشریت به این مرحله رسیده است که بشریت باید مبتنی بر عقل خودش تصمیم گیری کند.

نکته ی جالب این است که این دو تعبیر مختلف از خاتمیت هر دو به اعتباری درست می باشد و به اعتباری غلط. بشر حق ندارد که احکامی که در قرآن کریم توسط خداوند وضع شده است را نسخ کند همانگونه که بشر حق ندارد احکامی که در تورات وضع شده است توسط وحی الهی نسخ کند و خداوند است که میتواند احکام خودش را نسخ کند. اما این مطلب هم درست است به این اعتبار که اکنون دیگر احکامی که در 1400 سال قبل نازل شده است و مبتنی بر آن مرحله از تحول و تکامل تاریخی بوده است دیگر قابل اجرا در این مرحله از تکامل و تاریخ نمی باشد. بنابراین اگر نکات مثبت این دو نظریه ی مختلف را با هم جمع کنیم تنها نتیجه ای که داریم آن است که هیچ دیانتی نمی تواند آخرین دیانت باشد. هیچ دیاتنی آخرین دین نبوده و نخواهد بود کما اینکه بهائیان معتقدند که دیانت بهائی برای مدت محدودی از تحول و تکامل جامعه انطباق دارد و با وحی الهی تشریع جدید خواهد شد و این پویایی تا به ابد ادامه خواهد یافت.
اگر فکر کنیم که سنت پرستی به این معنا می باشد که هیچ کدام از احکامی که توسط وحی الهی نازل شده قابل تغییر نمی باشد در آن صورت معنایش آن است که ما باید معتقد شویم که تفاوت حقوقی میان زن و مرد، اصل برده داری و مسائلی شبیه به این، باید اصول و قوانینی باشند که تا به ابد در طول تاریخ انسان در تمام جوامع حکم فرما باشند. واضح است که چنین عاملی امکان پذیر نمی باشد چون انسانها متوجه شده اند و به این نتیجه رسیده اند که انسانها مساوی هستند دیگر نه برده داری را می شود مورد تائید قرار داد نه نظام مردسالاری و تحکم مرد بر زن را. نه مفهوم نجاست گروههای مختلف را می شود مورد قبول قرار داد و نه زبان خشونت مذهبی را می شود نسبت به کسانی که به دیانت یکسان معتقد نیستند قبول داشت و نه اصل ارتداد را که اگر تو دینت را عوض کردی باید کشته بشوی. اینها مسائلی می باشند که در دنیای جدید و بر اساس اصل حقوق بشر و تقدس انسان و اصل برابری حقوق انسانها دیگر قابل قبول نمی باشد.

اما اگر معنای دیگر مفهوم خاتمیت را بپذیریم که توسط اقلیتی از روشن فکران مطرح می شود که "خاتمیت به این معنا می باشد که انسان به مرحله ای رسیده که باید با عقل خودش تصمیم بگیرد و دیگر اصول فقه اسلامی مورد قبول نیست مگر آنکه با عقل انطباق داشته باشد".
در پاسخ به این دوستان عزیز باید این مطلب را عرض کرد که اگر چنین است دیگر چه لزومی دارد که ما اسلام را مبنای یک جامعه قرار دهیم چرا دیانت حضرت موسی حضرت آدم یا حضرت نوح یا حضرت مسیح این کار را نکند؟
همه ی آن ادیان را می شود و می توان به این شکل دید که آنها آخرین دین هستند به این ترتیب که احکام آنها که با عقل انطباق داشته باشد قابل قبول است و گرنه باید براساس عقل آنها را نفی کرد. در حقیقت تمدن غربی همین کار را کرد و تمدن غربی از 500 سال قبل به مسیحیت نگاه کرد و گفت که این مسیحیت آن احکامش که با عقل انطباق دارد مورد قبول است و آنهایی که انطباق ندارند رد می شوند و براساس عقل و خرد جامعه را می سازیم. دیگر چه نیازی به دیانتی بعد از مسیحیت می باشد؟
اصولا اگر خداوند بخواهد دیانتی را بوجود بیاورد که آخرین دین باشد در مرحله ی عقل بشری و امثالهم در نتیجه آن اصول دیانت هم باید منطبق باشد بر اصول کلی عقل یعنی اصل تساوی حقوق همه ی انسانها. نه اینکه شکل قوانینی که در آن می باشد در برخی از موارد تعارض داشته باشد با اصول تساوی حقوق بشر که حالا اندیشمندانی پیدا شوند و بخواهند قوانین گذشته را مورد تجدید و ارزیابی قرار دهند که همه ی آنچه را که مورد اتفاق نظر فقه اسلامی در 1400 سال بوده است را مورد انکار قرار بدهند و بر اساس عقل خودشان هر چه را که می خواهند ار وحی الهی نسخ کنند و بر اساس عقل خودشان یک مفهوم جدیدی بسازند. اگر چنین است که اصلا انسان چرا نیازی به دین دارد و چرا نیازی به وحی الهی دارد؟

در مقابل همه ی اینها فرهنگ بهائی می باشد که اصل تکامل و تاریخ را تبدیل به اصل اقتضای اراده الهی می کند که پایانی بر آن نیست و به همین علت، اصلی می شود در مقابل هرگونه سنت پرستی و اصل هوشیاری تاریخی به مفهوم کامل و بالغ آن.

منبع: رادیو پیام دوست
www.bahairadio.com

*******************

 

 

 

 

 

 

 

 

 تهمت ادعاي الوهيت حضرت بها الله

ااصول اعتقادات بهاييان به صورتي شفاف و روشن در كتب آنان بيان شده ، هر بهايي قبل از عضويت در جامعه بهايي و قبل از اقرار به حقانيّت اين ديانت، با اين اصول آشنا مي شود و آن ها را با دقّت مطالعه و تحقيق مي نمايد. اصولي كه بهاييان به آن اعتقاد دارند متفق عليه همة بهاييان است. هيچ گونه اختلاف و انشقاقي در جامعه جهاني بهايي در اين اصول نيست؛ زيرا توسط هياكل مقدسه اين ديانت و در زمان حيات آنان به قلم خودشان تدوين و تعيين گشته و هر كس كه طالب باشد دقيقأ مي داند به چه ايده و آئيني و با چه اعتقاداتي، مي خواهد معترف شود.

به لحاظ اين كه در اديان قبل مباحثي مثل تثليث و اقانيم ثلاثه مطرح شده و شبهاتي رخنه نموده؛ لذا ولي امر بهايي، حضرت شوقي رباني، در اين مورد يعني مسأله الوهيت مشخصأ مؤكدأ مبادرت به تعيين دقيق اعتقاد جامعه بهايي نموده و موضع بهاييان را در اين مبحث مشخص فرموده اند . ايشان صريحأ اعلام فرمودند كه مقام حضرت بهاءالله با مقام ذات منيع الهي متفاوت است؛ بهايي بايد اعتقاد داشته باشد كه ايشان بشري هستند كه حامل وحي الهي مي باشند . اين اعتقادي است كه هر بهايي از ابتدا قبول كرده و تا آخر هم بر اين اعتقاد ثابت و استوار است.

اگر كسي در كلمات و آيات مباركه نازله از قلم حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء دقّت كند و مقايسه نمايد به يقين درك مي كند كه در هيچ ديانتي تا كنون پيامبر و اوصيائش تا اين درجه از عبوديت و محويت و فنا ظاهر نگشته اند و آنچه سزاوار مقام خضوع و بندگي است كسي غير از آنان در اين حد بجاي نياورده . حضرت بهاءالله مقام بندگي و فناي خود را در مقابل اراده پروردگار به پديده اي روشن مثال مي زنند :« اني لم اكن الّا كالميّت تلقاء امره قلبتني يد اراده ربّك الرحمن الرحيم » ( من از خود هيچ اراده اي ندارم . من در مقابل اراده خدا مانند مرده اي در دست غسّال هستم. اين دست قدرت اوست كه مرا به حركت مي آورد.)

ودر جاي ديگر مي فرمايند:« هذه ورقه حركتها ارياح مشيه ربّك الرحمن الرحيم. هل لها استقرار عند هبوب ارياح عاصفات لا و مالك الاسماء والصفات بل تحركها كيف تريد.»( من مانند برگ درختي هستم كه بادهاي ارادة پروردگاردحمان ورحيمت آن راحركت مي دهد. آيا درمقابل وزش اين طوفان هاي تندبراي آن استقراري هست؟ نه قسم به مالك نام ها وصفت ها؛ بلكه آن راحركت مي دهد هرگونه كه بخواهد.   

از حضرت عبدالبهاء مناجاتي است به نام مناجات لقا؛ وجه تسميه آن به مناجات لقا اينست كه حضرت عبدالبهاء آرزو داشتند كه هيچ بهايي يا غير بهايي در مورد ايشان سر سوزني بيش از مقام بندگي و نيستي نه اعتقادي داشته باشد و نه حرفي بزند و لذا اين مناجات را كه بهترين توصيف از مقام خودشان مي دانند ، بي نهايت مورد علاقه شان بوده و براي قارئين اين مناجات اجر لقاء معيّن فرموده اند. در اين مناجات آرزوي قلبي شان را اينگونه بيان داشته اندك" اي ربّ اسقني كأس الفناء والبسني ثوب الفناء واغرقني في بحر الفناء واجعلني غبارأ في ممر الاحباء... هذا ما يناديك به ذلك العبد في البكور والاصال... اي ربّ يسر آماله... اوقد مصباحه في خدمه امرك و عبادك..."( خداوندا مرا از جام فنا بنوشان و لباس فنا بپوشان و در درياي فنا غرق كن ، آن گاه به صورت ذرّه و غباري در گذرگاه دوستانت قرارم ده... اين است آنچه من شب و روز از تو مسألت مي نمايم ... اي خدا مرا به اين آرزوي قلبي ام برسان و چراغ قلبم را با توفيق خدمت به بندگانت روشن كن .)

اين است جلوه اي ازديدگاه بهاييان در مسأله توحيد و خداپرستي؛ اما آنچه مخالفين آن را دستاويز خود قرار داده و باب اعتراض را باز نموده اند ، بعضي كلماتي است كه درادبيات عرفاني بهايي ديده شده و مشابه آن در اديان قبل هم وجود داشته و افرادي بدون آنكه مفاهيم كنائي و ادبي آن را درك كنند؛ چون در آن زمينه اي جهت اعتراض و ايجاد شبهه يافته اند؛ به آن ها متمسك شده ، در صدد تشويش اذهان عوام و انحراف افكار بر امده اند . خوشبختانه در اين ديانت ، درهمان زمان حيات هياكل مقدسه، اين شبهات و ايرادات وارد گشته و مورد سؤال قرار گرفته و بنابراين به زبان همان هياكل مقدسه به آن ها پاسخ داده شده، آن بزرگان خودشان بنفسه به دفع شبهه پرداخته اندو مقام خود را براي رفع اين سوء تفاهمات در ارتباط به اين گونه كلمات عرفاني، براي تابعين توضيح و تشريح نموده اند و مفاهيم كنائي اين كلمات و آيات متشابهات را روشن فرموده اند.

حضرت بهاءالله در لوحي كه براي شيخ محمد تقي نجفي از علماي بنام دور قاجار ارسال فرموده اند ، اعتراض شيخ مزبور كه آن حضرت را متهم به ادعاي الوهيت نموده بود؛ ذكر فرموده و به اين نحو پاسخ داده اند :« آن جناب يا غير گفته سوره توحيد را ترجمه نماييد تا معلوم و مبرهن شود كه حق لم يلد و لم يولد است و بابي ها به الوهيت و ربوبيّت قائلند. يا شيخ اين مقام مقام فناي از نفس و بقاي بالله است و اگر اين كلمه ذكر شود مدلّ بر نيستي بات است . يا شيخ ، اين مقام مقام لا املك نفسي نفعأ و لا ضرّأ و لا موتأ و لا حيوه و لا نشورا است.»

در مقامي ديگر آن حضرت شبهه مخالفين را به اين صورت پاسخ فرموده اند :« و منهم من قال انه ادعي لنفسه ما ادعي. فوالله ان هذا لبهتان عظيم. ما انا الّا عبد آمنت بالله و آياته و يشهد بذلك ظاهري و باطني و لساني و قلبي بانه هو الله و ما سواه مخلوق بفعله و منجعل بارادته...»( ازآنان كسي است كه مي گويداو(حضرت بهاءالله) براي خودادعانموده آنچه ادعانموده. به خداوند سوگنداين تهمتي بزرگ است. من نيستم مگربنده اي كه ايمان آورده به خداوندوآيات اووبدينوسيله ظاهروباطن وزبان وقلب من گواهي مي دهدكه اوست خداوغيراوآفر يده به فعل اووقرارداده شده به اراده اواست.)

در اين بيان نسبت هايي كه به آن حضرت داده اند همه را انكار فرموده و مقام خود را عبوديت صرفه و معتقد به توحيد و وحدانيت خداوند دانسته اند . حضرت بهاءالله براي تفهيم بهتر موضوع و روشن شدن ان آياتي از قرآن را كه مبتني بر همين سبك از ادبيات عرفاني نازل شده براي شيخ مزبور تلاوت مي فرمايند و از او مي خواهند كه در امر دين دقّت بيشتري نمايد و انصاف را رعايت كند ؛ سپس از او مي پرسند شما كه باستناد آيات نازله بر من مرا متهم به دعوي الوهيت مي نماييد ، در مورد اين آيات قرآن كه بعينه با همين سبك در حق حضرت رسول آمده چه پاسخي داريد. سپس آياتي از قرآن براي او تلاوت فرموده و از او پاسخ مي طلبند.

در كتاب مستطاب ايقان دليل ظهور و بروز اين كلمات و راز مستوره در اين ادبيات را بيان فرموده اند : « اين است كه از آن جواهر وجود در مقام استغراق در بحار قدس صمداني وارتقاع به معارج معاني سلطان حقيقي ، اذكار ربوبيّه و الوهيه ظاهر شد ، اگر درست ملاحظه شود در همين رتبه منتهاي نيستي و فنا در خود مشاهده نموده اند . در مقابل هستي مطلق و بقاي صرف كه گويا خود را معدوم صرف دانسته و ذكر خود را در ان ساحت شرك شمرده اند ، زيرا كه مطلقِ ذكر در اين مقام دليل هستي و وجود است و اين نزد واصلان بس خطا چه جاي آنكه ذكر غير شود و قلب و لسان و جان به غير ذكر جانان مشغول شود و يا چشم غير جمال او ملاحظه نمايد و يا گوش غير نغمه او شنود و يا رجل در غير سبيل او مشي نمايد.»

در اسلام نيز اين موارد سابقه داشته ، زيرا به جهت محدوديت فكر و ديدگاههاي قشري و ظاهري كه بالطبع در هر ديني وجود دارد؛ چون مفاهيم و زبان اهل عرفان را درك نمي كردند ، اين مشكل در جامعه اسلامي هر از چندي بروز مي نموده و اعتراضاتي به مراتب شديدتر بر اهل عرفان وارد مي گشته ، تا جايي كه به مرگ و اعدام جمعي از عرفا منجر گشته است.

منصور حلاج كه از عرفاي مشهور قرون اوليه اسلام است؛ به همين دليل و به همين اتهام به فتواي علما به دار اويخته شد. حافظ در وصف اين عارف نامي چنين سروده است :

حلّاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد    از شافعي مپرسيد امثال اين مسائل

    خود او نيز تا حدودي اين مقامات عرفاني را در اشعارش اظهار نمود:

كشد نقش انا الحق بر زمين خون        چو منصور ار كشي بر دارم امشب

خواجه نصير الدين محقق طوسي كه از بزرگان اسلامي است در دفاع از حلاج برآمده و با استدلالي منطقي او را بيگناه خوانده و كلمات او را ناشي از مقامات عاليه او در وادي توحيد و فنا دانسته است. او پس از توضيح مقام فنا و اينكه از لوازم وخصوصيات اين مقام، بيان در قالب الفاظ و كلمات خاص است و بهيچ وجه نبايد معني كلمات را در عرف معمول معني نمود؛ بلكه اين كلمات كنايه از مفاهيم والاي نيستي و محويّت و فنا است كه مبتني بر زبان عرفاني صادر شده ؛ نتيجه مي گيرد كه :" آن كس كه گفت انا الحق و ان كس كه گفت سبحاني سبحاني ما اعظم شأني نه ادعاي الوهيت كرده؛ بل رفع انيّت از خود و اثبات الوهيت غير خود نم ي سبحاني ما وده و هو المطلوب."    

در تاريخ اديان با مطالعه و تجربه اي كه شده و تحقيق و تفحصي كه صورت گرفته روشن گرديده كه سود جويان و حق ستيزاني كه در فضاي دين زمينه خوبي براي رشد خود و دسترسي به منافع سرشار مادي مي بينند ، براي بقاي خود و به دست گرفتن زمام امور ديني و انحراف ان به سمت بدعت ها و خواسته هاي نفساني راهي جز مقابله با اهل حق و حقيقت و بدر آوردن آن ها از ميدان و جايگزيني خود در اين فضا، نمي بينند . اين نفوس براي توفيق خود در اين ستيزه و نبرد، مؤثرترين راه را استفاده از سادگي و خلوص توده نا آگاه و بهره گيري از نيروي عظيم و مؤثر آن ها يافته اند . پيدا كردن بهانه هايي كه بتواند حس و تعصب ديني و خشونت طلبي را تحريك كند، قوي ترين وسيله اجرايي آنهاست؛ بنابر اين تعجبي ندارد كه تا اين حد اصرار در تشويش افكار عمومي و انتشار اين گونه مسائل تعصب برانگيز دارند.

از قضا كلمات انبياء به جهت خصيصه غناي ذاتي آن و عمق مفاهيم آن و دلائلي ديگر، نمي تواند درحد سادگي و شفافيت كلمات عادي و روزمره مردم باشد و همين خصيصه كه لازمه اش ابهام و صعوبت مفاهيم است، به چنين سود جويان امكان مي دهد كه به جستجوي مطالبي كه بهانه كفر و الحاد وافساد را به دست آنها دهد، بپردازند.

مبحث الوهيت پر سابقه ترين مبحث زمينه ساز اين بهانه هاست و ما ملاحظه مي كنيم اين مورد از ابتدا در همة ادوار موجب اعتراض بر هياكل مقدسه بوده است . قبل از ديانت بهايي ، شريعت بيان مورد اين اعتراض بوده و قبل از آن شيخيه و قبل از آن عرفاي اسلامي و قبل از آن ائمه و همين طور تا برسد به حضرت مسيح كه آن مظهر پاكي و تقديس نيز به همين بليّه مبتلا گرديد و همگان شنيده اند و در انجيل مكتوب است كه آن حضرت را علما به اتهام اينكه او ادعاي خدايي نموده، محاكمه نموده ، به قتلش فتوي دادند.

حضرت بهاءالله مي فرمايند :« از قول بهاء به علما بگو اگر ما مقصريم از حضرت نقطه اولي چه تقصيري ظاهر كه قلب منيرش هدف تيرهاي بلا نموديد . حضرت نقطه اولي مقصر ، از حضرت خاتم چه تقصيري ظاهر گرديد كه او را نفي بلد نموده، در صدد قتلش بر آمديد . حضرت خاتم مقصر از حضرت روح چه تقصير ظاهر شد كه به صليبش كشيديد ؛ حضرت روح مقصر ، حضرت خليل چه تقصيري داشت كه در آتشش انداختيد . اگر گوييد ما آن نفوس نيستيم؛ گوييم اقوال شما همان اقوال، و اعمال شما همان اعمال.»

پاسخ هايي كوتاه و فراگير درموردبعضي اتهامات

در صفحه 4 در مورد تفسير آية « و من يقل منهم اني اله من دونه، نذلك نجزيه جهنم » چنين نوشته است : "دربهاييت حسين علي بهاء در پاسخ به اين آيه محكم چند بار گفته اني انا الله ."

پاسخ: اصولأ ما در كتب بهايي جمله اي به اين مفهومي كه ايشان ادعا دارد و رفرنس هم نداده، نديده ايم ، جائي كه به قرآن كسي پاسخ داده باشد.

در صفحه 8 در بخش بررسي كتب بهاييت نوشته است :" در صفحه 5 توضيح لغات و اصطلاحات كتاب بيان فارسي در تفسير حرف ميم كه در صفحه 58 آمده، مي گويد امام دوازدهم محمد ابن الحسن العسكري."

پاسخ: ايشان اين مطلب را پنهان نموده اند كه شرح لغات جزءِكتاب بيان نيست و ازلي هاآن رانوشته اند وبنابراين نمي شود به آن استدلال نمود و آن را به صاحب كتاب نسبت داد.

در صفحه 9 مي نويسد : "ميرزا حسين علي نيز به صورت جداگانه در صفحه دويست و بيست از كتاب مبين اظهار مي دارد لا اله الا انا المسجون الفريد."

در اين مورد آيه قبلش را حذف نموده ، قبل از آن چنين است : « الاعظم الاعظم، ان استمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعه المحنه و الابتلاء من سدره القضاء انه لا اله الّا انا المسجون الفريد.»؛ يعني از طرف خداوند به من وحي شده و كلمه توحيد را به طريق وحي از جانب خداوند نقل فرموده اند؛ عينأ مثل اينكه در قرآن فرموده :« قل انني انا الله » و كسي كلمه قبل را حذف كند و بگويد حضرت محمد فرموده انني انا الله.

در صفحه 9 پاراگراف 7 از كتاب اقدس نقل نموده كه دختر دهاتي مهريه اش 19 مثقال نقره است و دختر شهري 19 مثقال طلا است و بعد ادامه مي دهد اين دستور متمدنانه ريشه در ادعاي برابري زن و مرد در دين دارد با اين تفاوت كه حتي بين دو دختر شهري و دهاتي تفاوت بين طلا و نقره فرض گرديده است.

پاسخ: نويسنده محترم انجام مراسم ازدواج در شهر و دهات را به تفاوت دختر شهري و دهاتي اشتباه گرفته است . تفاوت مهريه طلا و نقره مبني بر ازدواج در شهر يا روستا است نه شهري بودن و دهاتي بودن.

در صفحه 9 پاراگراف آخر نوشته : در صفحه سيصد و بيست و سه كتاب بيان آمده :" استعمال دارو مطلقأ حرام است."

پاسخ : اين هم باز اشتباه برداشتي است كه بين تبديل داروهاي زجر آور و بد مزه به داروهاي مطبوع و نهي از استعمال كامل دارو پيش آمده و موضوع را متوجه نشده است.

در صفحه 6 در رد تفسير فرائد در مورد آيه هزار ساله مي نويسد ، عدد 1000 براي تقريب ذهن است و هيچ واقعه اي را بيان نمي كند چون جاي ديگر از قرآن پنجاه هزار سال فرموده و هر دو براي تقريب ذهن است ، چون نمي شود امري هزار سال باشد و پنجاه هزار سال هم باشد.

بحث در مورد اين آيه توضيحات مفصلي مي طلبد ؛ تنها به چند جمله كوتاه اكتفا مي شود . اولأ چه كسي گفته كه هر دوي اين آيات مربوط به يك واقعه است تا به دنبال تقريب ذهن مشترك باشيم. ثانيأ اين عدد هزار را كه در فرائد درباره ظهور قائم به كار رفته سابقه اش در اسلام و از جامعه اسلامي است . يكي از علماي اسلام به نام شيخ محمد ناظم الاسلام در كتاب علائم الظهور المهدي الموعود بر اساس همين آيه قرآن يعني سوره سجده آيه 4 تحقيقي نموده و اين آيه مباركه را مبناي محاسبات خود قرار داده ونوشته است كه در سال 1335 هجري قمري انشاءالله چشم همه شيعيان به جمال او روشن خواهد شد.

اگر اختلافي كه اين عالم اسلامي با عقايد بهاييان دارد يعني 70 سالي كه بهاييان به عنوان دوره غيبت صغري معتقد نيستند ، كنار گذاريم وحدت عقيده بين آنچه در جامعه اسلامي مطرح شده و در فرائد آمده روشن مي شود.

 در مقدمه قرآن هايي هم كه به امضاء هفت نفر از مراجع حوزه علميه قم منتشر شده ، در قسمت كشف الآيات در آيات قيامت مربوط به ظهور بعد نوشته است ، در اعتقاد به روز هزار ساله وقيام دولت حقه سه آيه 1- سوره سجده آيه 4 و... :كه عدد هزار در آنها آمده.

يعني همين آيه كه در فرائد به ظهور قائم تفسير شده؛ در اين جزوه كه در مقدمه قرآن آورده شده به همين صورت تفسير شده ، پس آنچه اين نويسنده آن را به عنوان تفسير بهاييان ناميده، اشتباه است.

در صفحاتي ديگراز كتاب هاي اسرار الاثار رحيق مختوم مطالبي را به عنوان تفسيرهاي بهايي نقل نموده اند؛ در حاليكه تفسير بهايي تنها توسط هياكل مقدسه بهايي معتبر است و اين كتب كه ايشان استفاده كرده، مربوط به افراد است و هر فردي از افراد در هر مقامي حق دارد نظر و برداشت خود را براي مطالعه و تحقيق ديگران اظهار دارد و نظرات را همه مي توانند نقد كنند تا در اثر برخورد افكار زمينه پيشرفت و طريق تحرّي حقيقت هميشه بر روي افراد جامعه باز باشد . اما در جامعه نظر هيچ فردي سنديّت ندارد و مجتهد و فقيه و مرجع كه نظر آن ها ميزان حكم خداباشد؛ در اين شريعت مقدسه وجود ندارد. بنابراين كتبي كه علماي بهايي نوشته اند براي استفاده و استفاضه است و در مقابل استدلال به عنوان ديدگاه و اعتقادات بهاييان قابل ارائه نيست.

درجائي ديگر مسائلي از حضرت اعلي در مورد امام دوازدهم نقل نموده كه منابع ايشان صحيفه عدليه ، لوح هيكل الدين وساير كتب حضرت اعلي است.

كتب مورد استناد ايشان از نظر مسئولين جامعه بهايي هنوز اعتبار آن ها و ميزان صحت الواح مندرج در آن ها بررسي نشده و مورد تأييد قرار نگرفته . لذا فعلأ در جامعه در حد مطالعه و استفاده مجاز است ولي استدلال و استنباط مطالب به صورت قطع و يقين و به صورت رسمي از آن مجاز نمي باشد . حضرت ولي امرالله در كتاب قرن بديع تنها كتاب بيان فارسي را موثق دانسته و اعلام فرموده اند مابقي كتب حضرت اعلي تعيين تكليف نشده و به آينده موكول است . بنابراين در فضاي بحث و استدلال مراجعه به اين الواح و كتب براي استناد به اصول اعتقادي جامعه بهايي فاقد اعتبار است .

در صفحه 7 در اعتراض به تفسير ابوالفضائل گلپايگاني از آيه مباركه « هم لهم شركاء شرعوا لهم من الدين مالم يأذن به الله» مطالبي نوشته كه مشكلات زيادي دارد . ايشان به اشتباه فكر كرده اند اين تفسير مربوط به سوره حاقه است كه موضوعش قطع رگ شريان مدعي كاذب رسالت است وجواب آن را داده اند . بهتر است دو مرتبه مراجعه كنند. روي هم رفته ايشان به كلي از آنچه ابوالفضائل گلپايگاني مرقوم داشته منحرف شده و متوجه موضوع نشده اند . تمام مطالبي كه در اين خصوص نوشته اند همه جا به جا و درهم و بر هم است .شايسته جواب نيست.

در صفحاتي ديگربسياري از آيات قرآن در ذيل عنوان تفسير بهاييت آورده شده؛ در حاليكه تفاسير آن ها همه از كتاب هاي اسلامي است و معلوم نيست منظور ازآوردن اين آيه ها چه بوده است.

تمام اين پاسخها تا صفحه 10 بررسي شد بقيه مطالب پس از صفحه 10 مربوط به مسائل اجتماعي و اتهامات سياسي است كه در سايت ها به تفصيل و كامل پاسخ ان ها موجود است و نيازي به پاسخ مجدد نيست.

قرآن وعددنوزده

دريكي از صفحات همين جزوه در زيرعنوان (قرآن و بهاييت) نوشته شده:" وقتي در قرآن به آيه مباركه لارطب و لا يابسِ كتاب مبين رسيدم به اين معني كه تر و خشكي نيست كه در قرآن نباشد مطمئن شدم كه حتمأ راجع به گروهي كه تحت عنوان بهاييت مسلمانان را فريب داده و براي خود قصر و تشكيلاتي راه انداخته اند نيز نشانه و آياتي در قرآن وجود دارد . بالاخره به اين آيات زير رسيدم «لواحه للبشر عليها تسعه عشر»" و اين آيه را به اين صورت ترجمه نموده : "لوح دهنده است بر مردم ، بر اوست عدد نوزده ." بعد ادامه مي دهد" اين آيات بلافاصله بعد از آيات مربوط به كافر معاند با پيغمبر اسلام امده و عاقبت وي را دوزخ و عذاب سخت بيان كرده اند . جالب است كه حسين علي بهاء به واسطه اينكه نامه هايي كه به مردم مي داد الواح ناميد ، لواحه يعني لوح دهنده بوده است و از همه مهمتر اينكه عدد 19 عدد رسمي بهاييت است ، تعدادماههاي سال – تعداد روزهاي ماه – مقدار مهريه زنان همگي نوزده است و نوزده مطابق لفظ بهايي است . اين آيات و آيات قبل و بعدش در توصيف دوزخ امده ، عجب دلالتي بر آتش و اهل آتش." بعد ادامه مي دهد" شايد با يافتن آيه مذكوره دوباره به اين حقيقت پي ببريم كه اين قرآن معجزه جاويد است كه هر لحظه و هر روز با بيان نكاتي گرانبها از جديد ترين يافته هاي پزشكي وعلمي گرفته تا به پيشگويي حوادث آيندگان جلوه اي از وحي الهي از آن خارج و منتشر        مي گردد."

پاسخ:

مطالب و برداشت واستنباط اين نويسنده به قدري بي ارتباط است كه به تنها چيزي كه شباهت داردگفته معروفِ( حسن و حسين هر سه دختران معاويه اند ) و يا گفته ديگري است كه پرسيده بود ( ان دختر امامي كه روباه او را بر سر مناره مصر دريده بود كه بود) كه در پاسخ او گفته شد اولأ دختر نبود و پسر بود ، امام نبود و پيغمبر بود ، سر مناره مصر نبود و ته چاه كنعان بود ، روباه نبود و گرگ بود ، تازه اصل قضيه هم دروغ بود.

بايد به ايشان هم همين گونه پاسخ داد. اولأ لواحه به معني صادر كننده لوح نيست ، به معني ظاهر كننده است. صادر كننده لوح مذكر است ، لواحه مؤنث است . بشر در اين آيه مفرد نيست جمع است و به معني انسان نيست به معني پوست صورت است . عدد نوزده در جهنم نيست مسلط بر جهنم است. تازه اصل قضيه هم درست بر عكس است.زيرا اين آيه دالّ بر بدي عدد نوزده نيست، بلكه دالّ بر شكوه و زيبايي اين عدد است.

اگر ايشان قدري به خود زحمت داده بود و انتهاي آيه را توجّه نموده بود مي ديد كه درباره عدد نوزده و معدود آن خاصيتي نظير آنچه براي آيات قرآن است يعني تمحيص و امتحانِ خلق قائل است كه براي مومنان شفا و رحمت است و براي ظالمان گمراهي و شك ( باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس). چگونه چنين نباشد؛ در حالي كه مبناي تركيب كل سوره هاي قرآن و بسم الله الرحمن الرحيم كه آيه رحمت است عدد 9( معادل كلمه بهاء) است . يعني بر اين اساس تنظيم شده است.

حال چگونه يك مسلمان راضي مي شود كه عددي كه مبناي محاسبات كل حروفات قرآن است و سوره هاي قرآن بر مبناي مضربي از ان تنظيم شده به جهت تطبيق اين عدد با كلمه بهايي آن را عنصر جهنمي بنامد در حالي كه محققين جديد كه اخيرأ به كشف معجزه بزرگي از قرآن كريم و ارتباط آن با عدد نوزده نائل گشته اند، اعلام نموده اند كه عدد نوزده عنصر تعيين كننده معجزه قرآن است .

دكتر محمد رشادخليفه مقاله اي درمجله آخرساعت در مصر انتشار داد و چنين نوشت :"مسلمانان بايد اين عدد را محترم شمرند و موجب بركت بدانند زيرا مشحون از لطف و بركت خداوند است و كساني كه تا كنون به عدد سيزده تفأل بد مي زدند و آن را منحوس مي شمردند ، بايد بدانند كه مقابل اين عدد عددي كشف شده كه سراسر خير و بركت است و آن عدد نوزده است."

لازم به تذكّر است كه اين كشف جديد حدود چهل سال قبل توسط يك دانشمند مصري با انجام 4 سال فعاليّت كامپيوتري به دست آمد.حضرت اعلي در 160 سال قبل با احاطه باطني، اين رمز مكنون را گشودند و كتاب آسماني خود را به سبك و سياق تقسيمات قرآن بر اساس عدد نوزده تنظيم نموده ، عظمت جايگاه اين عددمقدس را در كتب آسماني و رازي راكه در آن نهفته است در كتاب بيان فارسي، در مواضيع مختلفه، بيان فرمودند و به جهت اهميت آن احكام خود را براين پايه تشريع نمودند.

جواب مقاله(مذهب استعمار ساخته ) مندرج در روزنامه خبر

 

از بدو پيدايش ،امر مبارك حضرت باب در ايران ( 1844م=1260ه ق)و به دنبال آن، امر بهايي، مورد حملات شديده و مخالفتهاي بي شمار قدرتمندان زمان واقع شد و مخالفين كه منافع خود را در خطر مي ديدند هر چه توانستند در مورد امر جديد به كار بردند تا آن را در انظار عمومي خوارو خفيف و بي اهميت جلوه دهند و توجه عموم را به آن مانع شوند و در اين راه تا آنجا پيش رفتند كه از قتل و غارت و حملات وحشيانه نيز ابايي نداشتند.بنا بر اين براي بهاييان عجبي نيست كه اصول اعتقادي آنها مورد حملات واقع كردد و از هر سو كتاب و رساله و مقاله اي به اقتضاي زمان و سياست روز در رد و توهين به آن نوشته شود . اين حملات اگر در گذشته و براي اديان عتيقه صورت محدودي داشت ( مثل رسالاتي كه يهوديان در رد حضرت مسيح مي نوشتند) براي امر بهايي كه امروزه همه اهل عالم را به سراپرده وحدت و يگانگي دعوت مي نمايد به صورت بسيار وسيع و همه جانبه بوده و با استفاده از امكاناتي كه مخالفين در اختيار دارند هر روز گسترده تر و رنگين تر مي شود .

 از جمله اين مطالب، مقاله( مذهب استعمار ساخته) است كه در روزنامه خبر شماره 6845 مورخ 20/12/83 در شيراز چاپ و منتشر شده و نويسنده سعي نموده است طي مقاله خود بهاييت را ساخته دست استعمار انگلستان قلمداد نمايد و بدون هيچگونه دليل و مدركي اتهامات مختلفي به اين جامعه وارد كرده و به كلي گويي اكتفا نموده است و بطوري كه بررسي نتايج مطالعه او نشان مي دهد همه اين اتهامات از كتب رديه و سايت هاي اينترنتي مخالفين جامعه بهايي گرفته شده است و به همين دليل اين مقاله نوشته اي است بسيار ضعيف و با اشتباهات فراوان كه همه ناشي از اتكاء به كتب مخالفين است؛ ونيز  نويسنده براي اثبات ادعاهاي خود هيچ سندو مدركي ارائه ننموده است . در اين مختصر سعي مي شود تعدادي از اشتباهات ايشان بررسي و بحث مختصري درباره آن انجام شود؛ شايد براي خوانندگان روزنامه مفيد واقع گردد .

نويسنده در ابتداي مقاله خود نوشته است " هدف از نوشتن اين سطور معرفي نحله دست سازي است كه قريب يكصد و پنجاه سال پيش و با كمك و هدايت استعمار انگليس در كشور ما شكل گرفت ، بابيت و بهاييت " متأسفانه نوسنده محترم مطلب خود را بديهي فرض نموده و براي اثبات آن خود را محتاج دليل و مدرك ندانسته اند و يا تصور نموده اند كه چون در روزنامه اي چاپ مي شود همه آن را في الفور خواهند پذيرفت . بايد خاطر نشان نمود كه دولت انگلستان و روسيه تزاري در زمان قاجاريه در ايران فعال مايشاء بوده ، هر چه مي خواستند با توجه به نفوذ و قدرتي كه در آن زمان در دربار قاجار داشتند انجام مي دادند و اين موضوع را همه مي دانند و كتب تاريخي نيز شاهد بر اين مدعا است و لذا احتياج نداشتند كه دين سازي نمايند و صدر اعظم هاي قاجار به غير از امير كبير و قائم مقام فراهاني بقيه آلت دست سياستهاي فوق  و در واقع مجري اراده دول انگليس و روسيه بودند و حضرت باب نيز هيچگونه ارتباطي بااين سياستمداران وابسته نداشتند . سپس نويسنده محترم نوشته اند كه " ...امروزه عمده محققان و صاحب نظران تاريخي بر اين نكته متفق القولند كه جهت گيري كلي بهاييت جدا سازي ملت ايران ازمراجع تقليد ( كه در عقايد شيعي نواب امام زمان تلقي مي شوند) و مشغول كردن آنان به مكتبي ساخته بشر بوده ، مكتبي كه جنبه هاي غير عقلاني آن بر جنبه هاي عقلانيش  فزوني داشت ..." قبل از بحث در مورد مطلب بدون دليل و برهان ايشان بهتر است كمي درباره تحقيقات تاريخي در ايران در رابطه با بهاييت توضيح داده شود . در ايران متأسفانه به علت جو تعصبات جاهليه كه از ابتداي اين ظهور غلبه داشته است، هنوز هيچگونه تحقيقي كه خالي از تعصبات و پيش داوريهاي مغرضانه باشد صورت نگرفته و آنچه هم كه به اسم تحقيق در اين مورد منتشر شده، با مراجعه به كتب رديه و بدون سؤال و جواب با بهاييان بوده است ( كه بهترين نمونه فعلأ مقاله خود ايشان است ) و اصولأ محقق ايراني مي داند كه اگر بخواهد تحقيقا تش در اين مورد چاپ شود و شغل خود را از دست ندهد، بايد  با نتيجه اي از پيش تعين شده ( كه ديانت بهايي را امري ساخته دست سياست خارجي مي داند و بهاييان را مردمي ساده لوح و جاسوس و...و...و..قلمداد مي كند.) تطبيق يابد و لحن پژوهشش هم بايد بي ادبانه و همراه با تحقير و توهين به مقدسات بهايي و بهاييان باشد تا به اصطلاح جلوه كند؛ وگرنه تحقيق او هرگز چاپ و منتشر نمي شود و خود او نيز متهم به حمايت از بهايي گري خواهد شد. به طور مثال اگر دانشجويي بخواهد تحقيقي در مورد امر بهايي انجام دهد و چگونگي آن را به صورت رساله پاياني درآورد و استاد راهنماي او نيز نويسنده محترم مقاله " مذهب استعمار ساخته " باشد آيا جز اين نيست كه محتواي رساله او بايد درمحدوده نظريات استاد راهنما باشد و منابع تحقيق او نيزتعدادي از كتب رديه كه در مقاله" مذهب استعمار ساخته" معرفي شده است، قراركيرد؟  هرصاحبنظري مي داند كه چنين مطالبي را نمي شود تحقيق دانست بلكه در نهايت امر، نظري است شخصي كه در همين حد محترم است. از طرفي نظريات وآراء  اين " عمده محققان و صاحبنظران تاريخي "را كه متأسفانه نويسنده محترم معرفي ننموده اند، بايد بررسي نمود و با كتب اصلي بهاييان مقايسه كرد و آنگاه اظهار نظرقطعي نمود . اما در مورد مطلب ايشان كه فرموده اند : " جهت گيري كلي بهاييت ، جداسازي ملت ايران از مراجع تقليد ( كه در عقايد شيعي نواب امام زمان تلقي مي شوند ) و مشغول كردن آنان به مكتبي ساخته بشر بوده است ." ، بايد عرض نمود اولأ مطابق آثار كثيرورايج ديانت بهايي، جهت گيري كلي اين ديانت ، وحدت ذات الوهيت ، وحدت مظاهر الهي و وحدت عالم انساني است ؛ يعني جهت گيري كلي"وحدت" است، نه نقيض آن " جداسازي" ؛ ثانيأتمام " ملت ايران " تابع مراجع تقليد نيستند زيرا درصد قابل توجهي از اين ملت پيرو اديان و مذاهب ديگري مي باشند كه هيچ مناسبتي با مراجع تقليد ندارند و اصلأ به اصل تقليد معتقد نيستند در اين صورت لفظ" جداسازي " مورد نظر نويسنده، درباره آنها مصداقي ندارد . ثالثأ مطابق عقايد شيعي همه مراجع تقليد "نواب امام زمان" نيستند بلكه آنهايي كه كاملأ حائز خصائص و فضائل مصرحه در روايات معتبره مي باشند ممكن است در زمره نواب قرار گيرند . رابعأ بوسيله يك "مكتب ساخته بشر " نمي توان يك ملت مثل " ملت ايران" را" مشغول " كرد . در واقع هيچ فكر و عقيده و مكتب و مرامي در هيچ زمان و مكاني هرگزنتوانسته چنين كند ،به عبارت ديگر اگر بهاييت توانسته باشد ملت ايران را مشغول سازد ، قطعأ حائز قوايي عظيم و فوق طبيعي بوده است اما حتي ديانت بهايي هم همه ملت ايران را مشغول نكرده است بلكه در تمام طول تاريخ آن بسياري از طبقات همين ملت به آن وقعي ننهاده و نمي نهندوفقط كساني كه داراي قلوب صافيه و عقول نافذه بوده اند، ارزش تعاليم آن را دريافته اند و به آن مشغول شده و ايمان آورده ، در راهش جان نثار نموده اند ؛ رفتارهايي كه   به مصداق آيه مباركه" فتمنوا الموت ان كنتم صادقين "، فقط از عهده يك ديانت منبعث از مشيت رحمان بر مي آيد نه يك مكتب ساخته دست انسان . امتحانش آسان است ، چون بشر فراوان است و شما هم كه علاقه مند، پس مكتبي بسازيد كه بيش از صد مجلد آيات الهي نازل كندو صدها نفر از علما را به ميدان فدا بفرستد و بالاتر از همه به قول خودتان بتواند ملت ايران را مشغول نمايد .

در مورد اينكه نوشته اند جنبه هاي غير عقلاني بهاييت بر جنبه هاي عقلاني آن فزوني داشت ، جاي سپاس است كه براي امر بهايي و بابي جنبه عقلاني هم قائل هستند؛ هر چند كه هيچ كدام را معرفي نكرده اند كه بررسي شود . سپس ايشان وارد بحثي تاريخي شده و درباره حضرت باب و حضرت بهاالله و شوقي افندي مطالبي دور از حقيقت نگاشته اند كه ايشان را به مطالعه مراجعي كه در آخر مقاله معرفي مي شود راهنمايي مي كنيم تادراين موارد اطلاعات صحيح به دست آورند . اما اينكه نوشته اند" در كتاب بيان و يا ديگر متون و ادعيه منسوب به او حتي يك جمله عربي صحيح كه با ادبيات كلاسيك متون درسي يا عقيدتي معمول حوزه هاي علميه شيعه فراهم آمده باشد نمي توان يافت ". جاي تعجب است كه چطور توانسته اند اين همه كتب و آثار باقي مانده از حضرت باب را سطر به سطر بررسي كرده ، با موازين زبان و ادبيات عربي بسنجند و به چنين نتيجه اي برسند ؟ اگر اين آثار آنطوراست كه ايشان نوشته اند ، پس چرا علماي متعددي كه به حضرت باب ايمان آوردند،دراين مورد چيزي  نگفتند و ننوشتند ؟

سپس مطلبي در مورد قضييه سر( ( sir نوشته اند كه راجع به ان بايد به عرض ايشان  برساند حضرت عبدالبها هيچوقت از اين لقب و نشان استقاده نفرموده و به آن افتخار نكردند و در مورد علت دادن اين لقب به ايشان حضرت ولي امرالله در كتاب گاد پاسزباي توضيح جامع و كوتاهي مرقوم فرموده اند كه نقل مي شود. ايشان مي فرمايند : " پس از اختتام جنگ و اطفاء نائره حرب و قتال ( جنگ اول جهاني مقصود است ) اولياء حكومت انگلستان از خدمات گرانبهايي كه حضرت عبدالبها در آن ايام مظلم نسبت به ساكنين ارض اقدس و تخفيف مصائب و آلام مردم آن سرزمين مبذول فرموده بودند در مقام تقدير بر آمدند و مراتب احترام و تكريم خويش را با تقديم لقب نايت هود (knight head) و اهدا نشان مخصوص از طرف دولت مذكور حضور مبارك ابراز داشتند ... "   (گادپاسزباي ج3 ص 299)

نويسنده مقاله سپس نوشته اند كه " فرقه بهايي به دليل سرسختي و عداوت عليه اسلام و قرآن مورد توجه و نظر خاص دولت اسراييل قرار گرفت ." اين مطلب هم اقتراء صرف و افك محض است كه بدون دليل و برهان ( مثل ساير مطالب ايشان ) ذكر شده ، به هيچ عنوان صحيح نمي باشد و اعتقادات بهايي خلاف اين مطلب را بيان مي كند و امر بهايي ديانت مقدس اسلام و قرآن مجيد و همه كتب آسماني اديان قبل و ائمه اطهار (ع) را قبول دارد و كمال احترام را براي آنان قائل است .

اما آنچه در مورد ساختمانهاي بهايي كه در دامنه كوه كرمل ساخته شده ذكر كرده اند بايد گفته شود  ساختمانهاي فوق -كه آخرين قسمت آن طبقاتي است مربوط به آرامگاه مقدس حضرت باب كه با شكوه تمام ساخته و افتتاح شد و مراسم افتتاحيه آن هم توسط تلويزيون هاي ماهواره اي در سراسر جهان پخش گشت و در مراسم افتتاح آن از همه نمايندگان اقوام و اديان دعوت شده بود- امر خلاف يا تعجب آوري نيست. اين ساختمانها در مقايسه با واتيكان و ساختمانهاي عريض و طويل آنجا خيلي ساده به نظر مي رسد و هر ديانتي براي استقرار تشكيلات اداري ومراكز بايكاني خود از اين نوع ساختمانها دارد و در سراسر عالم فراوان است .

·         اما اينكه نوشته اند " بر اساس تعاليم ساخت استعمار بهاييان مال و جان و ناموس مسلما نان را مباح اعلام مي نمودند و به شكنجه و شهادت ايشان مي پرداخته..." اين مطلب هم افك محض و نادرست است و تعاليم بهايي هرگز چنين مسائلي را تجويز ننموده و خود ايشان هم دليلي بر اثبات حرف خود ارائه نكرده اند .

در خاتمه به عرض ايشان مي رسانيم كه براي مطالعه در مورد امر بهايي و كسب اطلاعات صحيح در مورد آن بهتر است به سايت اينترنتي راديو بهايي به آدرس:

www.bahairadio.org مراجعه و در قسمت كتابخانه مراجع آثار بهايي وارد شوند و از تعداد زيادي كتب بهايي كه از آثار مباركه حضرت باب و حضرت بهاالله و حضرت عبدالبها و حضرت شوقي رباني كه در آنجا قرار دارد، استفاده فرمايند و براي كسب اطلاع صحيح از تاريخ امر بهايي از كتابهاي حضرت باب تأليف دكتر نصرت الله محمد حسيني و حضرت بهاالله و حضرت عبدالبها تأليف محمد علي فيضي كه در آن سايت با ساير كتب تاريخي قرار دارد بهره مند شوند تا در مقالات آينده خود بيشتر بتوانند خوانندگان محترم را ارشاد فرمايند.

 در مورد حضرت باب و تاريخ ايشان نيز گفتني است كه آقاي دكتر نصرت الله محمد حسيني كتاب جامعي در بيش از يك هزار صفحه در مورد حضرت باب تأليف نموده و كليه نظريات موافق و مخالف را در آن بررسي نموده اند كه بسيار خواندني و مرجعي معتبر است و در همان سايت اينترنتي ذكر شده موجود است . پس در جايي كه دسترسي به كتب و آثار اصلي بهاييان به راحتي فراهم است چرا بايد ايشان فقط به كتب رديه كه سراسر، تهمت و افترا و مطالب نادرست است مراجعه نمايند ؟ و اين مثل آن است كه كسي بخواهد درباره ديانت مقدس اسلام مطالعه و بررسي نمايد و به كتاب سلمان رشدي و امثال او مراجعه نمايد .

 

Bottom of Form

 

 

+ نوشته شده توسط حب در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:47 |

 

کم مباش از درخت سایه فکن

اندیشه ترقی ، تفکر آزاد و مستقل ،عدم وابستگی فکری به رؤسای مذهبی و آزادی اندیشه از نخستین دست آورد های بهاییان است که رفته رفته گسترش و نفوذ یافت و ساختار جامعهء مذهبی و مقلد را بتدریج تا حدود زیادی متحول کرد.

 این تغییرات، اساس جدیدی در روابط اجتماعی پدید آورد و شاید بی مناسبت نباشد چکیده و فشرده ای از آنها را به اختصار ذکر کنیم:

 تعلیم و تربیت دختران و پسران امری اجباری است و حتی تربیت دختران به لحاظ اینکه مادران آینده اند از اهمیت ویژه ای بر خوردار است. در این راستا و در انجام این نیاز جامعه مدارس بهایی دختران و پسران در ایران تاسیس شد که از لحاظ محتوای آموزش و پرورش در سطح بسیار بالا قرار داشت و جای شایسته ای در تاریخ اولین مدارس ایران دارد. این مدارس متأسفانه در زمان رضا شاه به دلایل سیاسی تعطیل گردید.

 زن و مرد در حقوق مدنی و اجتماعی مساوی هستند و تعدد زوجات مردود و نهی شده است.

از لحاظ اقتصادی فقر باید ریشه کن شود از انجا که انسانها اساسا مساوی خلق شده اند همگی باید نسبت به تلاش و فعالیت خود از درجه ای از رفاه بهره مند باشند.

 کلیه تعصبات و تبعیضات اعم از سیاسی، جنسی، نژادی، دینی مردود است و در تعالیم بهایی آمده است که " همه بار یک دارید و برگ یک شاخسار."

 رعایت بهداشت فردی و اجتماعی از ضروریات است . بهاییان از رفتن به حمام های خزینه منع شدند و آداب بهداشتی پیش رفته ای را گسترش دادند.

 کلیه هنرها از جمله نقاشی، مجسمه سازی و موسیقی که پیش از ان اگر نه حرام، که حد اقل مکروه و اسباب لهو و لعب بشمار می رفت تحسین و تشویق شده ارج و قرب بسیار یافت.

 تحصیل علم و صنعت و فن از اهمیت ویژه ای برخوردار است وبر هر فرد بهایی واجب است که به فراخور حال و استعداد در دانش، علم یا حرفه ای تحصیل و کسب معلومات کند. انهم علوم مفید نه علومی که از حرف شروع شده به حرف ختم میشود.

 دین باید مطابق علم و عقل باشد .

 ادای فریضه نماز امری فردی و بین خالق و مخلوق است لذا نماز جماعت بجز در مورد نماز میت برداشته شد. به این لحاظ درجامعه بهایی پیش نماز وجود ندارد.

 دست بوسی در دیانت بهایی حرام شد یعنی کسی دست پادشاهان، صاحبان قدرت، علمای دین و روحانیون را نمی بوسد و در مقابل کسی کمر خم نمی کند.

 بهاییان هم چنین از رفتن به بالای منابر منع شده اند و هر گونه تفوق دینی نفی شده است.

 در دیانت بهایی عالم دینی و روحانی که حرفه اش ارشاد عوام و پاسخ به مسئله دینی مومنین باشد وجود ندارد. اساس تقلید بر انداخته شده بجای آن اساس تحقیق گذاشته شده هر بهایی خود میتواند در مسايل اعتقادی خود مطالعه کرده صاحب نظر باشد.

 با این مقدمات تعجبی ندارد اگر علما و روحانیون و آخوند ها احساس خطر کرده به مخالفت با دیانت بهایی قیام کنند و بکوشند آنرا از ریشه بر اندازند. زیرا اساس قدرت و استبداد مذهبی زیر سوال می رود و می بینیم که با ایراد افترا و اتهام می کوشند افکار ملت را نسبت به این جامعه بد بین نمایند و از اغاز این حرکت و جنبش تا کنون انواع مخالفت ها،کج اندیشی و نقض حقوق بهاییان بی وقفه ادامه دارد.

 در دوران تاریک قاجار جامعه بهایی بارها و بارها مورد هجوم ، حمله، قتل و غارت قرار می گرفت. واعظین و آخوند ها در هر کجا که بودند قد علم کرده بد ترین تهمت ها رابر بالای منابر و محراب ها  به بهاییان وارد کرده اذهان مردم را طوری تحریک می کردند که در بسیاری موارد مردم ناآگاه و توده های متعصب به قلع و قمع بهاییان تشویق شده از همان مسجد به خانه های بهاییان بی دفاع ، مغازه ها و دکه های آنان حمله برده نه تنها اموال را غارت کرده با پرداختن حق امام آنرا حلال میکردند.  به بچه و بزرگ و پیر و جوان وزن و مرد رحم نکرده به خیال خود به اسلام خدمت کرده کیان دین را حفظ می کردند و نیروهای دولتی هم یا خود همراه و همدست بوده و یا اینکه حداقل مداخله و ممانعت نمی کردند.

    

   حتی در دوران مشروطیت نیز که هدف ازادی و برقراری حکومت دموکراتیک بود و مییبایست که همه افراد ملت در برابر قانون از حقوق مساوی برخوردار باشند می بینیم که عملا چنین نشد به طوری که بکلی وجود چنین جمعیتی نا دیده انگاشته شد وبا اینکه در همان زمان هم بهاییان بزرگترین گروه دینی غیر مسلمان ایران  به شمار می رفتند هیچگونه ذکری از انان در قانون اساسی نشد و بهاییان هرگز نتوانستند نماینده ای به مجلس شورای ملی بفرستند. در مواردی که در گوشه وکنار ایران بهاییان را به قتل می رساندند قاتل یا قاتلین هیچگاه در دادگاههای عدالت مورد پیگرد قانونی قرار نگرفته و به مجازات نمی رسیدند. از نظر استخدام در دوایر دولتی نیز پیوسته مشکل داشته مییبایست در ورقه استخدامی ستون مذهب را سفید بگذارند و یا مذهب خودرا اسلام قید کنند.

 بعد از انقلاب هم این روند شدیدتر شد و این حداقل حقوق نیز از بهائیان سلب گردید. گویی که این جماعت از اساس ایرانی و اهل این آب و خاک نبوده اند.

 هر چند دوره قاجارها دهشتناک ترین و تاریک ترین دوران برای جامعه بهایی بود ولی به لحاظ طول مدت و تداوم ستم و ظلم و به لحاظ گستردگی با دوران بعد از انقلاب اسلامی قابل قیاس نمی باشد. نه تنها که حقوق شهروندی از بهاییان سلب واین جمع بطور کلی نا دیده گرفته شدند بلکه کلیه ارگانها و نهاد های جمهوری اسلامی بطور منسجم و با برنامه ریزی سازمان یافته علیه بهاییان قیام کردند و به این ترتیب کلیه درها یکی پس از دیگری بروی بهاییان بسته شد. شاید چنین حرکت برنامه ریزی شده و دراز مدت بر ضد یک جامعه دینی بی سلاح و غیر مبارز در قرون اخیرتاریخ بشر بی سابقه باشد.  بهاییان از همه حقوقی که به طور طبیعی به هر انسانی تعلق میگیرد محروم شدند و تمام آحاد جامعه صدمه دیدند:

 محصول کشاورز بهایی را نخریدند و روی دستش ماند.

 گاو و گوسفند و احشام بهاییان را در مواردی سوزاندند.

 شیر و محصولات لبنی بهایی را نخریدند و تحریم کردند.

 دهات و مناطقی راکه اکثریت ساکنین ان بهاییان بودند به زور و جبر تخلیه کرده انان را مجبور به ترک خانه و کاشانه نمودند و جمیع رانده و اواره شدند. 

 بهاییان را در برخی مناطق به حمام ها راه ندادند.

 گورستانهای بهاییان تخریب یا مصادره شد و بهاییان نا گزیر اموات خودرا در خانه ها شستند و برای اخذ جواز دفن و محل گورستانی برای دفن اموات خود با شهرداری ها در گیر شدند ودر صورت لزوم تصمیم داشتند که اجساد عزیزان خودرا در مقابل در شهرداری ها بگذارند.

 کودکان بهایی در مدارس گرفتار تبعیض شدند.آنان میبایست علی رغم اعتقاد خود هر روزظهر در نماز جماعت شرکت کرده نماز بخوانند  و چون از این کارابا و پرهیز می کردند و سعی در ارشاد آنان نیز به نتیجه نمی رسید هر روز عده ای از آنان را از مدارس اخراج و پرونده بدست راهی منزل میکردند. در حالی که نوجوان بهایی آنقدر شهامت و رشادت داشت که در برابر این حق کشی بایستد و تسلیم نشود و شکایتی هم نکند ولی هرگز شنیده نشد که یکی از اولیای آموزش و پرورش در برابر این ظلم آشکار قد علم کند و شهامت داشته باشد که از حق طبیعی دانش آموز بهایی دفاع نماید.

 کلیه دانشجویان بهایی در هر دانشگاه و در هر سال تحصیلی که بودند از ادامه تحصیل محروم شدند مگر اینکه اعلام اسلام کنند و یا در ستون مذهب فرم دانشگاه مذهب خودرا اسلام قید نمایند. و بدین ترتیب تاکنون نزدیک به سه نسل از جوانان برجسته و ممتاز ایران از تحصیلات دانشگاهی محروم مانده اند.

 کلیه اماکن مقدسه و زیارتگاههای بهایی مصادره و تخریب شد.

 تمامی شرکتهایی که ارتباط به جامعه بهایی داشت ضبط و مصادره شد.

 موسسه مطبوعات بهایی را اشغال ، مصادره و تعطیل کردند و نیز چاپخانه بهایی مصادره و تعطیل شد.

  چه مقدار از کتب بهایی که به تاراج رفت و بعضا سوزانده شد.

 تمامی کارمندان اداری، ارتش، آموزش و پرورش، با نکها از کار اخراج شدند و هرگز به خاطر کسی خطور نکرد که تکلیف اهل و اولاد این عده بیشمار و بیگناه از ملت ایران چه خواهد شد.

حتی حقوق باز نشستگان نیزکه حاصل یک عمر خدمت و تلاش انان بود قطع شد.

 و در تمام دورانی که این فجایع به وقوع می پیوست هیچ صدای اعتراضی از هیچیک ازاولیای امورشنیده نشد و کسی را باک ان نبود که بر این گروه از ایرانیان چه وارد میشود اگر هم برخی عمق فاجعه را درک می کردند یا اهمیت نمی دادند و یا شهامت ادای کلمه ای را نداشتند.

  در همین دوران تعداد بیشماری از بهاییان در کلیه شهرها و شهرستانهای کشور به زندان افتادند. برخی به حبسهای طویل المدت و شکنجه های طاقت فرسا محکوم شدند.

 در همین احیان.. چهارده تن از انسانهای والا، برجسته، متعالی، خدوم وکم نظیر ایران را دزدیدند . از سرنوشت این عده هرگزاطلاعی و خبری بدست نیامد وهنوز هم خانواده های ایشان نمی دانند چه بر سر انان امده .

 بیش از دویست نفر از نخبگان و شریف ترین انسانها بدون هیچ جرم و جنایتی اعدام شدند و بسیاری از آنان سخت ترین شکنجه ها را تحمل کرده از ایمان خود روی گردان نشدند.

زیرا هدف و برنامه دولتمردان این بود که این افراد دست از عقیده خود بر داشته به اسلام بر گردند.

 ولکن پیرو جوان زن و مرد زندان، شکنجه و مرگ در عین بیگناهی را بر ترک ایمان مصلحت آمیز و کتمان عقیده ترجیح داده به پایمردی و استقامتی ظاهر شدند که نظیرانرا در تاریخ کمتر دیده ایم. و این در حالی است که بهاییان ارزش و مقام والایی برای زندگی قایل هستند و شیفته و خواهان شهادت به آن مفهوم نمیباشند. آنان معتقد به اصالت انسان هستند و حق حیات را هدیه و موهبتی الهی میدانند.

 واین وقایع در جهانی و در زمانی اتفاق می افتدکه آزاد فکری و آزاد اندیشی مهمترین دست آورد بشر محسوب میشود و اصل احترام به آزادی و اعتقادات انسان مدتهاست که از اساسی ترین اصول جامعهء بشری به شمار می رود. در چنین جهانی اینهمه ظلم، آزار و فشار تنها به دلیل اعتقادات مذهبی باور کردنی نیست.

  در مقابل اینهمه آزار محرومیت و زجر مذهبی بهاییان چه عکس العملی از خود نشان دادند؟ وقتی پدران و مادران به زندان افتادند و فرزندان از تحصیل محروم شده سر نوشت آینده خودرا فدای عقیده  کردند. وقتی بهاییان از کار اخراج و بی خرجی ماندند خانه ها مصادره شد و اموال به تاراج رفت این جامعهء بی پشت و پناه چه کردند؟

  باید توجه داشت که این دشواریها به گفتن آسان می نماید ولی در عمل بسیار مشکل ومصیبت بار است. مسلما واکنش غریزی و نتیجه منطقی این رفتار های غیر انسانی  ستیزه جویی، کینه ورزی، خشونت و ظلم ستیزی است .

  چنانچه می بینیم که در این دنیای پر ابتلا همه ملتها به انتقام گرفتن و ستیزه جویی و افزایش کینه و نفاق مشغولند و به قول شاعر گرانقدر:

 هر که چون تیغ مدارش کجی و خونریزی است  

 خلق عالم همه گویند که جوهر دارد

    کما اینکه  امروزه شاهد هستیم که چگونه اقلیتها ی تحت ظلم درجهان متشکل شده با تشکیل هسته ها، سازمانها و گروههای مقاومت اقدام به انتقام جویی و خشونت متقابل می کنند تا شاید صدای خودرا به گوش خلق عالم برسانند از این روست که همواره عده کثیری بی گناه نیز قربانی این خشونتها ، عصیان گری ها و تعارضات شده  به خاک و خون میغلطند.

  در دنیایی که حق مظلومان و ضعفا نا دیده گرفته شده صاحبان قدرت و ثروت حرف اول را می زنند بهاییان تنها گروهی هستند که نه تنها در هیچ زمان و تحت هیچ شرایطی اقدام به انتقام جویی نکردند بلکه حتی کینه و خصومت را که نتیجه نهایی ظلم و ستم است در دل نمی پرورند. در چنین دنیایی بهاییان مامور به محبت و ایجاد وحدت بین بشرو کاستن از تنش ها و خصومت ها  هستند: حضرت بهاءالله می آموزد که "نزاع و جدال شان درندگان ارض بوده و هست و اعمال پسندیده شان انسان."

   عدم انتقام جویی و کینه ورزی بهاییان را نباید به هیچ روی حمل بر ضعف، ناتوانی یا زبونی  آنها در مقابله به مثل نمود چه که  آنها در سخت ترین شرایط با استقامت و تکیه بر باورهای انسانی از اصول اعتقادی خود منحرف نشده اند.

   بلکه باید شهامت اخلاقی و شجاعت آنان را ستود که در هیچ زمان زمام اختیار از کف نداده فراموش نکردند که برای وصل کردن امده اند و الا معلوم است که غریزهء طبیعی بشر بر کینه ورزی و ظلم ستیزی است. و باز در آموزه های بهایی آمده است که بهاییان "باید مظلوم افاق باشند و برای قاتلان شفاعت نمایند وبرای انان از حق طلب غفران کنند زیرا نادانند و غافل."

 این جامعهء ستم دیده در تحت تاثیر این تعالیم و دستورات در مقابل همه مظالم وارده ذره ای از اعتقادات خود عدول ننمودند و از انجا که در ایین بهایی امر تقیه برای حفظ جان و مال نیز مردود می باشد بر باورهای خود ثابت و راسخ مانده از ظلم ظالم به خود انها تظلم نموده و در طول تمام سالهای گذشته با برد باری ومتانت از مراجع قانونی به خود انها شکایت برده اند. اعتقاد قلبی آنان این است که انتقام جویی چاره و درمان کار نیست و بجز اینکه کینه ها و نفرتها را افزون نماید ثمری ندارد. آنچه ایران و جهان به آن نیاز دارد خشونت و انتقام جویی نیست. حضرت عبدالبها می فرمایند".. از انتقام چه ثمری حاصل ؟هر دو عمل یکی است اگر مذموم است هر دو مذموم است نهایت این است که این مقدم بوده و ان موخر"

  بنا بر این روش بهاییان روش تلافی و انتقام نیست. "مذهب الهی از برای الفت و اتحاد امده"

 در هر لحظه ای که خیال انتقام جویی، کینه ورزی و مقابله به مثل به مغز و فکر یک فرد بهایی خطور کند در همان لحظه از اصول اعتقادات خود دور افتاده تمامی فرهنگ و ارزشهای خودرا زیر پا گذاشته است. چنین فکری نقض هدفهای عالی بهایی است. "زنهار زنهار از اینکه نفسی از دیگری انتقام کشد ولو اینکه دشمن خونخوار باشد"

  بهاییان بدون توسل به خشونت ولی محکم و بی تزلزل به راه خود ادامه میدهند. آنها حتی کینه و نفرت را در دل نمی پرورانند زیرا مطابق تعالیم حضرت بهاالله عاقبت این خصومتهای روح گداز باید از میان رود و ساکنان کرهء خاکی از قوی و ضعیف، سیاه و سفید، غنی و فقیر و از هر عقیده و مذهب در مسیر صلح و محبت به پیش روند و فراموش نکنند که همگی از سلاله بشر و آفریدگان یک خالق هستند و "وقتی او به همه مهربان است ما چرا نا مهربان باشیم."

 هرگز نباید روحیه مسالمت و بردباری افراد بهایی را با پایمردی و حق طلبی و تلاش آنان در پیشبرد عدالت وحفظ حقوق انسانها علی الخصوص جوامع تحت ظلم اشتباه کرد. حضرت بهاالله می فرماید : "بایستید و بگویید" بهاییان در عین صبوری و مظلومیت معتقد به اصالت انسان و ارزشمندی حیات انسان هستند و معتقدند که تفاوتی بین نوع بشر نمی باشدو همه باید از مواهب و حقوقی که خداوند به بشر عطا کرده یکسان بهره مند شوند. حمایت از ضعیف در برابر قوی و پشتیبانی از مظلوم در برابر ظالم درهر زمان و هر مکان از اساسی ترین تعهدات جامعه بهایی است. به عبارت دیگر بهاییان منفعل نیستند و میکوشند بر دنیای اطراف خود تاثیری مثبت بگذارند.

 فرهنگ بهایی فرهنگ صلح، آشتی و مسالمت است. فرهنگی که حقوق انسانی همه افراد بشررا محترم می شمارد. ارزش در نزد بهاییان مقاومت در برابر ظلم و محکوم شمردن ظالم است . البته نحوه عمل و دفاع آنان ازحق در مقابل باطل متفاوت است. و اساس آن خونریزی و جنگ و مقابله به مثل نیست بلکه با روشنگری و استدلال وتربیت میکوشند جوامع بشری را به سوی صلح و سلام هدایت کنند ولو اینکه این حرکت به کندی انجام پذیرد.

 هم چنین بهاییان مجاز نیستند برای پیشبرد اهدافشان به هر وسیله ممکن متوسل شوند. به عبارت دیگر هدف وسیله را توجیه نمی کند و تحت هیچ شرایطی نمی توان از اصول اخلاقی و اعتقادی خود منحرف شد. جامعهء بهایی خط مشی خودرا به خاطر مقتضیات و پیش برد اهداف تغییر نمی دهد. 

 خوشبختانه در سالهای اخیر ملاحظه می کنیم که بعضی اندیشمندان نیز بر این روش مسالمت و مدارا صحه گذارده حرکت امید بخشی رااغاز کرده اند و امید آن میرود که دیگران نیز این حرکتی را که آغاز شده ادامه دهند. از جمله این رهبران میتوان از گاندی رهبر و پیشوای مردم هند نام برد که بدون توسل به زور و دست بردن به اسلحه با دولت استعمار گر مبارزه کرد و با پشتیبانی ملت هند اساس دموکراسی را در سر زمین وسیع هند بنیاد نهاد. دیگر میتوان از مارتین لوتر کینگ یاد کرد که رویای مسالمت و آشتی بین اقوام و نژادها را در سر داشت و هر چند جان بر سر ان باخت ولی آرزوی او در قلب میلیونها مردم هنوز زنده است و عاقبت به ثمر خواهد رسید.

 بهاییان امیدوارند که این حرکتهای صلح جویانه روز به روز گسترش یابد و بالاخره روزی بشر شاهد صلح اشتی و محبت بین ملتها باشد.

 "...مبادا خاطری بیازارید و نفسی را محزون کنید و در حق شخصی چه یار و چه اغیار چه دوست و چه دشمن زبان به طعنه بگشایید. در حق کل دعا کنید و از برای کل موهبت و غفران طلبید ...."

 بر روی این کرۀ خاک که هر روز کوچکتر و تنگتر میشود این تنگ نظریها و جدالهای بی ثمر باید

عدم مداخله درامورسياسيه

 

شايد شما خوانندگان عزيز هم شنيده باشيد كه بهاييان طبق حكم و دستور ديني خود نبايد در امور سياسي مداخله كنند. اين امر موجب بحث هاي متناقض و نيز سوء تفاهماتي درباره مفهوم عدم مداخله در سياست شده است.

از جملة سوء برداشت ها آنكه به خاطر اين حكم، بهاييان اغلب متّهم مي شوند كه خود را از مشكلات واقعي و سرنوشت همنوعانشان در دنيا دور نگه مي دارند. حال آنكه چنين نيست و بهاييان مأمورند تمام لحظات زندگي و حتّي جان عزيز خود را در راه رفع مشكلات اهل عالم و ايجاد سعادت و سرور حقيقي براي بني آدم نثار نمايند. چنانكه حضرت بهاءالله ، شارع دين بهايي به بهاييان چنين فرموده اند:« يا اَحِبّائي ما خُلِقْتُمْ لِاَنْفُسِكُمْ، بَلْ لِلْعالَمِ.ضَعُوا ما يَنْفَعُكُمْ وَ خُذُوا ما يَنْتَفِعُ بِهِ الْعالَمُ»[= اي احبّاي من ، شما براي خودتان آفريده نشده ايد، بلكه براي عالميان آفريده شده ايد. رها كنيد نفع خودتان را و آنچه را كه موجب بهره و نفع عالميان است بگيريد].

بنابراين عدم مداخله در امور سياسي به معني بي اعتنايي به مشكلات انسان ها نيست؛ بلكه به اين معني است كه بهاييان، راه حل هاي سياسي معمول را براي حل آن مشكلات، ناقص و يا بعضأ مضّر مي شمارند و به عبارتي، بعضي روش ها و نيز اهداف سياسيون را، داراي اشكالات عمده مي بينند؛ نه ارزش ها يا اهدافي متعالي چون صلح و سعادت انسان ها را . كساني كه اتّهام فوق را به بهاييان وارد مي كنند، معمولأ نفوس يا سياسيون و نيز ماديون ايده آليستي هستند كه كمال واقعي انسان ها را صرفأ كمال مادي و جسماني و اقتصادي مي دانند. حال آنكه طبق روح آموزه هاي اديان الهي ومربّيان آسماني ، ثمرات دنياي مادي، صرفأ انعكاسي از احوال روحاني و دروني است، و تا احوال روحاني و معنوي تغيير نيابد، در بهبود امور مادي نيز تغيير پايداري حاصل نخواهد شد. به اين دليل است كه طبق هدايات امر بهايي، اول بايد به آگاه كردن نفوس از نظر معنوي پرداخت و اهميت ايمان به دين حقيقي زمان و آراسته شدن به صفات و كمالات اخلاقي انساني و معنوي را روشن ساخت تا روز به روز انسان هاي بيشتري زنده به نور ايمان و فضائل انساني گردند و با اكثريت يافتن چنين انسان ها و ملّت هايي ، زمينه هاي پاك و سالم اجتماعي و سياسي ايجاد گردد، و در چنين زمينه اي است كه سياسيون و مجالس و پارلمان ها و دولت هاي واقعأ سالم و صالح و عادل و امين و دلسوز به وجود خواهند آمد ؛ زيرا دولت ها و سياسيون از ميان افراد ملّت ها سر بر مي آورند.

 اغلب مردم و ملّت ها تصوري روشن درباره جهاني كه مايلند بسازند ندارند و اصولأ نمي دانند چگونه بايد چنين بنايي را بسازند. حتي آنهايي كه نظرشان متوجه اصلاح عالم است ، فقط به اين بسنده مي كنند كه با هر فساد ظاهري كه به نظرشان مي رسد مبارزه كنند. لذا آمادگي براي نبرد با فسادها ، اعم از اينكه در اوضاع و احوال اجتماعي ظاهر شود و يا در هيكل انسان هاي فاسد متجسّم گردد، براي اشخاص، معيار و ملاك داوري ارزش هاي اخلاقي به شمار مي رود. اما در اين ميان بهاييان ، طبق تعاليم جديدي كه خداوند متناسب با دردهاي امروز اهل عالم فرستاده ، از هدفي كه در جهت آن تلاش مي كنند به خوبي آگاهند و مي دانند كه بايد با طي مراحل و به تدريج به آن برسند. همه قواي آنان متوجه بناي خير است؛ خيري كه به واسطه قدرت آسماني خود همة بدي ها را كه ذاتأ امري عدمي است محو خواهد كرد، و اين روشي است كه مطابق روح تمامي اديان و سياست الهي است و هر انسان منصفي ، از هر دين و ملّتي بر آن اذعان دارد.

با اين توضيح ورود در ميدان يك نبرد تخيّلي كه در آن به محو مفاسد عالم يك به يك قيام كنيم ، به نظر بهاييان اتلاف وقت و از بين بردن نيرو است . لذا سراسر حيات شخص بهايي بايد در ابلاغ و رساندن پيام حضرت بهاءالله و آگاه نمودن و احياء همنوعان عزيزشان به حيات روحاني مصروف گردد تا در ظلّ تعاليم و نظم جهاني بهايي با يكديگر متّحد شوند و آن گاه چون قدرت و نفوذ اين نظم رشد و توسعه يابد ، مشاهده خواهد شد كه رشد و قدرت آن پيام آسماني كه مطابق فطرت انساني و وجدان جهاني است، همة ابعاد اجتماع انساني را دگرگون نمايد و به تدريج مشكلات پيچيدة وحشتناك دنياي ما را حل كند و مظالمي را كه طي دوران طولاني، فضاي عالم را آشفته و تيره ساخته، از ميان بردارد.

بنا براين مفهوم عدم مداخله در سياست ، گسستن از روش ها و اهداف ناقص و محدود سياسي جهان امروز ، و دلبستگي و عمل به موجب روش و سياست نا محدود الهي و هدف والاي نظم بديع جهاني بهايي است كه طالبين براي آگاهي از كم و كيف آن بايد به نوشتجات بهايي مراجعه فرمايند. در خاتمه، سه مورد از بيانات حضرت عبدالبهاء و حضرت شوقي ربّاني ، ولي امر بهايي، جانشينان منصوص حضرت بهاءالله را زينّت اين مقاله مي سازد و از همه همونوعان عزيز و محبوبي كه آن را مي خوانند، در نهايت خلوص و محبت، تقاضا دارد مطالعات گسترده اي را در مورد ديانت جديد الهي و نظم بديع آن كه مدّعي ارائه راه و روش رسيدن به صلح و سعادت حقيقي و وحدت همه انسان هاست، شروع نمايند تا خود به چشم و فكر و قلب خود ، بر حقيقت آن آگاه گردند؛ و اين است بيانات مزبور:

-   « سياست الهي مهرباني به جميع بشر است، بدون استثناء ؛ آن سياست حقيقي است و اين روش شايان نفوسِ مقدّسة رحمانيه.»

-   « مادام خدا كل را دوست دارد ، ما چرا بايد بغض و عداوت داشته باشيم؛ مادام كل را رزق مي دهد، تربيت مي فرمايد، به جميع مهربان است ، ما نيز بايد كل را دوست مهربان باشيم ، اين است سياست الهيه . ما بايد اتّباع سياست الهيه نماييم. آيا ممكن است بشر سياستي بهتر از سياست الهيه تأسيس كند؟»

-   « اين نظم [= نظم بديع الهي] خارق العاده، خارق حجاب هايي است كه تعصبات به وجود آورده و ملل را از يكديگر جدا ساخته است؛ اين نظم بالمرّه از سياست متمايز و بر كنار است و قطعأ مخالف هر نوع عقيده و فكرتي است كه بخواهد نژاد يا طبقه اي و يا ملّتي را برتر و بالاتر از نژادها و طبقات و ملل دیگر سازد.»        

مآخذ  : با استفاده از : كتاب خطابات عبدالبهاء ،ج2، صفحات 60 به بعد؛ پيام بيت العدل اعظم [ مرجع عالي موجود نظم بديع بهايي] مورخ جولاي 1976 مندرج در مجلّه آهنگ بديع سال 31 شماره 341؛ كتاب امر و خلق ،ج3،صفحات 205و...؛ كتاب مائده آسماني ،ج3و6؛ كتاب گوهر يكتا ، 259.

 

 م

  

+ نوشته شده توسط حب در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:39 |

جهان بعد از ديدگاه آئين بهايي

... اينطور كه شنيده ايم ، بهاييان مي گويند كه قيامت در همين دنيا واقع شده و بهشت را در همين عالم مي جويند. سؤال اين است كه آيا بهاييان معتقدند كه همه چيز در اين دنيا اتفاق مي افتد؟ و اگر چنين است عالم بعد و جهان ديگر در نظر ايشان اهميتي دارد يا خير؟

ابتدا بگذاريد از قيامت و بهشت از ديدگاه ديانت بهايي صحبت بداريم. همانطور كه مي دانيد بهاييان اعتقاددارند كه با قيام فرستاده خداوند، قيامت بر پا مي گردد (1)؛  يعني هنگامي كه فرستاده الهي مأموريت خود را در اين دنيا جهت اصلاح عالم، شروع مي كند، قيامت نيز آغاز مي گردد. به عبارت ديگر قيامت ، همان آمدن دين جديد است. مثلأ وقتي حضرت مسيح به مأموريت خود از جانب پروردگار قيام نمود، قيامت، واقع شد. نتيجه اين سخن آن است كه قيامت تنها مخصوص به دوره قائم موعود نيست؛  بلكه هر بار كه ديانت جديدي آمده، قيامتي هم بر پا شده(2).

بهشت نيز معنايي نزديك به قيامت دارد. با ظهور و پيدايش هر پيامبري ، دري از بهشت باز شده است(3).  اگر بهشت را مجموعه اي از خوبي ها و نيكي ها بدانيم، اين مجموعه را تمام و كمال تنها در اديان آسماني خواهيم يافت. آن ها با خود مجموعه اي از تعاليم را به ارمغان مي آورند كه سراسر دعوت به نيكي و خوبي است و پرهيز از بدي و تباهي. آن ها همچون باغباناني هستند كه مي آيند تا خار زار دنيا را به دست تربيت و مراقبت خود به گلزاري زيبا و بهشتي جان ربا مبدل نمايند. مي آيند تا جنگ را به آشتي ، اختلاف را به اتحاد و دشمني را به دوستي و كژي را به راستي تبديل كنند و بهشت آنجاست كه آشتي ، اتحاد ، دوستي و راستي باشد.

 خوب شايد حالا با خود بگوييم كه « با اين حساب از نظر ديانت بهايي هر چه هست درهمين دنياست، اين دنيا را بسازيم ديگر با عالم ديگر كاري نداريم».

 براستي در آثار بهايي اين دنيا چقدر ارزش دارد و ان جهان چه قدر و منزلتي؟

ازجمله اعتقادات بهايي اين حقيقت است كه انسان داراي دو جنبه است يكي جنبه جسماني و ديگري جنبه روحاني. اولي يعني جسم انسان، فاني است و با مرگ نابود مي گردد و دومي يعني روح، باقي است و پس از مرگ به حيات خود ادامه مي دهد. در كجا؟ در جهان روحاني . درعالمي كه ابدي است. در كلمات مباركه حضرت بهاءالله ، موسس ديانت بهايي مي خوانيم كه انسان مانند پرنده اي است كه چند روزي در قفس اين دنياي فاني به نغمه سرايي مشغول است(4)؛  اما او سرانجام قفس مي شكند و به آشيان باقي خود پر مي كشد(5).  بدين ترتيب تعاليم بهايي به ما مي گويد كه « انسان به جهت زندگاني اين حيات دنيا خلق نشده است»(6)

اگربخواهيم بر طبق آثار بهايي اين دنيا و آن عالم روحاني را با يكديگر مقايسه نماييم، بايد عالم رحم و اين دنيا را با يكديگر قياس كنيم(7).  وقتي جنين انسان در عالم تنگ و تاريك رحم قرار دارد از دنياي بيرون بي خبر است. دست دارد پا دارد چشم دارد گوش داردو... اما در رحم از دست و پا و چشم و گوش خود نمي تواند چندان استفاده كند. اما وقتي جنين متولد مي گردد به دنيايي مي آيد كه به مراتب بزرگتر است ، روشن تر است و تمام اعضاء و دست و پايي كه در رحم اندوخته حالا به كارش مي آيند تا بگيرد ، بدود ، ببيند و بشنود. به همين ترتيب دنيا در قياس با عالم بعد مثل جنين است. انسان در رحم دنيا مدتي موقت را طي مي كند و در عالم بعد به حيات حقيقي و ابدي خود ادامه مي دهد و از كمالاتي چون علم، عشق ، راستي و وفا كه در اين دنيا اندوخته ، نهايت استفاده را مي برد(8). در واقع آن عالم هم بهشتي دارد كه ثمره و ميوه اعمال ما درهمين دنياست(9). و نيز دوزخي دارد كه محروميت ازهمان كمالات روحاني است(10) . كمالاتي كه مي تواند ما را به خداوند نزديك نمايد.

ايام عمردراين دنيا هر قدر هم كه طولاني باشد در قياس با حيات ابدي روح پس از مرگ كمتر از لحظه اي است(11) . اين است كه بهاييان مرگ را مژده و بشارت مي دانند(12)؛ بشارت  ورود به عالمي ابدي و از همين روست كه پيروان آئين بهايي به جاي كلمات «مردن» و يا « فوت شدن» ، عبارت« صعود كردن» را به كار مي برند. يعني به جاي آنكه بگويند مرد و يا فوت كرد مي گويند صعود كرد و اين خود گواه اين حقيقت است كه كسي كه از دنيا مي رود به عالمي بالاتر و شريف تر صعود مي كندو ترقي مي نمايد.

در آثار مكتوب بهايي هر چه قدر اين دنيا تنگ و تاريك، فاني و بي بنياد تلقي مي شود،  عالم بعد يعني جهان روحاني وسيع و بي پايان، باقي و حقيقي جلوه مي نمايد. دنيا نمايشي است بي حقيقت(13)؛ سرابست نه آب و « هر كه را آب ناب سيراب نمايد از نمايش سراب در كنار»(14) است.

در اين دنيا انسان رهگذراست؛ عابري است كه مي آيد و مي رود؛ اما فقط رهگذري نيست كه برود و بي تفاوت بگذرد. مي آيد كه بسازد و آباد نمايد و آنگاه بي آنكه دل بندد، بگذرد و برود. البته براي ساختن، براي آباداني ، نقشه اي لازم است. اين نقشه را فرستادگان خداوند ازعالم بالا با خود   مي آورند و ازما مي خواهند و ياري مي طلبند كه بياييم و با يكديگر دنيا را بسازيم؛ دنيا را آنگونه بسازيم كه قطعه اي از بهشت جهان بالا گردد.

پس ديانت بهايي همان قدر كه به فنا و ناپايداري دنيا خبر مي دهد؛  همان قدر بر اصلاح و سازندگي دنيا ارج  مي نهد. اهتمام اديان الهي در دوران گذشته و پيروان ديانت بهايي در اين دوران، دگرگوني دنياست؛  به طوري كه جهان مادي يعني دنيا به جهان روحاني يعني ملكوت نزديك و نزديك تر گردد. چنين دگرگوني بزرگي از ظلم به عدل ، از آشوب به آرامش، از خيانت به امانت و ... فداكاري مي طلبدف؛  تلاش مي خواهد و عشق مي جويد. بهاييان به عشق مولايشان ، حضرت بهاءالله حاضرند جهت اصلاح و آباداني دنيا انچه دارند در طبق اخلاص و بندگي گذارند تا در عالم ديگر در جهان بالا سرافراز و كامران گردند. اين است كه در مناجاتي از ادعيه بهايي رو به سوي محبوب خود نموده،  چنين مي خوانند:

حل مشكل اقتصادي يا تعديل معيشت عمومي

ساغر

شايد اگر منصفانه بنگريم تا حد زيادي حق را به كارل ماركس بدهيم كه بسياري از بحران هاي يك جامعه ريشه در مسايل اقتصادي دارد. از مسايل خانواده گرفته تا سياست هاي دولتي ملي تا روابط بين المللي همه تحت الشعاع اقتصاد هستند.

تا قرن هجدهم ميلادي اقتصاد از سياست جدا بود به طوري كه تجارت هاي حتي خارجي در دست افراد بود و دول دخالتي در اين مبادلات نمي كردند. اما بحران هاي بعدي از جمله واقعهء حباب ها فرمانروايان و حكومات را وارد عرصهء تصميم گيري هاي اقتصادي كرد.

در تحليل علل جنگ جهاني اول و در پيامد آن جنگ دوم، يكي از علل عمده را آن مي دانند كه اقتصاد جهاني شده  در حالي كه سياست در سطح ملي باقي مانده بود و اين تناقض آتش جنگ را برافروخت.

پس در حال حاضر هيچ ايدئولوژي يا مرامي نمي تواند مانيفست خود را مطرح كند مگر آن كه نيم نگاهي هم به اقتصاد داشته باشد. ديانت بهايي نيز، كه داعيهء جهاني بودن را دارد، به نوبهء خود به اين مهم پرداخته  هر چند كه اصل و چرخ محرك جامعه را اقتصاد قرار نداده است. ديانت بهايي همانند ساير اديان معتقد است كه كسب ثروت و توجه به ماديات در حد متعادل لازم است و به هيچ وجه به دفع كامل جهان مادي نمي پردازد.

تعاليم ديانت بهايي با توجه به آن كه جسد را مركب روح مي داند به امور جسماني نيز توجه دارد و نه تنها در سطح زندگاني فردي بلكه در دامنهء جهاني نيز چشم اندازي كلي را ترسيم مي كند. اين تعاليم همان گونه كه نكاتي دربارهء اقتصاد يك روستا و تشكيل صندوق كشاورزان ارائه مي كند، دربارهء‌ سياست اقتصادي جهاني نيز توصيه هايي دارد.

قبل از هر چيز لازم به توضيح است كه امر بهايي يك دستگاه اقتصادي نيست همان گونه كه دستگاهي اداري يا فرهنگي يا سياسي نيست. ديانت بهايي ديني است كه همانند ساير اديان توجه به همهء ابعاد حيات فردي و اجتماعي بشر دارد. لذا نبايد انتظار داشت كه پاسخ تمامي سؤالات و مشاكل اقتصادي و معيشتي خود را به صورتي شسته و رفته و سرراست در آثار طلعات مقدسهء اين شريعت  يافت. شوقی ربانی در اين باب توضيحي مي دهند:

  در امر بهايي به طور كلي راجع به مسائل اقتصادي تعاليمي كه جنبهء فني داشته باشد از قبيل امور مربوط  به بانك و قيمت ها و غيره وجود ندارد. امر بهايي اساسا دستگاه اقتصادي نيست و مؤسسين آن را نيز نمي توان متفنن در عالم اقتصاد دانست. آن چه امر بهايي دربارهء اقتصاديات به عالم افاضه كرده اصولا به طور غير مستقيم بوده و منظور از آن اجراي اصول روحاني در تشكيلات اقتصادي كنوني دنيا مي باشد. حضرت بهاءالله تعاليم اساسي چندي به ما اعطا فرموده كه در مستقبل ايام راهنماي اقتصاديون بهايي قرار خواهد گرفت تا طبق آن تعاليم مؤسساتي از براي تعديل روابط اقتصادي عالمي تاسيس نمايند.    شوقي رباني  [1][1]

آيين بهايي براي حل مشاكل اقتصادي هم به ظرف ناظر است و هم به مظروف؛ يعني هم تعاليمي خطاب به فرد دارد و هم انتظاراتي از جامعه و سياست گزاران اجتماع.

در بعد فردي سواي تاكيد بر رعايت اصول اخلاقي از جمله صداقت، امانت، انصاف و امثال آن كه در تمامي شئون زندگي فرد لازم الاجراست، تاكيد خاصي بر اشتغال شده است. كار خدمت بلكه عبادت است. در نظم بديع جهان آراي بهايي " نفوس عاطله كه رغبت به كار نداشته باشند" جايي ندارند. هر كس هر محظوري هم كه داشته باشد مكلف به اشتغال است. كار علاوه بر فوايد مادي داراي ارزش معنوي نيز هست. [2][2] در معاملات نيز تفاوتي ميان مؤمن و غير مؤمن وجود ندارد بلكه بايد با كل به صورت برابر و به انصاف معامله كرد. پرداخت قرض و دين بسيار اهميت دارد به گونه اي كه بر تقديم تبرع و اعانات اولويت دارد.[3][3]

حكم ديگر ديانت بهايي پرداخت حقوق الله است. يعني به نوعي ماليات بر درآمدي است كه به مازاد عايدي فرد تعلق مي گيرد و در حد بسيار ساده مي توان گفت هر گاه فرد تمامي نيازها و مخارج يك سال خود را فراهم كرد و با اين وجود به ميزان يك يا چند  نوزده مثقال طلا پس انداز داشت، مي بايست نوزده درصد آن را به صندوق حقوق الله پرداخت كند. هيچ كس را ملزم به پرداخت آن نمي كنند بلكه اين امري است وجداني.

در عين حال افراد تشويق به پرداخت تبرع و اعانه شده اند. در اين حال ديگر نه حد خاصي تعيين مي شود و نه فرد خاصي. هر كس با هر ميزان درآمد و توان اگر مايل باشد مبلغي از مال خود را تقديم مي كند. محور عقيدتي ديانت بهايي در اين باب اصل مواسات است كه البته با مساوات متفاوت است. در مساوات قرار است همهء افراد اجتماع برابر تلقي شوند و هر كس هر ميزان تلاش كه كند با سايرين بهرهء مساوي ببرد كه البته منصفانه نيست و هيچ گاه نيز در عمل قابل اجرا نبوده است. اما اصل مواسات قايل به عدم برابري توان و استعداد افراد در اجتماع است  و هر كس به قدر تلاش خود بهره مي برد. در يك جامعه البته فقير وغني هر دو هستند اما در مواسات اصل بر ترجيح دادن ديگري بر خويشتن است. يعني فرد غني داوطلبانه و از روي انصاف ملاحظهء حال فقير را مي كند چون در ديانت بهايي فقرا امانت  خداوند نزد ثروتمندان اند. اگر ديگري را برخود ترجيح دهي پس آن گاه شايد از قوت روزانهء خود نيز درگذري تا به ديگري ياري رساني.

اما اگر كسي تلاش خود رانيز كرد اما مؤفق نشد مخارج خود را تامين كند چه؟ مثلا كشاورزي يك سال تمام زحمت كشيد اما حين برداشت محصول آفتي تمامي زحماتش را به باد داد؟ در اين حال پيشنهاد تاسيس صندوقي محلي شده است كه هفت ورودي و هفت خروجي دارد. البته به طور اختصار مثال شخص حضرت عبدالبهاء در اين مورد شايد كافي باشد كه اگر كسي درآمد و مخارج اش پاياپاي بود، نه به اين صندوق مي پردازد و نه از آن برداشت مي كند. اگر كسي درآمدي بيش از مخارج داشت بسته به ميزان مازاد مخارج درصدي را به صندوق پرداخت مي كند و اگر كسي درآمداش كمتر از ميزان موردنياز مخارج اش بود، به او مبلغي از صندوق پرداخت مي شود. مخارج از كار افتادگان، بيوه ها و يتيمان نيز از اين صندوق تامين مي شود. از جمله ورودي هاي به اين صندوق درصدي از مال بي وارث، گنج يافته شده، معادن، مال يافته شده كه صاحب آن معلوم نيست و امثال آن مي باشد.

در كنار اين صندوق و شايد به عنوان بخشي از فعاليت هاي آن ماليات تصاعدي بسته به ميزان درآمد نيز در نظر گرفته شده است. تمامي اين موارد تدابيري است  براي جلوگيري ازتجمع ثروت بيش از حد در دست افرادي محدود؛ ثروت ممدوح است اگر كل اجتماع ثروتمند باشد. فقير و غني وجود دارند اما تفاوت ها فاحش نيست.

د ر حكم تقسيم ارث در ميان وراث نيز نوعي توزيع ثروت وجود دارد. البته فرد اختيار كل مال خود را دارد كه به هر نوع مي خواهد تقسيم كند و به هركه مي خواهد بدهد اما در كتاب اقدس نيز تقسيم ارثي وجود دارد كه توصيه  ونيز در مورد مال كسي كه وصيتي ندارد، اجرا مي شود. مال فرد متصاعد ميان هفت گروه  تقسيم مي شود كه ميزان آن از بالا به پايين كاهش مي يابد: فرزند، همسر، پدر و مادر، برادر و خواهر ، معلم.

از جمله معضلات باب روز در عرصهء اقتصاد مسالهء اعتصاب است؛ يعني گرفتن حق يا ناحق خود از كارفرما به زور و با تعطيلي كار. حضرت عبدالبهاء اين روش را مردود مي شمارند و آن را عادلانه نمي دانند. كارگران نبايد چنين كنند چون منجر به بي نظمي و زياده خواهي اي مي شود كه هيچ گاه تمامي هم نخواهد داشت. اما علت آن را نا عادلانه بودن دستمزد كارگر مي دانند. كارفرمايان گاه حقوق كارگران را پايمال مي كنند. راه حلي كه ارائه مي شود تبديل فعاليت ها به شركت هاي سهامي است كه درصدي از سهام به كارگراني تعلق گيرد كه خود در آن شركت يا كارخانه مشغول به كاراند. به اين شكل هم كارگران از حقوق بيشتري بهره مي برند و هم چون در منافع كار شريك اند ديگر اقدام به تعطيلي نمي كنند كه به ضرر خود آنان نيز تمام مي شود و با دلسوزي بيشتري كار مي كنند.

ديانت بهايي در عرصهء اقتصاد بين المللي نيز راه كارهايي كلي ارائه مي كند. چشم انداز برقراري نظم جهاني بهايي شامل مجمعي بين المللي متشكل از نمايندگاني از تمامي كشورهاست كه به انتخاب مردمان شان و بسته به تعداد جمعيت شان در آن مجمع حاضراند تا دربارهء امور جهاني تصميم گيري كنند. در كنار چنين مجمعي محكمه اي بين المللي نيز تشكيل مي شود كه به قضاوت و دادرسي در سطح جهاني قائم است. پليس بين المللي وظيفهء‌ برقراري امنيت و تماميت ارضي كشورهاي جهان را برعهده دارد و ناظر بر اجراي تصميمات مجمع جهاني و محكمهء كبراي بين المللي است. اين مجمع جهاني نظارت بر تمامي منابع و معادن كل كرهء ارض را بر عهده دارد و از اين نظر ديگر كشوري نمي تواند مثلا نفت موجود درمحدودهء جغرافيايي خويش را صرفا آن خود بداند يا ديگري طلا را براي خود بخواهد. تمامي عايدات و محصولات صنعتي و كشاورزي و دستاوردهاي علمي و پزشكي و امثال آن در سطحي جهاني و تحت نظارت توزيعي عادلانه مي شود تا در دسترس عموم اهل عالم قرار گيرد. اين نظام كه عملكردي كمابيش مشابه صندوق هاي محلي را خواهد داشت، مي تواند به حل بحران هايي مانند خشكسالي، سيل، زلزله وامثال آن كمك كند. مشكل يك كشور مشكل كل عالم است و همه در حل آن خواهند كوشيد.

در امر بهايي، حداقل در الگوي اصلاحي كه حضرت عبدالبهاء براي ايران در رسالهء مدنيه توصيه مي فرمايند، بر ايجاد روابط بين المللي از جمله در امور اقتصادي صحه گذاشته مي شود. كشورها و ملل بايد از دستاورد و تجربيات يكديگر بهره برند. معاهدات تجاري در تبادلات كالا و ذخاير و امثال آن تشويق شده است.

تشويق كشورها به تحديد تسليحات نظامي و ارتش، يكي از روش هايي است كه مخارج اضافه اي را مانع مي شود كه نه تنها باعث بحران هاي مالي ملل هستند بلكه با ايجاد اضطراب و سوء تفاهم ميان كشورها خود بر آغاز جنگ دامن مي زنند. زماني كه در جامعه اي جهاني نظارت تسليحاتي بر كل عالم توسط پليس جهاني انجام شود، نيازي به رقابت هاي تسليحاتي و نظامي نخواهد بود. البته در اين جا نيازي به توضيح ميزان مخارجي كه صرف اين قبيل فعاليت ها مي شود، نيست.

اما اصلي اساسي كه در اديان الهي مورد تاكيد است و وراي تمامي راه حل ها مي تواند پاسخگوي بسياري از مسايل باشد، اصل انقطاع است. فعاليت اقتصادي تشويق مي شود و عبادت است اما بايد همه فعاليت ها همراه با انقطاع باشد. يعني ثروت نبايد تنها و اصلي ترين هدف حيات باشد. اين اصل اگر واقعا مورد نظر باشد، نه تنها در زندگي شخصي بلكه در سطح جهاني نيز بسيار راهگشا خواهد بود.



Bottom of Form

 

 

 

 



 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط حب در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:9 |

 

 

بهائی ستیزی عبدالله شهبازی و تحریفات تاریخی وی

  

 

 

کورش پویا

 

    مدّتی قبل روزنامۀ  جام جم  در ۴ شماره ، به درج مقاله ای تحت عنوان "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران" نوشتۀ  عبدالله شهبازی پرداخت. این مقاله که بعداً در جاهای دیگر نیز به شکل مقالات کامپیوتری مندرج گردید ، با تظاهر به اینکه تحقیقی تاریخی و عینی است ، سرتاسر دروغ و افترا علیه نه تنها بهائیان ،  بلکه همۀ  دیگر اقلیت های مذهبی ایران ، از جمله زرتشتیان و یهودیان است .که همگی را به عنوان عمال و جاسوسان انگلستان ،  و عناصر وطن فروش و بیگانه پرست قلمداد می نماید .در واقع مقاله ویا در خقیقت   کتاب مزبور ، گفتاری بغض آمیز و کین آلود است که با استفاده از ظواهر زبان علمی و تاریخی ، میکوشد تا احساسات ناشکیبا و قساوت آمیز نویسنده را ، نسبت به گروههائی که در طول تاریخ دو قرن گذشتۀ  ایران ، مورد ظلم و ستم ناشکیبایان مذهبی قرار گرفته اند ، پنهان نماید. هنگامی که خرد و قلم در خدمت مسخ  حقائق، توجیه ظلم به مظلوم، واژگون نمائی واقعیت و خشنود سازی زرسالاران و زورسالاران ناشکیبا ، در می آید ، باید به تراوشات چنان خرد و قلمی ، با دیدۀ  شک و تردید نگاه کرد.

 

جای بسی تأسّف است که روزنامۀ  جام جم که در کمال خرسندی داوطلب پخش چنین تحریفاتی در ۴ شمارۀ  خود می گردد از چاپ پاسخنامه ای که توسط بهائیان ساکن ایران نوشته شده بود احتراز کرد . و آنگاه چندی قبل مجدداً مقالۀ  دیگری اما این بار کوتاه ، توسط نویسندۀ  دیگری بنام سید مجتبی عزیزی ، تحت عنوان "فرقۀ  انحرافی ابتکاری" ، چاپ کرد که سرتاسر خلاصه و تکراری از همان مقالۀ  عبدالله شهبازی است. در واقع روزنامۀ   جام جم که سیاستی معارض با آزادی قلم و سخن و انصاف و عدالت دارد ، بیشتر بعنوان "زورنامه" عمل میکند تا روزنامه . و شایستۀ  واژۀ  شکوهمند جام جم نیست . چرا که حد اقل در این مورد ، جام خشونت و پیشداوری و بی انصافی  و مسخ و تحریف شده است.

در این مقاله به بررسی نظریۀ  اصلی و هسته ای عبدالله شهبازی در مقاله اش می پردازیم . و از بحث در مورد بسیاری دیگر از اغلاط وی ، درخصوص مسائل فرعی خودداری میکنیم . اما همۀ  مباحث وی ، همانند بحـــــــــــــــث کانونی و هسته ای مقاله ، آکنده از افتراء و مسخ و دروغ است.

                          

  نکته اصلی و هسته ای نوشته شهبازی ، اثبات این مدعاست ، که ظهور حضرت باب و پیشرفت خارق العادۀ  آئین  آن حضرت ، در سالهای اوّلیۀ  ظهور ایشان ، محصول توطئۀ  بیگانگان ، یعنی انگلیسی ها بود . که توسط عمال خود ،  یعنی یهودیان و پس از آن زرتشتیان متحقق گردید. برای اثبات این ادّعا ، شهبازی ، افسانۀ  غریبی به هم میبافد که از سه رشته تشکیل شده است . و این سه ، بعنوان دلائلی قاطع در اثبات نظرش ارائه میگردد.

 

سه استدلال شهبازی

 

رشتۀ اوّل این طرح خیالی ، صحبت از تاجری یهودی و بغدادی بنام دیوید ساسون میکند ، که چند سال قبل از آغاز دعوت حضرت باب ، به بمبئی رفته و به تجارت در آسیا از جمله بوشهر می پردازد . این شخص که بعداً در تجارت بسیار موفّق شده و فرزندان و نوادگانش با دربار انگلستان ارتباط نزدیک می یابند ، بعنوان جاسوس و مأمور انگلستان تعریف میشود. خلاصۀ  رشتۀ  اوّل این طرح این است ، که در زمانی که ساسون تجارت خود را از بمبئی آغاز میکند ، حضرت باب نیز بمدت ۵ سال در بوشهر اقامت داشتند . که در آن زمان نوجوانی بیش نبودند. شهبازی استدلال قاطعی به دست میدهد: ساسون در بمبئی است و با بوشهر تجارت دارد. حضرت باب هم در آن زمان در بوشـــــــــهر در تجارتخانۀ  دائی شان کار میکردند. نتیجه آنکه حضرت باب مأمور و مخلوق انگلستان ، با وساطت دیوید ساسون میباشد!

 

 رشتۀ دوم ، طرح خیالی مربوط به یهودیان جدیدالاسلام مشهد است. شهبازی میگوید که در حوالی همان دوران یعنی در سال ۱۸۳۹ ، همۀ  یهودیان مشهد دسته جمعـــی و بطور داوطلبانه ، مسلمـــــان میشوند . و البته در خفـــــــا یهودی می مانند . امّا این کار را بخاطر جاسوسی در میان مسلمانان ، و تفرقۀ  ایشان انجام میدهند. این اقدام هم جزئی از همان توطئۀ  دیوید ساسون است . ۵ سال پس از این ، یعنی در سال ۱۲۶۰ هجری قمری یا ۱۸۴۴ میلادی است ، که حضرت باب دعوت خود را آغاز میکنند . و جمعی از جدید الاسلام های مشهد به آئین ایشان میگِرَوند . و یهودیان مزبور ، اوّلین کسانی بودند که در خراسان بابی میشوند . و این گروه عوامل فعال در تبلیغ و گسترش دین جدید میگردند.

 

رشتۀ سوم ، طرح افسانه ای مربوط به نخست وزیر ایران ، یعنی میرزا آقاسی است. بر طبق گفتار شهبازی ، میرزا آقاسی نیز به توطئۀ  یهودیان جدیدالاسلام ، نخست وزیر میشود . و او در همان سالی به صدارت میرسد ، که حضرت باب دعوت خود را آغاز میکند . یعنی در سال ۱۲۶۰ هجری قمری. .میرزا آقاسی به همین جهت حامی حضرت باب میگردد و به نشر آئین ایشان اقدام میکند. البته نویسنده از مشارکت زرتشتیان هم در این توطئه سخن میگوید . امّا تطویل در مورد آنرا به مقاله ای دیگر موکول میکند.

در این نوشته  این سه استدلال شهبازی  را مورد بررسی دقیق قرار میدهیم وبا نگاهی به روش نگارش در  نوشتۀ  مزبور ، "جستارهائی از تاریخ بهائی گری در ایران"، برخی از ویژگیهای ساختاری آن را مورد پژوهش قرار خواهیم داد. اما پیش از آغاز این بررسی لازم است که در بخش نخست، به منطق کلی اینگونه اعتراضات بر آئین بهائی توجه نمائیم. در چند ماه گذشته، رسانه های  همگانی ایران مخصوصا روزنانه کیهان چپ و راست علیه آئین بهائی مقاله می نویسند و در چاپ این مقالات هم ملاک گزینش یک نوشته، در جه دروغگویی و افترای آن می باشد. یعنی هرچه یک نوشته بیشتر غیر علمی و دروغ باشد امکان چاپ شدنش بیشتر است.  معلوم نیست بر سر رسالت شکوهمند روزنامه نگاری در فرهنگ رهبران سیاسی ایران چه آمده است. البته قصد همه این نوشته ها نه کشف و پژوهش حقیقت، بلکه مسخ و تحریف منظم آن است و به همین جهت است که روش این اتهام زدنها نیز روش ناجوانمردان و بز دلان تاریخ است یعنی مقاله می نویسند و تهمت می زنند بی آنکه به بهائیان اجازه دهند که به این دروغها و فحاشی ها پاسخ دهند. تمامی این روش ناجوانمردانه اثبات گر این حقیقت است که بهائی ستیزان ارتجاعی از حقیقت و آزادی سخن و گفتار و عقیده هراس دارند و هر نوع دگر اندیشی را خطری برای منافع خصوصی استبداد مذهبی و سیاسی خویش می پندارند. به همین دلیل پیش از اغاز بحث گسترده در باره نوشته شهبازی ، نخست به ساختار این اعتراض کلی که می خواهد آئین بهائی را به سیاستهای خارجی ببندد توجه می نمائیم و آنگاه در بخشهای بعدی به افترای شهبازی خواهیم پرداخت.

                                                                                                                  

 

 

 

 

بخش اول

 

آیا آئین بهائی ساخته سیاستهای خارجی است؟

 

 

    طرد آئین بهائی بر اساس این ادعا که این آئین ساخته سیاستهای خارجی است مطلبی نسبتا جدید است. در واقع در صد سال اولیه ظهور باب و بهاءالله دشمنان آئین جدید با وجود اینکه از هیچ نوع تهمت و نسبت و افترائی در رد نهضت نوین روحانی خودداری نکردند هرگز از ارتباط این آئین با سیاستهای خارجی صحبتی نکردند. بلکه به عکس، اعتراضاتشان در ان موقع مربوط به مسائلی بود که در فرهنگ ان زمان بد و پلید به حساب می آمد. اما بعد که فرهنگ ایرانیان قدری غیر مذهبی تر شد و تعریف بد و پلید هم دگرگون گردید دشمنان بهائی به افترائات سیاسی در حق فرهنگ نوآور بهائی روی نمودند تا آنکه روشنفکران و تحصیل کرده ها را از آئین نوین بترسانند و ناشکیبائی و تنگ نظری مذهبی خود را پشت نقابی از وطن دوستی و ایران دوستی پنهان کنند و مانع شوند که ایرانیان در مورد آئین نوین ایرانی دست به پژوهش مستقلانه زنند و ایران در چنگال دیو سنت پرستی و عقب افتادگی و جهالت گرفتار بماند. اتهام ساختهء بیگانه بودن آئین بهائی از هنگامی آغاز گردید که اتهام زنندگان کوشیدند که فرهنگ ایران را از هرآنچه که دگر اندیش، پارسی، و غیر اسلامی است بزدایند و هر آنچه که نوین و مترقی و ایرانی است را به عنوان بیگانه جلوه دهند.

 

    همزمان با پدیدهء بالا جریان دیگری نیز شدت گرفت و آن مطرح شدن بینش نظری چپ در ایران بود. برای بهائی ستیزان آشکار شده بود که یارای برابری با بهائیان را در مباحث مربوط به آموزه های اجتماعی، فلسفی و عرفانی ندارند و ناچار به فکر چاره ای دیگر افتادند. بالا گرفتن اندیشهء چپ و جا افتادن نگرشی سطحی  و الهام گرفته از مارکسیسم در ایران فرصت را به بهائی ستیزان داد تا با بستن نسبت سیاسی آب را گل آلود کنند و چند صباحی بیشتر ایرانیان را از بررسی و آشنائی با آئین بهائی دور کنند. گسترش زمینهء چپ بستر افکار عمومی را برای پذیرش این نسبت آماده ساخت. از این پس حربه و ترفند اساسی بهائی ستیزان بستن اتهام وابستگی سیاسی مد روز بود، و با مد روز نیز عوض می شد. گاهی انگاستان، گاهی آمریکا، گاهی روسیه و گاهی اسرائیل را منشاء دین بهائی قرار دادند. بدین ترتیب ادعای دروغین ارتباط پیدایش آئین بهائی با سیاست های خارجی نتیجه فعالیت بهائی ستیزان ارتجاعی در بستر ساده انگاری جزمی الهام گرفته از اندیشهء چپ است. 

 

    لازم به تذکر است که هیچیک از رجال همعصر باب و بهاءالله که به مراتب با زندگی و آموزه های آنها از بهائی ستیزان عصرهای بعدی آشناتر بودند و هیچیک از مردان سیاسی و مذهبی عصر قاجار و آغاز دورهء پهلوی چه از مخالفان دین بهائی از قبیل شاهان قاجار و شیخ فضل الله نوری و ملا علی کنی و امیر کبیر گرفته و چه رجال بی طرف چون شیخ عبدالله انصاری و میرزای شیرازی و سید محمد طباطبائی هرگز ادعا نکرده بودند که دین بهائی منشاء سیاسی و خارجی دارد.  

 

   آنان که بر آئین بهائی اتهام بیگانه پرستی می زنند مخالف آزادی سخن و عقیده برای مردم ایرانند. به همین سبب بی وقفه تهمت می زنند ولی به بهائیان اجازه دفاع از خود را نمی دهند. پر واضح است که در این میان دشمن ایران و دوستدار عقب افتادگی این سرزمین کیست. دشمن ایران آن است که دشمن آزادی سخن و عقیده است زیرا که زیر بنای عقب افتادگی اجتماعی و فرهنگی همین ترس از حقیقت و سرکوب آزادی سخن است. نفس اتهام، اثبات دروغ بودنش است. در گذشته اعتراض به دیانت بهائی بر این اساس توجیه می شد که این ائین، بدعت مذهبی و ارتداد می باشد. استدلال دشمنان بهایی در نفی حضرت بهاءالله این بود که ان حضرت مدعی وحی جدید از جانب خدا شده است در حالیکه قوانین اسلام تا به ابد قابل اجراست. در اثبات این ادعا بود که این نویسندگان از پلید بودن آموزه های بهائی و تضاد آن با اسلام سخن می گفتند. مثلا کسانی مانند شیخ فضل الله نوری می گفتند که بهائیان دشمن ایران و اسلامند زیرا که انها طرفدار دمکراسی و حکومت پارلمانی هستند، یا انکه بهائیان ویرانگر ایرانند زیرا از لزوم آموزش دختران و مدارس دخترانه سخن می گویند، یا آنکه بهائیان دشمن خدا هستند بخاطر اینکه بر خلاف قران از تساوی حقوق همه ایرانیان ازجمله اقلیتهای مذهبی دم می زنند، یا انکه بهائیان معاند حقیقتند زیرا که برده داری را حرام می شمارند، یا انکه با مملکت محروسه خصومت دارند زیرا هیچکس را نجس نمی دانند ودر فکر انهدام دین و دینداریند چه که آزادی عقیده و دین را حق انفکاک ناپذیر هر انسانی می شمارند. هزاران بهائی در تاریخ ایران بر اساس همین اتهامات کشته و زندانی و تبعید شدند. اما بعدا ورق برگشت. حال که نفوذ اندیشه حقوق بشر در میان ایرانیان کم کم  قدرت یافت همان دشمنان دیرین با برچسبهای جدیدی وارد گود شدند. این بار انچه که پلید تلقی می گشت ضعف سیاسی ایران و استعمار خارجی بود. در نتیجه افسانه های عجیب و غریب در چسباندن آئین بهائی به سیاستهای خارجی شایع گردید. اما از آنجا که از همان ابتدا بهائیان حق آزادی سخن و دفاع از خود را نداشتند در نتیجه مردم ایران هرگز جز دروغ و افترا در باره این آئین نشنیدند و متاسفانه هر دروغی که در جامعه شایع باشد و مورد نقد قرار نگیرد و حتی تصور نقدش نیز ترس و وحشت در دلها بیافکند به تدریج مورد قبول ساده لوحان قرار می گیرد. در این اواخر افسانه تازه ای در ارتباط با باب و بهاءالله توسط  نویسنده ای بنام عبدالله شهبازی پرداخته شده است. این شخص که همه نوشته هایش آکنده از نفرت و خشونت نسبت به  گروهای ستمدیده ایران مخصوصا زرتشتیان، یهودیان و بهائیان است به صورتی آگاه و عمدی به تحریف و جعل تاریخ می پردازد تا سیاستهای ناشکیبا و ضد انسانی طرفداران استبداد مذهبی و سیاسی را در سرکوب دگر اندیشی و دگر باشی  توجیه نماید. در بخشهای بعدی این نوشته، نادرستی و ناجوانمردی نوشته شهبازی را مورد بررسی گسترده ای قرار خواهیم داد. اما در این بخش، اتهام مربوط به سرچشمه بیگانه و سیاسی آئین بهائی را بطور کلی مورد پژوهش قرار می دهیم.

 

   در این بخش  به چهار واقعیت تاکید خواهم نمود. اول انکه عین این اتهامات را بر هر پیامبر و آئین نوینی وارد کرده اند و این منطق همان منطقی است که بر اساس ان هم اسلام و هم تشیع قبلا مورد اتهام و طرد قرار گرفته است. دوم انکه خود آن اتهامات و اعتراضات اولیه ای که دشمنان بهائی بر آئین بهائی وارد می نمودند قاطعانه ثابت می کند که این اعتراضات جدید سیاسی باید نادرست باشد و چیزی جز وارونه جلو دادن حقیقت اجتماعی و تاریخی بیش نیست. سوم آنکه تناقضات گوناگون میان انواع و اقسام این اتهامات سیاسی جدید نیز ثابت می کند که همه انها در "قلمرو خیال" صورت گرفته و فاقد هر نوع حقیقتی است. سردرگمی و آرای پریشان سازندگان ادعای توطئه از اینجا پیداست که هنوز هم نتوانسته اند تصمیم بگیرند که دین بهائی را باید به کدام سیاست خارجی نسبت دهند. چهارم انکه هریک از این اتهامات جدید سیاسی بر مشتی دروغ آشکار تاریخی بنا شده است که با کوچکترین تحقیقی می توان نادرستی انها را بسادگی درک نمود. حال به اثبات این مطلب می پردازیم.

 

اسلام و تشیع هم متهم به بیگانه پرستی شده اند

 

    کسانی که فریاد واویلا و واشریعتا بر آورده و می آورند، به اسم ایران دوستی بر آبین بهائی می تازند. ایشان مهاجم بر ایران را پلید معرفی نموده و بر پیامبر بهائی اعتراض می نمایند که با مهاجم خارجی  ارتباط داشته است. البته چنانکه خواهیم دید آئین بهائی نه تنها هرگز با تهاجم خارجی همدلی نداشته است بلکه تنها آئینی است که با هرنوع استعمار و استثماری مخالفت ورزیده است. اما حیرت من از این است که آن بهائی ستیزی که به اسم اسلام افتخار می کند به طرح چنین نوع اعتراضی دست می زند. اگر همین منطق را دنبال کنیم باید بگوئیم که عین این مطلب به شکلی بسیار جدی تر ظاهرا در مورد اسلام صدق می کند. به این ترتیب که اسلام نه آنکه با مهاجم خارجی ارتباط داشته باشد بلکه خود مهاجم خارجی به ایران بوده است. جالب است که بهائی ستیزان، آئین بهائی را که هم پیامبرش ایرانی بود و هم همواره  از عشق به ایران و پیشرفت آن سخن می گفت،  به اسم دفاع از ایران مورد نفی و دشنام قرار می دهند ولی خود به انتساب آئینی که توسط خارجیان بوجود امد و به وسیله یورش و حمله مسلحانه بر ایران و ایرانیان به ایران راه یافت و از بومیان ایرانی بهره کشی (خراج و جزیه) می نمود و آنان را از حق مساوی محروم می نمود افتخار می نمایند! حال خدای نکرده اگر حضرت بهاءالله همین نوع  کار را انجام داده بود در مورد ایشان چه می گفتند؟ حقیقت این است که در زمان ظهوردیانت مقدس  اسلام هنوز امکان تحقق فرهنگ حقوق بشر در جهان وجود نداشت و در نتیجه اسلام نیز حکم شمشیررا نسخ ننمود.  اما با ظهور حضرت بهاءالله برای اولین بار احکام دینی و روش گسترش آن نیز بر محور اصل وحدت عالم انسانی، آزادی عقیده، و بردباری مذهبی بنا شده است. به همین جهت نوشته های بهاءالله از بنیان بنای خشونت و استعمار را برکند. اما گذشته از این، همه ادیان را می توان بر اساس همین منطق غلطی که توسط بهائی ستیزان بکار می رود ساخته سیاستهای خارجی جلوه داد که البته کل این منطق غلط است. بهائی ستیزان گفته اند که ديانت بهائی بخاطر روش صلح‌آميزش و نسخ اسلام در شرايط عقب افتادگی ايران و سيادت غرب، ساخته و پرداخته بيگانگان است زیرا که به تفرقه میان مسلمانان و پیروزی استعمار می انجامد. اما عین این استدلال  در مورد آئين حضرت مسيح هم صادق است. در واقع شرايط ظهور آئين بهائی آينه شرايط ظهور آئين مسيح است. حضرت مسيح در ميان يهوديان ظاهر شد و اعلان نسخ شريعت يهود را فرمود.  اما در آن زمان يهوديان در تحت استثمار، استعمار، امپرياليزم و چیرگی امپراطوری رم قرار داشتند. در همان زمان هم نهضتی افراطی که دعوت به مبارزه مسلحانه يهوديان می‌نمود در فلسطين بوجود آمده بود. امّا در همين شرايط بود که حضرت مسيح به نسخ آئين يهود پرداخت و اصل خشونت و جنگ را الغاء فرمود و از ضرورت صلح و آشتی و محبّت سخن گفت. شک نيست که اين پيام برابری و برادری و صلح ارکان نظام ظالمانه امپراطوری رم را در هم شکست و برای سرتاسر جهان مدنيتی خلّاق و نوين به بار آورد. در واقع اگر منطق ناشکيبای دشمنان بهائی را دنبال کنيم بايد همه پیامبران را استعمارگر و بازيچه استعمار بيگانگان بپنداريم.  یا به عنوان مثال همان افترائاتی را که شهبازی در ردیه اش علیه حضرت باب نگاشت (وکیهان نیز این روزها بر اساس ان مرتب مقاله چاپ می کند) را سنیان در طرد تشیع مطرح کرده و می نمایند. شهبازی آئین باب را ساخته توطئه یهودیان برای تباهی اسلام  معرفی نمود. این هم سنت الهی است که مخالفان و دشمنان پیامبران و اولیای الهی همه رجعت یکدیگرند و حرف و منطق ممسوخ یکسانی را در ادوار گوناگون تکرار می کنند. توضیح آنکه از ابتدای ظهور تشیّع سنّیان مدعی شدند که شیعه و ائمهء ایشان ساختهء دست یهودیان هستند که بمنظور ایجاد تفرقه در اســــــلام و تضعیف آن از درون ایجــــاد شده اند. نویسندگان سنّی گفته اند و هنوز هم می گویند که چون یهودیان در مبارزهء مستقیم با اسلام در مدینه موفق نشدند و حضرت محمد آنها را تبعید کرد و یا کشته ساخت درنتیجه بخاطر کینه شان به اسلام با تظاهر به اسلام (بقول شهبازی جدید الاسلامها) تصمیم به ایجاد تفرقه در اسلام و تباه ساختن آن از درون کردند و به این منظور شیعه را بوجود آوردند و اسلام را متزلزل و پریشان ساختند.  به گفتهء این افراد، تشیع مخلوق عبدالله ابن سباء بود که یک یهودی یمنی بود که به اسلام تظاهر کرد و او اولّین کسی بود که مسئلهء غصب حقّ امامت و ولایت و حکومت حضرت علی را بتوسط ابوبکر و دیگران مطرح نمود و هم او بود که به مصر رفت و شورش علیه عثمان را برانگیخت و هم او بود که پس از شهادت حضرت علی ادّعا نمود که آن حضرت وفات نکرده اند و در مورد آن حضرت دست به غلو زد و بانی غالیان گردید.

 

    در واقع وقتی نوشته های بهائی ستیز افرادی نظیر شهبازی را می خوانیم کافی است که کلمهء شیعه را جایگزین بهائی و نام ائمهء اطهار را جایگزین نام حضرت باب یا حضرت بهاءالله نمائیم و بقیهء قصّهء ناجوانمردانه هیچگونه تفاوتی نخواهد کرد. البتّه خواننده نباید گمان کند که این مطالب سخنان گذشته است بلکه همین الان هم نویسندگان و علمای سنّی به تندی و شدت همین حرفها را می زنند. بعنوان مثال همانگونه که شهبازی سایت کامپیوتری دارد و افترائاتش را بدین ترتیب اشاعه میکند مخالفان ائمهء اطهار نیز دارای سایت های گوناگون هستند و به اسم اسلام و جهاد و مبارزه علیه استعمار بر شیعه می تازند که از آن جمله است www. .Allahuakbar.net  .  اما خود قران کریم شهادت می دهد که اعراب در اعتراض به ان حضرت می گفتند که اقوام بیگانه حامی ایشان است. این سنت خداست که آئین نوین را ساخته اقوام بیگانه قلمداد نمایند و بدین وسیله مردم را از تحقیق مستقلانه در مورد آن برحذر کنند. در سورهء فرقان آیهء چهار، قرآن کریم افتراء دشمنان اسلام را نقل می فرماید: و قال الذین کفروا ان هذا الا افک افتراه واعانه علیه قوم آخرون. یعنی کسانی که کافرند گفته اند که قرآن مشتی دروغ است که بدروغ پرداخته شده و اقوام بیگانه در این کار حضرت رسول را پشتیبانی می کنند. مثلا گفته اند که مسلماً اگر سلمان پارسی تکنیک حفر خندق را به مسلمانان مدینه نمی آموخت و در نتیجه حملهء مکیان  به مسلمانان مدینه را عقیم نمی ساخت امروز چیزی بنام اسلام در دنیا نمی بود و از این مطلب نتیجه گیری کردند که که آئین اسلام توسط خارجیان پرداخته شد. می بینیم که چیزی نیست که به آئین بهائی نسبت دهند که عین آنرا به اسلام هم نسبت نداده باشند. جالب است که این دشمنان خدا هرگز از گذشته درس عبرت نمی گیرند و با رجعت در هر عهد و عصر همان مزخرفاتی را که قبلاً بافته اند باز تکرار می کنند.

 

تناقض دو مرحله اعتراض بر آئین بهائی

 

   در بحثهای بعدی خواهیم دید که همه "تاریخها" و نظریاتی که کوشیده اند آئین بهائی را به سیاستهای خارجی بچسبانند مشتی دروغ و تحریف حقیقت تاریخی بیش نیستند. اما قبل از ان بحث لازم است که به صورت منطقی و علمی به بررسی این ادعا بپردازیم که آیا آئین بهائی می تواند ساخته سیاستهای خارجی باشد یا نه؟ پاسخ این سوال آسان است. اگر آئین بهائی توسط سیاستهای خارجی و به منظور عقب افتاده نگاه داشتن ایران ساخته شده باشد دران صورت باید آموزه هایش باعث ترویج خرافات، و مانع پیشرفت و تکامل ایران عزیز باشد. به عکس، جهان بینی دشمنان قسم خورده این آئین باید عوامل مترقی در پیشبرد و تکامل ایران بوده و باشد. از اینجاست که باید گفت آنچه که پیش از هرچیز بطلان ادعای دشمنان آئین بهائی را به اثبات می رساند تناقض درونی دو مرحله از اعتراضات و حملاتی است که یکی در صد سال اولیه ظهور این دیانت و دیگری  در دوران متاخر، علیه آن مطرح شده و میشود. وقتی سخنان و اعتراضات بهائی ستیزان را در گذشته و حال پهلوی هم می گذاریم دروغ بودن اتهامات جدید را آشکارا متوجه می گردیم.  چنانکه گفته شد در ابتدا مبنای حمله پاسداران فرهنگ خردستیز بر آئین بهائی آن بود که چرا این آئین از دمکراسی سیاسی حمایت کرد، و به برابری حقوق زنان و مردان تاکید نمود، و بردگی را حرام ساخت، و از آزادی عقیده و مذهب دفاع کرد، و اصل نجاست گروههای دینی را لغو نمود، و برابری حقوق همه شهروندان از جمله اقلیتهای مذهبی را موکد ساخت، و حکم ارتداد را نسخ نمود، و فرهنگ جادو و خرافات را از ریشه بر کند، و از لزوم تطابق دین و دانش و خرد سخن گفت، و بجای تکفیر و تبعیض و نفرت و جنگ با دیگر مذاهب، بر وحدت حقیقت همه ادیان و لزوم معاشرت و دوستی با پیروان آنان اصرار ورزید. بر اساس این نوع اعتراضات بود که حقوق انسانی هزاران بهائی پایمال گردید و ایشان آماج هرنوع ستم و جفا شدند. اما در موج نوین اعتراض بر این ائین، همان بهائی ستیزان صلاح را در این می دانند که اعتراضات قدیم را مطرح نکنند و بجایش مردم را آماج تکرار افسانه های ارتباط سیاسی با خارجیان نمایند تا شاید آنان را از تحقیق مستقلانه در مورد آئین اصیل ایرانی بهراسانند. اما این دو موج اعتراض در تناقض منطقی با یکدیگرند.  اعتراضات صد سال اول نشان می دهد که آئین بهائی آئین رشد و تکامل ایران است و به همین دلیل اعتراض جدید نمی تواند درست باشد. اگر حرف بهائی ستیزان درست باشد در ان صورت باید چنین نتیجه گرفت که این دمکراسی است که بازدارنده ایران از پیشرفت بوده و می باشد. بر عکس، استبداد سیاسی را باید عامل رشد و توسعه و پیشرفت ایران دانست.  به همین تر تیب باید گفت که عامل عقب افتادگی یک جامعه، وجود آزادی عقیده و مذهب و آزادی سخن و مطبوعات در ان کشور است. به عکس، خفقان و سرکوب دگر اندیشی و خشونت و ناشکیبائی مذهبی علت تکامل علم و صنعت و اقتصاد است. به همین سان باید نتیجه گرفت که نیمی از جمعیت جامعه یعنی زنان را انسان شمردن و با آنان همانند انسان رفتار کردن مانع توسعه و  منافی عدالت است در حالیکه به اسارت کشیدن ایشان باعث پیشرفت و جهش فرهنگی است.  بر طبق همین منطق ممسوخ باید گفت که دوست ایران آن کسی است که میان ایرانیان بر اساس اعتقاد مذهبیشان تفرقه می افکند و به تبعیض حقوق اقلیتها می پردازد و دگر اندیش را واجب القتل می شمارد و نفرت و خصومت مذهبی را دامان میزند. بر عکس دشمن ایران آن است که همه ادیان را یکی می شمارد، کینه مذهبی را به صلح و آشتی میان همه ایرانیان مبدل می کند و هر نوع تبعیض حقوق را نفی می کند و آزادی وجدان را حق طبیعی هر انسانی می شمارد. باز به همین ترتیب باید گفت که راه پیشرفت و ترقی ایران وایرانیان وابستگی عامه مردم به تقلید از سران مذهبی، بالا بردن این یا ان شخص در سطح پیشواگرایی و بت پرستی، و تحقیر افراد به عنوان کودکانی مقلد و تملق گو در متن فرهنگ جادو و خرافات و نجاسات و مطهرات است. برعکس باید گفت که لغو اصل تقلید،  تاکید بر برابری همه انسانها، تاکید براصل تحری مستقلانه حقیقت توسط همگان و تحریم خوار شدن یک انسان در مقابل یک انسان دیگر را باید عامل ذلت و انحطاط و خفت مردم ایران دانست. آشکار است که خود اعتراضات بهائی ستیزان بر آئین بهائی اثبات می کند که این آئین که آرمان ارتقا و سرفرازی و پیشرفت ایران است طلیعه دار فرهنگ عدالت و پیشرفت و عزت ایران بوده است وبر عکس این آرمان بهائی ستیزان است که از اول ایران را از کاروان تمدن غافل نگاه داشت و به انحطاط فرهنگی ایران و در نتیجه پیروزی بیگانگان بر این مملکت مقدس منجر شده و می شود.

 

سبب عقب افتادگی فرهنگی و سیاسی ایران

 

    از اینجاست که بررسی اين موج جدید افترا در رسانه های همگانی ایران علیه آئین بهائی اهميت بسزايی می‏يابد، چه که اين اتهامات تنها عليه جامعه‏ی بهائی نيست، بلکه در حقيقت تهاجمی است عليه جامعه‏ی ايران در راستای جلوگیری از تکامل و ترقی آن. حضرت عبدالبهاء در اثری که صد و پنجاه سال پيش تحت عنوان «مقاله‏ی شخصی سياح» نوشته‏اند، به اين مسئله اشاره فرموده‏اند.. سؤالی که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب مطرح کرده‏اند، اين است: چه شد که ايران که زمانی سردمدار و پرچمدار علم و صنعت و ترقی و سيادت نظامی و اقتصادی در سرتاسر جهان بود، اکنون در اين قرن نوزدهم به اين ذلت و عقب افتادگی منحط شده و سبب چيست که بسياری از کشورهای اروپايی که زمانی از نظر فرهنگی در اوج جهالت بودند و از نظر اقتصادی و نظامی و صنعتی در مراحل بسيار ابتدايی قرار داشتند و در حقيقت توسط نيروهای ديگر از جمله تمدن اسلامی تسخير شده بودند، توانستند در دنيای جديد به رشد اقتصادی و علمی و تکامل در پيشرفت صنعتی نايل شده و درنتيجه از نظر سياسی و نطامی هم قوی شوند؟ چنانچه بسياری از ممالک را هم تسخير نموده و سوء استفاده هم از قدرتشان کردند. به طور واضح‏تر سؤال حضرت عبدالبهاء اين است که: چه شد که ايران که زمانی آنقدر پيشرفته بود، به اين حال افتاد و سبب چه بود که اروپا که اصلاً پيشرفته نبود، توانست به اين قدرت دست يابد؟ پاسخ حضرت عبدالبهاء در آن زمان به اين سؤال بالمآل اين است که یکی ازعلل اصلی اين مسئله اين بود که اروپا در جهت انديشه‏ی حريت وجدان، آزادی عقيده، و آزادی فکر و سخن حرکت کرد و همين حرکت سبب خلاقیت فرهنگی و پيشرفت علم شد. در حالی که عکس اين امر متأسفانه در شرق متحقق شد و جای آن فرهنگ مشعشعی را که در ايران قبل از اسلام بود و ايران پس از اسلام هم  چند قرن يکی از خلاق‏ترين تمدن‏ها را داشت، جمودت فرا گرفت. ما در جهت ناشکيبايی مذهبی و فکری و انجماد ذهنی و شکلهای گوناگون نابردباری حرکت کرديم و اين مسئله باعث شد که خلاقيت کاهش يابد و در نتيجه از آن اعتلاء به انحطاط متوجه شويم. سخن حضرت عبدالبهاء اين بود که ايران برای آن که پيشرفت و رشد و ترقی کند، بايد که اين فرهنگ ناشکيبايی مذهبی، فرهنگی که مخالف حريت و وجدان است، فرهنگی که اجازه‏ی آزادی عقيده و سخن را نمی‏دهد را به کنار گذارد و مردم ايران بايد در جهت فرهنگ بردباری و شکيبايی قدم بردارند،  یعنی همان فرهنگی که در زمان کورش به جای کشتار اقليت‏های مذهبی، به آزاد ساختن يهوديان پرداخت و باعث افتخار ايران شد. ايران عزيز از اين طريق، يعنی از طريق تسامح، بردباری، شکيبايی فکری و مذهبی و آزادی عقيده و سخن وحرکت در جهت دمکراسی است که می‏تواند پيشرفت کند. از اين جهت است که حضرت عبدالبهاء در اين کتاب خودشان درباره‏ی تاريخ ديانت بهائی صحبت می‏دارند. مقاله‏ی شخصی سياح در واقع بحثی است در اين موردکه چرا و چگونه اين ديانت توسط سران مذهبی و سياسی مورد ظلم و ستم و ناشکيبايی در تاريخ ايران قرار گرفت. اين بحث به اين علت در مقاله‏ی شخصی سياح مطرح می‏شود که حضرت عبدالبهاء اين نکته‏ی مهم را به ايران تذکر دهند که نحوه‏ی برخوردی که با ديانت بهائی صورت می‏گيرد، سمبل و انعکاسی است از مشکل اصلی ايران در جهت مسئله‏ی پيشرفت اقتصادی و اجتماعی. بنابراين با نگاهی به جامعه‏ی بهائی، و نگاهی به اين همه ناشکيبايی و خشونتی که نسبت به اين نهضت نوين مذهبی از همان ابتدا در جامعه‏ی ايران شده، جامعه و فرهنگ ايران درمی‏يابد که اگر مايل است،  در جهت تکامل و ارتقاء و پيشرفت گام بردارد، لازم است که به بردباری مذهبی روی آورده، بر آزادی عقيده و وجدان مصمم گردد و متعهد به آزادی انديشه برای همه‏ی گروه‏ها شود. اما آئین بهائی تنها آئینی است که بنیان و ریشه استعمار را مورد سوال قرار داده است و فقط به عوارض ان توجه نکرده است. بهاءالله اولین ایرانی بود که از اصل دمکراسی سیاسی دفاع نمود و لزوم تحقق دمکراسی و خود مختاری را نه فقط برای کشورهای زورمند بلکه برای همه کشورها تاکید نمود. این امر نفی کامل استعمار است. استعمار در نهایت به این معنی است که تصمیم گیری در مورد یک جامعه نه توسط مشارکت عمومی مردم ان جامعه بلکه توسط ساکنان جامعه ای دیگر انجام گردد. به علاوه بر خلاف تقريبا همه نظريات مربوط به استعمار، امر بهائی فقط به بررسی مظاهر نابرابری و ستم بين المللی اکتفاء نکرده بلکه بالعکس به محو علل ساختاری استثمار و استعمار جهانی نيز توجه می کند. در واقع امر بهائی خواهان نابودی استعمار در سرتاسر دنياست و اين مقصود مستلزم تغييری بنيادی در ساختار روابط بين المللی، تبديل نظام هرج و مرج جهانی به نظام دمکراتيک جهانی و ايجاد نظام وفرهنگ وحدت عالم انسانی می باشد.  در این راستا باید توجه نمود که حتی لغو حکم جهاد در ديانت بهائی نیز نفی کامل هر نوع استعمار و استثمار می باشد. لغو جهاد در امر بهائی به اين معنی است که هيچ مذهب و فرهنگی حق ندارد که با توسل به زور و خشونت خود را بر مردم و فرهنگهای ديگر تحميل کند، به کشورشان حمله کند، مملکت آنها را تصرف نمايد و از  آنان ماليات اضافی و باج و خراج بگيرد. تفاوت انديشه بهائی با شعارهای ضد استعماری سنت گرایان در اين است که بهائی با استعمار به هر شکلی مخالف است در حاليکه آنان فقط با آن نوع استعماری مخالفند که در آن خود استعمارگر نباشد والا هيچ اعتراضی به تسخير و استعمار توسط خودشان به اسم دين و وظيفه دينی نداشته و ندارند. از ان گذشته اگرچه ديانت بهائی با استعمار مطلقا مخالف است ولی در اين مورد فقط به شعار دادن اکتفاء نمی کند بلکه آن شرايط اجتماعی و فرهنگی را که به انحطاط اجتماعی و اقتصادی ايران انجاميده و به چيرگی غرب منجر شده است را نيز بررسی کرده و به نقد آن می پردازد. از اينجاست که اصل آزادی مذهب و عقيده و ممنوعيت تعرض بر عقائد و لزوم عدالت اجتماعی صرفنظر از دين و جنسيت و مليت افراد تا بدين حد مورد تأکيد آئین بهائی قرار می گيرد چرا که قدرت و تکامل يک جامعه وابسته به همين اصول است. پس بر خلاف نظرواپس گرایان که قدرت اجتماعی ايران را در اين می بيند که همه ا يرانيان يک گونه فکر کنند و آن فکر هم چيزی جز لزوم اطاعت از فقهاء و وحدت دين و سياست نباشد، بهائيان قدرت راستين را در آزادی افکار و عقائد و شکوفائی فرهنگ شکيبائی و بردباری و خلاصه فرهنگ تحری حقيقت و مشورت و مساوات می يابند.

    تا کنون در سرتاسر جهان تاریخ توسط زورمندان و زرسالاران و نمایندگان انان نوشته شده است. تاریخ بشر آکنده از ظلم و ستم و تبعیض و اجحاف بوده است. اما ستمکاران هرگز به پایمال کردن حقوق مظلومان بسنده نمی کنند بلکه وسواس خاصی دارند که با تحریف تاریخ و ایجاد جهان بینی های واژگونه، به بیرحمی و دیو صفتی سیاستهای خود نقشی انسانی و اخلاقی بدهند و رذالت خود را به فضیلت مبدل سازند. پس نه تنها سیاهان را به بردگی کشیدند بلکه همانند ابن سینای خودمان از کهتری ذاتی آنان سخن گفتند و نه تنها زنان را از حقوق اولیه انسانی محروم نمودند بلکه با گفتن اینکه زنان فاقد عقلند و باید کنترل و حفظ شوند، مرد را مالک زن اعلان داشته (مثلا ابن سینا در پایان شفاء) و مرد سالاری را به عنوان نظامی طبیعی مشروع نمودند، و نه تنها اقلیتهای مذهبی را از حقوق مدنی ممنوع نمودند بلکه ایشان را شریرو بیگانه پرست و توطئه گرقلمداد کردند تا فرهنگ گرگ صفتی را فرهنگ ملکوتی جلوه دهند. جای بسی خوشحالی است که در قرن بیستم اندیشه برابری و عدالت اجتماعی در سرتاسر جهان ریشه دوانید و در نتیجه هوشمندان دنیا نه تنها کمر بر مبارزه با فرهنگ تبعیض بسته اند بلکه می کوشند که تاریخ را از تحریفات ظالمان بزدایند و به تعبیری نوین از فرهنگ و تاریخ پردازند. نهضتهای معطوف به آزادی زنان یا اقلیتهای مذهبی و نژادی به نقد این مسخ منظم فلسفه و تاریخ قیام کردند و سنتهای ظالمانه را به باد انتقاد گرفتند. در کشورهای پیشرفته، حداقل در داخل این کشورها، قانون و سیاست و نظام آموزشی را در جهت حمایت از ستمدیدگان و قربانیان تغییر دادند و در راستای فرهنگ حقوق بشر گام برداشتند. اما باعث تاسف بسیار است که در مملکت کورش کبیر که ندای عدالت را هزاران سال قبل به همه جهان اعلان کرد بجای حرکت در مسیر حقوق بشر، قانون و رسانه های گروهی (نظیر کیهان) و نظام آموزشی در جهت توجیه منظم انواع و اقسام تبعیضهای اجتماعی و مذهبی بسیج شده است. یکی از مهمترین این سیاستها، توجیه ستم به اقلیتهای مذهبی خاصه به بهائیان بوده است. اکنون تاریخ ایران وارونه نگاشته می شود تا انچه که باعث عقب افتادگی ایران شد به عنوان عامل ترقی و عدالت جلوه نماید و آرمان تکامل و آزادگی و سرافرازی ایران به عنوان دشمن ایران و مانع پیشرفتش وانمود گردد. بهائی ستیزان به این جهت از آئین بهائی می هراسند زیرا که از تضاد آرمانهای مترقی بهائی با جهان بینی سنت پرست و ارتجاعی خود باخبرند. منافع آنان در حفظ سنتهای پوسیده ای است که از ابتدا باعث عقب افتادگی ایران شد و کمر بسته اند که این حرکت واپس گرا را ادامه دهند. اما آئین بهائی از ابتدا به طرد سنتهای ستم و نادانی و تبعیض پرداخت و بینشی از ایرانی پیشرو به ارمغان آورد که در ان جایی برای بردگی، زن ستیزی، استبداد مذهبی و سیاسی، تبعیض حقوق مردم بر اساس اعتقاد دینی و سیاسی، و فرهنگ ارتداد، و تکفیر و تنجیس دگر اندیشان نخواهد بود. امواج افترائات علیه آئین بهائی، مخصوصا موج نسبتا جدید اتهامات سیاسی به این خاطر توسط واپس گرایان به خورد مردم ایران داده می شود که آنان را از تحقیق مستقل در مورد آئین ترقی و عدالت باز دارد. علت این موضوع این است که هرکس که به تعالیم این آئین آشنا بشود بلافاصله می فهمد که این اصول عامل رشد و پیشرفت ایران است و دشمن عقب افتادگی و استعمار، و آنگاه منافع پاسداران فرهنگ خرد ستیز و ایران ستیز مورد خطر می افتد.

 

آئین بهائی و اندیشه سنت شکنی و زمانمندی

 

    بهائی ستیزان می گویند که آئین بهائی دشمن تکامل ایران است چرا که اسلام را آخرین دین نمی داند و قوانین اسلام را نسخ کرده است. مسخ و وارونه ساختن حقیقت بیش از این ممکن نیست. در واقع همین سنت شکنی انقلابی و نوآوری فرهنگی  آئین بهائی  بود که فرهنگ عقب افتادگی را مورد سوال قرار داد و اندیشه پویائی و زمانمندی و تجدد را در گفتمان ایرانی آغاز نمود. بزرگترين مانعی که در راه تجدد و تکامل وجود دارد، فرهنگ سنت ‏پرستی است. اين فرهنگ بدين معنی است که افراد بگويند، ما بايد دقيقاً همان راهی را برويم که پدران ما رفته‏اند و ساختار اجتماعی و قانونی و فرهنگی بايد همانگونه باشد که در گذشته بوده است. همانگونه که اجداد و اخلاف ما رفتار کرده‏اند و پنداشته‏اند، ما هم بايد همان طورعمل کنيم و بپنداريم. بنابراين هرگونه تغيير کيفی در ساختار فرهنگی و اجتماعی نفی می‏گردد و هرگونه تغييری کفر و بدعت و پليد بشمار می اید. چنين انديشه‏ای، چنين طرز تفکری، يعنی سنت پرستی بزرگترين مانع تکامل و ترقی و پويايی اجتماعی است.

    جامعه شناس شهير، ماکس وبر Max Weber در مورد اين مسئله که چه عواملی باعث عقلانيت و خردگرايی و پيشرفت در اروپای غربی شد، سخن می‏گويد و اين فرهنگ جديد تجدد را در مقابل فرهنگ Traditionalism يعنی فرهنگ سنت گرايی و سنت پرستی و تحجر می‏انگارد. اما مطلبی که ماکس وبر به آن توجه نمی‏کند، اين است که سنت پرستی، وقتی به صورت يک عادت اجتماعی است، تغيير دادن آن، کار آسانی است، اما وقتی که سنت‏ها صرفاً يک عادت اجتماعی و فرهنگی نباشد، بلکه از آن فراتر محسوب شده، تبديل به اراده‏ی غیر قابل تغییر خداوندی شود، و هر تغييری در برابر آن به عنوان کفر و امری شيطانی تلقی شود، در چنين شرايطی است که سنت گرايی عاملی بسيار قدرتمند می‏گردد که مانع اساسی برای تکامل و پيشرفت و نوگرايی فکری و نوآوری فرهنگی و خلاقيت و ابتکار اجتماعی و علمی می‏شود.

 

    بدين ترتيب می بینیم که از یک دیدگاه علمی، نفس ظهور حضرت باب و حضرت بهاءالله در نيمه‏ی قرن نوزدهم، در ميان فرهنگی که ايستا بود، فرهنگی که نسبت به فرهنگ اروپايی و تجدد مغلوب شده بود، در جامعه‏ای که در ايستايی خود غوطه می‏خورد و حتی به آن افتخار نيز می‏کرد، بزرگترین گام فرهنگی در جهت عمران و رهایی ایران از گرداب جهالت و ناشکیبائی و سنگ وارگی بوده است. قوانين و احکامی که حضرت بهاءالله عرضه دادند، منطبق با اصول روح و زمان است، يعنی منطبق است بر اصل برابری انسان‏ها، برابری حقوق آنها، تقدس نوع بشر، آزادی مذهب ، عقيده و سخن، اصل دمکراسی سياسی و اصولاً فرهنگ الفت و معاشرت و عطوفت و صلح و پيوستن قلب‏ها به يکديگر. اين است فرهنگی که به اراده‏ی الهی به عنوان وحی خداوندی برای بشريت و تکامل نوع انسان به ارمغان آمد. به یک کلام، آنچه که به ضعف یک جامعه می انجامد نو اوری فرهنگی یا تنوع فکری نیست. بر عکس آنچه که یک جامعه را از خلاقیت و طپش باز می دارد واکنش ناشکیبا و سرکوبگر نسبت به نواوری و دگر اندیشی است. هر پیامبری سنت شکن و نواوربود وبا مخالفت سر سخت پاسداران سنت روبروگردید. این گالیله نبود که دشمن  تمدن و ترقی بود بلکه این واکنش خردستیز کلیسای ناشکیبا و سنت پرست نسبت به آن نواوری علمی بود که با سیر تمدن و ترقی درافتاد.

 

تناقض گویی در نسبت دادن آئین بهائی به سیاستهای خارجی

 

    چنانکه دیدیم آئین بهائی آرمان پیشرفت و تو سعه فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را برای ایران به ارمغان آورد. به علاوه چون پیامبر بهائی از ایران برخاست در نظر پیروانش، ایران مقدس ترین جای دنیاست و کوشش به آبادی و ترقی ایران وظیفه دینی هر بهائی است. در واقع اگر مردم دیگر کشورها ادعا نمایند که آئین بهائی ساخته شده تا در سرتاسر دنیا از منافع ایران و سیادت ایران دفاع شود سخنشان چندان نابجا نیست. زیراکه حتی بهائیان غیر ایرانی نیز به خاطر بهائی بودنشان عاشق ایرانند چه رسد به بهائیان ایرانی. اما دشمنان ایران و دشمنان حقیقت –و این دو یکی هستند زیرا راه جلوگیری از پیشرفت ایران، بازداشتن ایران و ایرانیان از حق آزادی سخن و بیان است چه که فقط دشمنان حقیقت از آزادی سخن می ترسند- در عین حال که ناجوانمردانه بهائیان را از حق دفاع از عقائدشان در رسانه ها و مطبوعات و چاپخانه ها و دانشگاهها و مدارس محروم ساخته اند در کمال وقاحت مرتبا در روزنامه و رسانه ها به آئین بهائی حمله می کنند و هر اتهامی که در تخیلشان می گنجد به ان نسبت می دهند و این شیوه ترسو صفت و ناجوانمردانه را پژوهش وعدالت دینی می خوانند!

 

    در ارتباط با آئین بهائی باید گفت که دشمنان بهائی بیش از هرچیز از حربه افترا مدد جسته اند. آنان هرآنچه را که مردم ایران به ان حساسیت داشته باشند به بهائیان نسبت می دهند. یک پژوهنده هوشمند از خود این واقعیت می تواند بفهمد که این اتهامات ربطی به حقیقت و اعتقادات جامعه بهائی ندارد بلکه صرفا حیله ای برای دروغ پردازی و تحمیق مردم است تا هرگزمردم  به تحقیق در باره آئین نوین نپردازند. از مهمترین این افترائات این است که این آئین را ساخته دست سیاستهای خارجی قلمداد نمایند. در بحثهای بعدی نشان خواهم داد که هریک از این اتهامات آکنده از غلطهای فاحش تاریخی است که دروغ بودن تک تک انها را مدلل می سازد. اما در این بخش با نگاهی جامعه شناختی به این اتهامات، شیادی و نادرستی همه اینگونه اتهامات را به اثبات می رسانم. از نظر فلسفه و منطق یک جمله یا قضیه از دو قسمت تشکیل می گردد. بخش اول در واقع توصیف گوینده یک جمله و نیت و قصد اوست. بخش دوم به توصیف جهان و واقعیت خارجی می پردازد. مثلا وقتی می گوئیم  "من به شما میگویم که امروز باران می آید" در واقع قسمت "من به شما میگویم" توصیف خود گوینده است در حالیکه قسمت "امروز باران می آید" به توصیف هستی می پردازد. (رجوع کنید به نوشته های آستین، سیرل،هابرماس و دیگران) . اما برخی از گفته ها عمدا برای دروغ بافی جعل می شوند. در زمانی که این جعل و دروغ بافی، سیاست رسمی یک گروه می گردد ولی شکل ان دروغ نیز بسته به حساسیت شنوندگان تغییر می نماید و در نتیجه ضابطه ای عینی برای این دروغ پردازیها وجود ندارد، در آن صورت ان گفته ها در یک مورد مشترکند و در یک مورد متناقض. چون همگی دروغ می گویند و افترا می بندند  در نتیجه آن بخش از سخنشان که مربوط به توصیف واقعیت می گردد همگی ضد و نقیض یکدیگر خواهند بود یعنی همگی در تعارض کامل با یکدیگرند. اما آنچه که در مورد آنها مشترک است بخش مربوط به توصیف گوینده است، یعنی تناقضات محتوا نشان می دهد که همه این گفته ها صرفا بیانگر نیت و غرض مشترکی در میان این شیادان دروغ باف است و در نتیجه همه این گفته ها به عنوان یک سیاست گروهی، توصیف ماهیت حقیقت ستیز این نویسندگان است. به عبارت به عنوان یک مجموعه فکری، این جملات فاقد هر نوع محتوای عینی است در حالیکه همگی صورت مشترک ویژه ای دارند و ان صورت عبارت است از انگیزه ستیز با حقیقت و مسخ واقعیت در باره گروهی دیگر که تهدیدی برای منافع این دروغگویان پنداشته می گردند. حال با این بررسی می توانیم به ویژگیهای اتهامات سیاسی علیه آئین بهائی توجه کنیم. نادرستی این اتهامات از تناقض درونی این نوع گفتمان آشکار می گردد. همه این نوع نویسندگان، آئین بهائی را ساخته سیاست خارجی برای پیش برد منافع آن کشور بیگانه قلمداد می کنند. اما اینکه این کشور بیگانه چه کشوری است و این سیاست و منافع ان چیست همه نوشته های این نویسندگان در تعارض و تناقض مطلق با یکدیگرند. به عنوان مثال بسیاری گفته اند که باب و بهاء ماموران دولت روسیه بودند. در اثبات این ادعا نیز به نوشته جعلی منسوب به سفیر روس در ایران یعنی خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی استناد می کنند. بعدا خواهیم دید که این یادداشتها قطعا و به شهادت همه مورخان غیر بهائی نوشته ای جعل شده توسط مسلمانی ایرانی و بهائی ستیز است. اما در عین حال نویسندگان بهائی ستیز دیگری نیز عکس این مطلب را بیان کرده و باب و بهاء را ماموران دولت انگلستان قلمداد می کنند. مثلا شهبازی که می داند نوشته منسوب به سفیر روس در میان نویسندگان رسوا شده است داستان جدیدی به هم بافته است که بر طبق ان باب حتی از زمان نوجوانی استخدام انگلیسیها بود و باب و بهاء در خدمت منافع انگلستان کار می کردند. البته هر پژوهنده ای از رقابت و تناقض منافع روس و انگلیس در ایران باخبر است و می داند که جاسوس روسی دشمن انگلستان است و همینطور عکس آن. جالب است که مکررا دشمنان بهائی ستیز در مقاله واحدی هم حرف شهبازی را به عنوان حقیقت محض مطرح می کنند و هم آنکه به نوشته جعلی منسوب به کینیاز دالغورکی برای اثبات خارجی بودن آئین بهائی استناد می نمایند. مثلا چند مقاله کیهان که این اواخر چاپ شد همین کار را می کند. این نویسندگان تا به حدی بیسواد و مغرض هستند که حتی توانایی اندکی فکر در مورد موضوعی که در باره  آن قلمفرسایی می کنند را ندارند که لااقل از ذکر تناقضی این چنین مسخره و اشکار خودداری کنند.  اما گروه دیگری اگرچه آئین بهائی را ساخته سیاست انگلیس می شمارند ولی استدلالشان این است (مثلا دیوید یزدان در مجله میراث ایرانی) که بهائیان را انگلیسیها علم کردند تا ایران را ویران نمایند بدین ترتیب که بهائیان در راس نهضت فراماسیون،  نهضت پان-اسلامیزم را بوجود اوردند و سید جمال الدین اسدابادی را از میان خود برانگیختند و مخارج آیت الله خمینی و انقلاب اسلامی ایران را مخفیانه پرداختند تا ایران را نابود کنند! باید دید گه اگر زمانی تغییر رژیم در ایران بوجود آید و کماکان دشمنی با آزادی اندیشه و سلب حقوق بهائیان ادامه یابد روزنامه های ایران چند صد مقاله در اثبات این نظر آخر خواهند نوشت.  در اینجا جالب است که هواداران و مخالفان انقلاب اسلامی در یک چیز توافق دارند و ان بیگانه پرست بودن بهائیان است. اما معنای این جمله در این دو گروه ضد هم است: بر طبق یکی بهائی ضد علمای مبارز است و در نتیجه مامور انگلیسی است در حالیکه بر طبق دومی علمای مبارز همه بهائی هستند که برای ویرانسازی ایران تظاهر به اسلام می کنند! هر پژو هنده ای می تواند بفهمد که این مباحث در قلمرو خرد انجام نمی شود بلکه همه متعلق به قلمرو خیال است. " شاهکار" تاریخی دیگری نیز در این اواخر توسط نویسندگان کانون رهپویان وصال شیراز پرداخته شد که در مجله ایرانین.کام دو سال پیش به چاپ رسید. بر طبق تحلیل افشاگرانه این نویسندگان آئین باب و بهاءالله ساخته سیاست انگلیس است زیرا انگلیسیها پس از واقعه رژی (جنبش تنباکو) فهمیدند که تنها سد جلوگیری از استعمار انگلیس علمای شیعه اند و در نتیجه پس از تشکیل جلسه ای تصمیم به ایجاد دینی کردند که بر مبنای تسامح مذهبی بنا شده باشد و در نتیجه راه استعمار در ایران را بگشاید و پس از این جلسه، دین جعلی بهائی را انگلیسیها بوجود آوردند. در مورد غلط بودن این تحلیل بعدا سخن خواهیم گفت اما همین بس که واقعه رژی همزمان با وفات حضرت بهاءالله صورت می گیرد و در نتیجه این افشاگری علمی تنها در صورتی می تواند صحیح باشد که استعمار انگلستان دارای ماشین زمان هم بوده است که بتواند دینی را که پنجاه سال قبل از این توطئه موجود بوده است به وجود آورده باشد. ولی از ماشین زمان که بگذریم مسئله این است که بر طبق این نطریه، آئین باب و بهاءالله فقط پس از آخرین دهه قرن نوزدهم مامور و پرداخته انگلیسی می شود و سخن شهباریان و دالغورکیان خیالی همگی نادرست است. البته همین نویسندگان که تاریخ می نویسند در نوشته های دیگرشان حرف خود را فراموش می کنند و باب و بهاءالله را از ابتدا مامور خارجی می دانند (گاهی روسی، گاهی انگلیسی، گاهی یهودی). اما گروه دیگری هم هستند که معمولا با روسیه شوروی میانه خوبی داشتند و این افراد بیان می کنند که باب کاملا ایرانی و ملی بود و ارتباط خارجی نداشت ولی بهاءالله را انگلیسیها علم کردند. این افراد به نادرستی گمان می کنند که باب کمونیست بود و در نتیجه با آن حضرت همدلی دارند اما چون بهاءالله انقلاب خشونت آمیزی نکرد  و همه جهان را به صلح و آشتی و وحدت دعوت نمود حتما ریشه خارجی دارد زیرا که اینان هرکس را که درگیر مبارزه مسلحانه نباشد ایرانی نمی دانند، گرچه خود شیفته روسیه شوروی بودند. لازم به تدکر نیست که پس از ایجاد دولت اسرائیل و بروز این حساسیت جدید، همه این نویسندگان می کوشند به نوعی این ائین را به دولت اسرائیل و صهیونیزم بچسبانند اما چون پیامبر بهائی توسط خود مسلمانان به عکا تبعید شد و حدود شصت سال پیش از ایجاد این دولت هم در تبعید وفات فرمود و در ان موقع هم انجا اسرائیل نبود بلکه فلسطین اسلامی عثمانی بود در نتیجه این نویسندگان معمولا به شعار دادن و گفتن مشتی دروغ  اکتفا می کنند و زیاد به تحلیل "تاریخی" نمی پردازند. از آنچه که ذکر شد یک واقعیت تلخ آشکار می گردد. در همه این اتهامات و افترائات فقط و فقط یک چیز مشترک است و ان ناشکیبایی مذهبی، نفرت از حقیقت، و بغض نسبت به نوآوری روحانی و فرهنگی در ایران است. آئین بهائی، این جهان بینی پیشرو و جذاب که منافع سنت پرستان را به خطر می افکند باید به هر قیمتی که شده از صحنه گفتمان آزاد خارج شود و چاره این کار افترا و افتراست.

 

قلمرو خیال: بهائیان به عنوان "دیگر" فرهنگی ایران

    

    اصولاً اتهاماتی که بر جامعه‏ی بهائی وارد کرده‏اند و می‏کنند، از نظر جامعه‏شناسی دارای عملکرد مخصوصی است و بايد برای شناسايی فرهنگ ايران عزيز به نقش اجتماعی این اتهامات توجه کنیم. در واقع می توان گفت که فرهنگ ايران را به طور دقيق نمی‏توان شناخت، مگر اين که به  اتهامات گوناگونی که عليه جامعه‏ی بهائی وارد شده است، توجه نمود. اما اين مطلب از نظر جامعه‏شناسی حقيقتی محض است. علت اين مطلب این است که در هر جامعه معمولاً گروهی وجود دارد که آماج حداکثر سوء تفاهمات و اتهامات قرار می‏گيرد. اين گروه معمولاً به عنوان «ديگر» يا «غير» آن جامعه تلقی می‏شود. به عبارت واضح‏تر، آن گروه، «ديگرِ» آن جامعه است. يعنی اين که هرگونه مسائل منفی که در داخل آن فرهنگ گريبانگير آن فرهنگ باشد، به شکل‏های مختلف فرافکنی شده، به اين گروه خاص نسبت داده می‏شود. معمولاً در هر فرهنگ و جامعه‏ای اتهاماتی که به اين «ديگر» زده می‏شود، هيچ ربطی به واقعيات فرهنگی آن گروه ندارد. اصولاً اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال حقيقت دارد. يعنی آنچه فرهنگ فائق، فرهنگ چيره، درباره‏ی آن گروه – آن اقليتی که به آن دشمنی می‏ورزد – گزارش می‏دهد، هيچ گونه ارتباط واقعی به آن گروه ندارد، اين فرهنگ فقط تصويری را توصيف می‏کند که از آن گروه در قلمرو خيال خود پرداخته است، يعنی اين گروهِ «ديگر» صرفاً در قلمرو خيال اين فرهنگ متحقق می‏شود و ساخته و پرداخته‏ی خود اوست. توجه دقيق به اتهاماتی که جامعه‏ای يا فرهنگی به گروهِ «ديگر» وارد می‏سازد، شناسايی آن جامعه و فرهنگ را ميسر می‏کند. اما با نگاه به ان اتهامات، اطلاعاتی در مورد آن گروهِ «ديگر» به دست نخواهيم آورد. آنچه به دست می‏يابد، در مورد خود فرهنگ چيره است، از قبيل اشکالاتی که در اين فرهنگ وجود دارد، مسائلی که با آن روبروست، ترس‏ها، اضطرابات، نقاط ضعف و وسواس‏ها‏يش وغيره. از اين طريق، يعنی با بررسی دقيق قلمرو خيال و تصويرهايی که فرهنگ چیره از گروهِ «ديگر» ساخته است، می‏توان پی به خصلت‏ها و يژه‏گی‏های درونی آن فرهنگ برد و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار داد.  بنابراين از نقطه نظر روانکاوی و جامعه شناسی، اتهاماتی که به گروه‏ِ «ديگر» وارد می‏شود، توصیف خود اتهام زنندگان است و نه توصیف آن فرهنگ دیگر. در جامعه و فرهنگ ايران بيش از يک قرن و نيم است که جامعه‏ی بهائی براستی اين «ديگرِ» فرهنگی را تشکيل می‏دهد. بنابراين يکی از طرق شناسايی جامعه و فرهنگ ايران تحقيق در تصوير و تخيلی است که اين فرهنگ در قلمرو خيالش از جامعه‏ی بهائی ساخته است.

 

   البته اتهامات و اعتراضاتی که بر جامعه‏ی بهائی وارد می‏شود، هيچ ربطی به اين جامعه‏ ندارد. روشی که زورمندان سنت پرست جامعه‏ی ايران برگرفته اند، بر اين مقصد است که مردم ایران  آئين بهائی را مطالعه نکنند و اجازه هم نمی دهند که اين آئين در سطح عمومی حضور يابد و نه ارتباطی راستين با آن برقرار شود و نه تحقيقی راستين در موردش انجام شود. سلب آزادی عقيده و بيان از جامعه‏ی بهائی بدين منظور است که اين جامعه نتواند خود را ارائه دهد. صرفاً در قلمرو خيال و از طريق اتهام و حمله، آنچه که دشمنان اين آئين می‏خواهند، می‏پرورند. در نتیجه تنها یک محتواي خيالی و تصويرتخیلی است که همواره از جامعه‏ی بهائی به خورد مردم داده می شود. اتهامات به بهائیان در ایران مثل این است که بگویند بهائیان از کره زمین نیامده اند وهدفشان ویرانسازی زمین است. آنگاه برای اثبات این مطلب چند استدلال علمی و تاریخی شود: اول انکه بهائیان قلب و کلیه ندارند. دوم اینکه بهائیان به خلاف دیگران دارای سه قلب و چهار کلیه اند. سوم اینکه یکی از ساکنان مریخ خاطراتی در این مورد نوشته است که اگرچه اصلش در دست نیست و هیچکس هم آن را ندیده است ولی ثابت می کند که همه بهائیان مریخی هستند و به این علت قلبشان کار کلیه را انجام می دهد. پنجم آنکه بهائیان در ابتدا انسان بودند اما در پنجاه سال اخیر از کره ژوپیتر آمده اند و دلیل قاطع این حقیقت هم این است که بهائیانی در شهر آتن و در دیدار از معابد یونان قدیم ردیابی شده اند و اثبات این مطلب هم این است که نویسنده ای در کیهان چنین نوشته است که به چشم خودش دیده است که بهائیان در معبد یونان زمینیان را شلاق می زدند!  صد هزار افسوس از انحطاط گفتمان شکوهمند دینی به این هذیان نفرت و عداوت. البته ايران عزيز و مردم عزيز ايران در اين لحظه در يک مرحله‏ی خيلی حساس و در يک نقطه‏ی عطفی قرار دارند. اکثريت مردم ايران اکنون ديگر از ناشکيبايی مذهبی و قومی، از نژاد پرستی و خشونت و مسائل نظير آن که مانع حقوق بشر و تکامل و ترقی و دموکراسی است، خسته شده‏اند. اکثريت جامعه‏ی ايران و فرهنگ نوينی که با شکوه در ايران نضج گرفته و در حال رشد است، بر آن هستند که بايد اصل تساوی حقوق همه‏ی شهروندان، احترام به حقوق همه‏ی ايرانيان و تساوی حقوق زن و مرد و آزادی مذهب و آزادی عقيده و غیره رعايت شود. به همين علت است که بهائيان در آثار خود هميشه گفته‏اند که آينده‏ی ايران چنان درخشان است که اين سرزمين محسود و مغبوط همه‏ی ملل و همه‏ی کشورهای دنيا خواهد شد. با ايجاد اين فرهنگ جديد در ميان مردم ايران که در فکر تساوی و عدالت و دمکراسی و شکيبايی و آزادی هستند، مسلماً اين امر متحقق خواهد شند.

 

    چنانکه در بخشهای گذشته دیدیم عین اتهامی که بهائی ستیزان در مورد ارتباط با سیاستهای خارجی برآئین بهائی وارد می کنند دشمنان ادیان گدشته، از جمله اسلام، نیز بر آن ادیان وارد کرده اند. به علاوه دیدیم که همین مطلب که چنین نوع اعتراضی صرفا در هفتاد سال اخیر-و نه در صدسال اولیه تاریخ بهائی- بر بهائیان عنوان گردید به خوبی نشان می دهد که این اتهامات کاری به واقعیت تاریخی آئین بهائی ندارد بلکه تنها بازتابی از تغییر حساسیتهای فرهنگی در ایران است. به عبارت دیگر گفتمان یکطرفه بهائی ستیزان در باره آئین بهائی همواره در قلمرو خیال صورت می پذیرد و بنابراین در هر زمان محتوای تعریف آئین بهائی چیزی نخواهد بود مگر آنچه که مردم  در آن زمان به آن حساسیت داشته باشند.  از اینجاست که همه این تاریخها و اتهامات در تناقض مطلق با یکدیگرند که این هم نشان می دهد که همه این اتهامات صرفا بیان شرح حال (اتوبیوگرافی) خود اتهام زنندگان است و کاری به حقیقت عینی ندارد.  قبلا هم دیدیم که از نظر منطق و خرد این ادعا که آئین بهائی پرداخته بیگانگان برای عقب افتاده نگاه داشتن ایران است نمی تواند درست باشد چراکه آموزه های پیامبر بهائی در صد و شصت سال پیش همان اصولی بود که تازه روشنفکران ایرانی آنها را به عنوان لوازم رشد و پیشرفت ایران مطرح می کنند. اما در پایان این بخش به چند اتهام مشهورتوجه می کنیم تا ویژگی شیادانه و دروغ باف این نوع گفتمان را از نزدیک لمس کنیم. در آنجه که می اید به طور فشرده به بررسی دو اتهام می پردازیم: خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی، و جوابیه کانون رهپویان وصال شیراز. در بخشهای اینده به بررسی جستارهای عبدالله شهبازی خواهیم پرداخت.

 

  نوشتۀ  شهبازی تحریف و مسخی آگاهانه از حقائق تاریخی است . نویسنده مزبور قلم را در خدمت دلیل تراشی برای توجیه تعصبات مذهبی، نفرتهای فرهنگی و خشونت نسبت به نوآوری ، بکار برده ، تا بدین ترتیب خشنودی و خرسندی زرسالاران و زورسالاران ارتجاعی ، و ناشکیبای مذهبی را بدست آورد .  برخلاف بسیاری از نویسندگان ایران ، از قبیل آدمیت، کسروی و طبری ، که اگرچه مخالف آئین بهائی بودند ، امّا همگی هرگونه ارتباط حضرت باب را با سیاستهای خارجی انکار کرده ، و آئین حضرت باب را آئینی ایرانی و ملّی شمرده اند ، شهبازی در مقالۀ  خود ، میکوشد تا حضرت باب را نیز محصول و مخلوق سیاستهای انگلستان قلمداد نماید . و بدین ترتیب آنرا عاملی استعماری به حساب آورد. بدین ترتیب شهبازی تداوم همان سنّتی است که قبلاً نیز آئین حضرت باب را ، مخلوق استعمار بیگانه معرفی کرده بود . امّا در ابتدا سنت مزبور، با جعل "خاطرات سیاسی کینیاز دالغورکی" حضرت باب را مأمور استعمار روسیه قلمداد میکرد ، که در خدمت منافع روسیه ، و در تضاد و مبارزه با منافع انگلستان اقدام مینمود. ولی چنانکه دیدیم جعلی بودن این یادپرداخته ها حتی توسط  محققان غیر بهائی ایرانی هم به ثبوت رسیده است. البتّه از آنجا که شیادان بهائی ستیز، مردم ایران را مشتی جاهل احمق گمان کرده ، که هرگز شهامت تحقیق مستقل ، در مورد آئین بهائی را نداشته ، و همچون موجودات فاقد خرد ، به هر ادعای ضد بهائی ، در نوشتۀ  آنان اعتماد می کنند ، به همین جهت بسیاری از ایشان هنوز هم صحبت از خاطرات کینیاز دالغورکی کرده ، و آنرا بعنوان دلیل قاطع در بیگانه پرستی حضرت باب و همۀ  بابیان و بهائیان بکار می برند. امّا از آنجا که جعل مزبور بحدی خنده آور بود ، که حتّی برخی نویسندگان ضد بهائی نیز مجعولیت آن یادداشتها را مدلّل ساختند، به همین جهت شهبازی که در واقع رجعت جعل کننده یادداشتهای کینیاز دالغورکی است  به افتراء جدیدی دست می زند، امّا این بار سعی میکند تا این دروغ جدید را بشکلی علمی و ظاهراً تاریخی مطرح نماید ، تا به سادگــــی ، رســـــــوای عام نگردد. مسئلــــــــه این است که اگرچه این جعل بخصوص رسوا شده است اما فرهنگی که نیاز به چنین جعل و افترایی دارد از میان نرفته است . اصولا باید پرسید که چـــــــرا باید بهائی ستیزان ، دست به چنان جعلی بزنند ؟ و چرا باید هنوز هم در نوشته های خود از آن مجعولات ، بعنوان دلیلی برای توجیه ظلم و ستم بر بهائیان استفاده کنند. اگر دیانت بهائی و آئین حضرت باب فاقد حقیقت است ، چه لزومی به چنین جعلیاتی است. حقیقت این است که دشمنان آئین بهائی که منافع سنت پرستانه و  ارتجاعی و  تحجری خود را در خطر می بینند ، با تمام قوا علیه شکوهمندترین نوآوری و ابداع و خلاّقیت فرهنگی و روحانی در ایران ، یعنی آئین حضرت باب و حضرت بهاءالله قیام می کنند ، تا به هر شکل که شده آنرا سرکوب نمایند. پس باید ایشان بخاطر تعصب و غرض خویش ، بصورتی ناجوانمردانه دیانت بدیع را آماج فراوان تهمت و افتراء نموده ، و با تکرار مکرّر این دروغها ، و سلب حقّ آزادی سخن و عقیده از بهائیان ، و نفی امکان دفاع از خود، جامعه و فرهنگ ایرانی را چنان در مورد آئین بهائی بدگمان و هراسان نمایند که بسیاری از مردم ایران ، حتّی از ذکر لفظ بهائی هم امتناع نمایند ، چه رسد آنکه نیازی به تحقیق مستقّلانه در مورد آن را احساس نمایند.

 

    پس مسئله این نیست که حقیقت چیست ، بلکه مسئله غرض و منافع ارتجاعی بهائی ستیزان است ، که به هر شکل که شده باید آئین بهائی را خلاف منافع ملی و ایران دوستی قلمداد نمایند. در این راه اگر جعل یادداشتهای دالغورکی مؤثّر نشد مهمّ  نیست ،  چرا که غیر از روسیه کشورهای دیگر نیز وجود دارند . و لذا نوبت انتساب حضرت باب به استعمار انگلیسی است و این شهبازی است که قلم را در خدمت این قساوت و عناد بکار می گیرد.

 

سه عملکرد اجتماعی و فرهنگی